رمان پارلا از anital

 

نام رمان :رمان پارلا

 به قلم :anital

حجم رمان : ۶.۱  مگابایت پی دی اف , ۱.۴۴ مگابایت نسخه ی اندروید , ۱.۲۹  مگابایت نسخه ی جاوا , ۵۵۴ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ی از داستان رمان:

جمیله خیلی بلند پروازه و از وضعیت زندگیش راضی نیست. اون به دلایلی از پلیس می ترسه و ازشون دوری می کنه. سعی می کنه با پسرهای پولدار دوست بشه و خودش رو به اونا پارلا معرفی می کنه و همه ی تلاشش اینه که دلشون و به دست بیاره. یه روز به طور اتفاقی با سیاوش آشنا می شه که یه پلیسه… پارلا از اون خیلی می ترسه و فکر می کنه که سیاوش همه جا دنبالشه و اونو زیر نظر داره. تا این که متوجه می شه سیاوش برای یک ماموریت پلیسی روی اون حساب باز کرده..


  فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

 :دانلود رمان پارلا از anital با فرمت pdf

 :دانلود رمان پارلا از anital با فرمت apk

 :دانلود رمان پارلا از anital با فرمت java

 :دانلود رمان پارلا از anital با فرمت jad

 :دانلود رمان پارلا از anital با فرمت epub

صفحه ی اول رمان:

خانومم! یه لحظه تشریف بیارید اینجا!

مارال محکم توی بازویم زد و گفت:

گشت ارشاده.

قلبم در سینه فرو ریخت. سریع برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم. دو تا مامور پلیس با چادرهای مشکی و چشم هایی که از سر دقت تنگ شده بود نگاهم می کردند. پشت سرشان ون نیمه پری قرار داشت. آب دهانم را قورت داد و یک دفعه شروع کردم به دویدن. با آن کفش های پاشنه ده سانتی نمی توانستم خیلی تند بدوم. صدای فریاد مارال را شنیدم:

پارلا بدو!

نمی دانستم مارال در چه موقیعی است. فقط با سرعت از پایین میدان ونک به سمت بالا می دویدم. مردم را با آرنج کنار می زدم و با سرعت می دویدم. نفسم داشت بند می آمدم. کفش جلو بسته ام به ناخن های کاشته شده ی پایم فشار می آورد. دو مرد را با آرنج کنار زدم و سریع خودم را در اتوب**و*س خط آزادی- ونک انداختم که داشت به حرکت در می آمد. اتوب**و*س راه افتاد و من مامور پلیس را دیدم که پشت اتوب**و*س متوقف شد. نفس نفس می زدم و احساس می کردم که قلبم در دهانم است. بدنم از ترس می لرزید. مامور پلیس بی سیم زد و چیزی را گزارش داد که من خوب می دانستم پلاک و مشخصات اتوب**و*س است. لبم را گزیدم. شالم را جلو کشیدم و کفش هایش را در آورد. با خودم فکر کردم:

اگه توی ایستگاه بعدی منتظرم باشن چی؟

دست لرزانم را به میله ی اتوب**و*س گرفتم و دست دیگرم را روی قلبم گذاشتم که به شدت می تپید. ترافیک هم قوز بالا قوز بود. چند نفر از خانم ها که توی اتوب**و*س بودند نگاه بدی به سر و وضع من کردند. در دل گفتم:

چیه؟ بیاید من و بخورید!

یک دفعه چیزی به ذهنم رسید. اتوب**و*س که توی ترافیک متوقف شد بلند گفتم:

آقای راننده پیاده می شم.

آن قدر اتوب**و*س شلوغ بود که راننده چیزی نشنید. دوباره بلند داد زدم:

در و باز کنید! پیاده می شم.

مردها که در قسمت مردانه و نزدیک به راننده رسیده بودند بلند گفتند:

پیاده می شن. نگه دارید.

از اتوب**و*س پیاده شدم. سریع کرایه را حساب کردم و به سمت بالا دویدم. آسفالت کف خیابان پاهایم را زخم کرد. چاره ی دیگری نداشتم. کفش های پاشنه بلند پدر پایم را در می آورد. آسفالت داغ امانم را برید. در آن ظهر تابستان شر شر عرق می ریختم و تمام آرایشم روی صورتم ماسیده بود. موهای مشکی رنگم به شقیقه هایم چسبیده بود. به سمت خیابان ونک دویدم. کنار مرکز خرید ونک متوقف شدم. خم شدم و دست هایم را روی زانوهایم گذاشتم. چند بار نفس عمیق کشیدم تا عاقبت نفسم جا آمد. دست در کیفم کردم و شماره ی مارال را گرفتم. بعد از دو تا بوق مارال گوشی را برداشت و بلافاصله پرسید:

کجایی؟

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

کنار مرکز خرید ونک. بیا سر خیابون ونک. از این جا ماشین می گیریم می ریم.

مارال اعتراض کرد:

اونجا که برای جردن ماشین نداره.

با عصبانیت گفتم:

داره. اون خیابون پایینی ایستگاه تاکسی ها ماشین برای جردن داره.

مارال گفت:

پس بیا اون جا. من دیگه بی خودی بالا نمی یام.

قطع کردم. نگاهی به کفش های مشکی پاشنه ده سانتی ام کردم. کفش های قشنگی بود. با این حال تنها چیزی که در آن لحظه می خواستم یک جفت دمپایی بزرگ و گشاد بود. پاهای زخمیم را در کفشم کردم و لنگان لنگان به سمت محل قرارم با مارال رفتم. کیفم را روی شانه ام انداختم و خدا را شکر کردم که در آن ظهر گرم تابستان کسی برای خرید از خانه خارج نشده بود.

هوای گرم نفسم را بند آورده بود. دستی به پیشانیم کشیدم و عرقم را پاک کردم. چشمم به دختری افتاد که در ایستگاه نشسته بود. موهای قهوه ای خوشرنگی داشت که آن را آفریقایی بافته بود و به صورت باز دورش ریخته بود. پوست صورتش برنزه بود و و پیشانی خیلی بلندی داشت. چشم هایش مشکی بود و ابروهای باریک و کمرنگش بر اثر اخم کردن در هم بود. قدش از حالت متوسط کمی کوتاه تر بود. اندام موزون و کشیده ای داشت و سرتا پا مشکی پوشیده بود. به او نزدیک تر شدم و گفتم:

تو رو با این ریختت نگرفتن؟

مارال از جایش بلند شد و گفت:

حواسشون به تو پرت شد. عین فنر از جات پریدی بعد تا به خودشون بیان ناپدید شده بودی.

پوفی کردم و گفتم:

نزدیک بودها!

مارال خندید و گفت:

قلبم توی دهنم بود.

من و مارال سوار ماشین پیکانی شدیم و من بلافاصله بادبزنی از توی کیفم در آوردم و گفتم:

از دست این شهریور.

مارال مژه های بلند و پرپشتش را به هم زد و گفت:

الان که خوب شده. پس مرداد و چی می گی؟

من اخم هایم را در هم کشیدم و گفتم:

یادم ننداز. عجب ماه گندی بود. دلم برای زمستون و برف تنگ شده. دلم برای سرما تنگ شده.

رمان پارلا
منبع:www.forum.98ia.com