رمان وسعت اندوه از makhmal_66

رمان وسعت اندوه از makhmal_66

نام رمان :رمان وسعت اندوه

به قلم :makhmal_66

حجم رمان : ۴.۷۶ مگابایت پی دی اف , ۱.۲۲ مگابایت نسخه ی اندروید , ۱.۰۸ مگابایت نسخه ی جاوا , ۴۰۳ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ی از داستان رمان:

رامش یه زنه؛ از جنس خیلی از زنای دیگه! شوهرش رو تو یه تصادف از دست داده، توی غم هاش غرق شده، کمرش شکسته. درد داره زن باشی، عاشق باشی، عاشقت باشن و خدا نخواد که این عشق بمونه و همه بگن حکمتش همین بوده. رامش یه زنه که هر جا پا می ذاره و هر کار می کنه، پشت سرش حرف هست. دختر ما،….


:فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

:دانلود رمان وسعت اندوه از makhmal_66 با فرمت pdf

:دانلود رمان وسعت اندوه از makhmal_66 با فرمت apk

:دانلود رمان وسعت اندوه از makhmal_66 با فرمت java

:دانلود رمان وسعت اندوه از makhmal_66 با فرمت jad

:دانلود رمان وسعت اندوه از makhmal_66 با فرمت java (پرنیان)

:دانلود رمان وسعت اندوه از makhmal_66 با فرمت epub

صفحه ی اول رمان:

ـ کمک … کمک …
کمک، کمک گفتن هام تو اون بارون لعنتی به گوش هیچ کس نمی رسه. بغضم می شکنه.
ـ خدایــــــا به فریادم برس.
صدای جیغم تو سکوت سرد دره می پیچه. یه دست دیگه و باز سعی می کنم خودم رو بکشم بالاتر. به عقب نگاه نمی کنم. من باید بتونم. باید نجاتش بدم. یه بار دیگه فریاد می کشم:
ـ کمــــــــــک!
هینی می کشم و از خواب می پرم. سر جام می شینم و به خوابم فکر می کنم. باز هم اون خواب و باز هم یادآوری گذشته ی لعنتیم. سرم رو، روی زانوم می ذارم و هق گریم رو تو زانوم خفه می کنم. چند سال گذشته، اما من هنوزم گاهگاهی یادش می افتم. یاد اون خاطرات رهام نمی کنه. کمی بعد سر بلند می کنم و از جام بلند می شم. نور چراغ خواب باعث می شه که بتونم اطرافم رو ببینم. یه دور می چرخم و بعد از روی میز کتاب قرآن کوچکم و برمی دارم و به سینه می کشم. این قرآن جدا از مقدس بودنش برام ارزش داره. یه ارزش خاص. در حالی که پاورچین پاورچین حرکت می کنم، به سمت در می رم. هوای گرم تابستونی به صورتم می خوره و باعث می شه سر جام بایستم. می شینم روی پله ها و به درخت های که تک و توک تو حیاط کاشته شدن خیره می شم. دور نور چراغ پشه ها جمع شدن و منم سعی می کنم از اون نور دور بشم که مهمون نیش های دوست داشتنیشون نشم. قرآنم رو باز می کنم و عکس سه در چهارش رو از توش بیرون می یارم. نگاهم به لبخند شادش خیره می شه و دوباره بغضم می گیره. این درد تا به الان هم باهام مونده. عکس رو کنار می ذارم و آیه ای رو باز می کنم. می خوام یه کم از دردم کم بشه. اولین آیه ای که چشمم می خوره رو می خ و نم.
” الَّذِینَ آمَنُواْ وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُم بِذِکْرِ اللّهِ أَلاَ بِذِکْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ.
همان کسانى که ایمان آورده ‏اند و دل هایشان به یاد خدا آرام مى ‏گیرد، آگاه باش که با یاد خدا دل ها آرامش مى ‏یابد. ”
انگار خدا هم حالم رو می فهمه، چون می خواد یه جور مثل همیشه آرومم کنه. لبخندی می زنم و می گم:
ـ می دونم دوستم داری. مواظبش باش.
ـ رامش؟
صدای مامان باعث می شه تو جام بپرم. از جام بلند می شم و فوری عکس رو توی یکی از صفحه های قرآن می ذارم. برمی گردم و به مامان خیره می شم. سعی می کنم لبخندی روی لبم بشونم و می گم:
ـ جان دلم آذرنوش خوشگل من؟
ـ نصفه شبی این جا چه کار می کنی؟
صدای اذان به دادم می رسه. لبخندی می زنم و میگم:
ـ خودتون که شنیدید. بلند شدم برای نماز.
ـ از کی بیداری؟

رمان وسعت اندوه
منبع:http://www.forum.98ia.com/