رمان وفای به عهد از یاسمین ۲۰۰۰

نام رمان :رمان وفای به عهد

 به قلم :یاسمین ۲۰۰۰

 حجم رمان : ۵.۱۶ مگابایت پی دی اف , ۱.۲۴ مگابایت نسخه ی اندروید , ۱.۱ مگابایت نسخه ی جاوا , ۴۳۰  کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ی از داستان رمان:

راحیل پنج سال است با پسر دایی خود به نام علی رضا قهر است او علت قهر علی رضا را نمیداند ولی عاشقانه او را دوست دارد . در صورتی که فرزاد پسر ی که کلی خاطر خواه دارد عاشق راحیل است راحیل نمیداند باید به حرف دلش گوش کند یا حرف دل…


  فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

 :دانلود رمان وفای به عهد از یاسمین ۲۰۰۰ با فرمت pdf

 :دانلود رمان وفای به عهد از یاسمین ۲۰۰۰ با فرمت apk

 :دانلود رمان وفای به عهد از یاسمین ۲۰۰۰ با فرمت java

 :دانلود رمان وفای به عهد از یاسمین ۲۰۰۰ با فرمت jad

 :دانلود رمان وفای به عهد از یاسمین ۲۰۰۰ با فرمت epub

صفحه ی اول رمان:

وقتی رسیدم خ و نه هوا دیگه تاریک شده بود. همین که وارد هال شدم طبق عادت همیشه از همون جا داد زدم:

 

سلام من اومدم.

 

هیچ صدایی نیومد. یه راست رفتم تو آشپز خ و نه . رو در یخچال یه کاغذ بود. دست خط خواهرم یهدا رو شناختم از بس

 

که این دختر کج و کوله مینوشت!

 

.راحیل ما رفتیم خ و نه مامان جون.

 

آخ که چه خری ام من. کلاس استاد بنائی رو دودر کرده بودم که خیر سرم مثلاً زودتر بیام برم زیارت قبولِ مکه مامان

 

جون. امروز صبح رسیده بود منم بخاطر اینکه دیگه نمیتونستم کلاس زبان رو جیم بزنم نتونسته بودم برم فرودگاه،

 

چون شک نداشتم که ایندفعه استاد رشیدی از کلاس پرتم میکنه بیرون .آخه من نمی دونم این استاد رشیدی با این قد

 

کوتولش اینم فامیله که رو خودش گذاشته. به یاد خ و نه مامان جون افتادم. سریع لباسامو عوض کردم و راه اُفتادم.

 

حدود یک ساعت بعد دم خ و نه مامان جون بودم . همون طوری توی ماشین نشسته بودم، نمی دونستم علیرضا هم هست

 

یا نه. علیرضا پسر دوم دایی خسرو بود همیشه با علیرضا خیلی رفیق بودم با اینکه شش هفت سالی از من بزرگتر بود

 

اما همیشه بازیهامون، شیطنتهامون وحتی کتک خوردنامونم باهم بود آخه ما دوتا خیلی شر بودیم. مامان جون همیشه

 

میگفت:” اگه تن شما دوتا به خاک برسه، گ*نا*ح کبیره کردین” .البته علیرضا بیشتر وقتا جور منم میکشید آخه بلاخره

 

من دختر بودم و یه مقدار بیشتر در امان بودم. اما حدوداً از چهار سال پیش این علاقه و دوستی جاشو به تنفر داد به

 

طوریکه که الهام دختر خالم به شوخی میگفت: ما دو تا وقتی هم دیگه رو میبینیم تنفر از چشامون، مثل نور از نورافکن

 

،میزنه بیرون. حالا هم مثل جن و بسم ا… هستیم هرجا میریم یا جای منه یا علیرضا . هیچ کس دلیل این تنفر رو نفهمید

 

حتی چند مرتبه اطرافیان هم پرسیده بودند ولی خود منم نمیدونستم، فقط وقتی شونزده سالم بود یه دفعه رفتار علیرضا

 

تغییرکرد خیلی باهام سرد شده بود. بقیه هم متوجه تغییر رفتارش شده بودند چون فقط با من اینطوری بود. یه روز بعد

 

رمان وفای به عهد
منبع:www.forum.98ia.com