رمان واپسین نگاه از سمیه مهدیان

 

نام رمان :رمان واپسین نگاه

به قلم :سمیه مهدیان

حجم رمان : ۳.۷۷ مگابایت پی دی اف , ۱.۲۱ مگابایت نسخه ی اندروید , ۱.۰۸  مگابایت نسخه ی جاوا , ۴۰۸ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ی از داستان رمان:

زندگی دختری پر از فراز و نشیب حوادث..مرگ مادر..جایگزین شدن دوست مادرش به عنوان مادر.. کنار نیامدن با موضوع. .قبولی در دانشگاه..پناه بردن به تهران به بهانه دانشگاه و….


  فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

 : دانلود رمان واپسین نگاه از سمیه مهدیان با فرمت pdf

 :دانلود رمان واپسین نگاه از سمیه مهدیان با فرمت apk

 :دانلود رمان واپسین نگاه از سمیه مهدیان با فرمت java

 :دانلود رمان واپسین نگاه از سمیه مهدیان با فرمت jad

 :دانلود رمان واپسین نگاه از سمیه مهدیان با فرمت epub

صفحه ی اول رمان:

برای یاد آوری روزهای پرهیجانی که می خوام برات تعریف کنم و اصرار دارم تو از جزئیاتش باخبر بشی نیازی به تمرکز ندارم. لحظه به لحظه ، ثانیه به ثانیه اش مثل فیلم سینمایی از جلوی پرده چشمای بهت زده ام رد می شه. خوب گوش کن…

اوج دلهره و اضطراب من ، روز اعلام نتیجه ی کنکور پگاه بود. با این که خودم این دوره رو با قبول شدن تو رشته ی مورد علاقه ام گذرونده بودم اما این دفعه به خاطر پگاه جدی تر قضیه رو دنبال می کردم. وقتی روزنامه خریدم فوری صفحه ی مربوط به حرف (( ص )) رو باز کردم و دنبال اسم پگاه صابری و شماره داوطلبیش گشتم. شب قبل تو اینترنت اسمش رو دیده بودم اما دیدن اسم تو روزنامه لطف دیگری داشت . با دیدن اسمش تمام آرزوهایی که این دو سال اخیر همه ی فکر و ذکرم رو مشغول خودش کرده بود برآورده دیدم. اون موفق شده بود با یه رتبه ی دو رقمی تو رشته پزشکی دانشگاه تهران قبول بشه. با این که به استعداداش کاملا ایمان داشتم اما تصور نمی کردم با اون شرایط بد روحی که بعد از فوت خاله مژده دچارش شده بود ، در این کار موفق بشه. پگاه روزای سختی رو گذرونده بود و برای فراموش کردن تلخی هاش ، راه های مختلفی رو امتحان کرد.

اتفاقاتی که بعد ار فوت مادرش افتاد باعث شد راه جدید رو در پیش بگیره و برای رسیدن بهش بجنگه. وقتی سد مقاوت خاله مژده بعد از مبارزه ی ۱۵ ماهه با یه بیماری لاعلاج شکست…

تو اون لحظات اشک و آه…نمی دونستم باید پا به پاش اشک بریزم یا برای این که روحیه ی از دست رفته اش رو به دست بیاره دیگران رو وادار به سکوت کنم. بعد از فوت خاله ، پگاه سعی کرد به خاطر پدر و خواهر برادر کوچکترش با دید دیگه ای به اطرافش نگاه کنه و برای این که بتونه راحت تر به امور خ و نه و درس و مدرسه ی پردیس و پرهام برسه توی کنکور شرکت نکرد. مشکل دیگه ام این بود که ما ساکن تهران بودیم و اونا ساکن کرج و به خاطر کار پدرش عملا از فامیل دور بودن. اوایل خانم جون می رفت پیششون و تعطیلات بچه ها رو می آورد پیش خودش. اما تا کی…؟!

می تونم به جرأت بگم تا قبل از بیان این جمله ی پرسشی کوتاه تصور می شد مشکلات زودتر و راحت تر حل می شه. همه سعی می کردن با کمک هم ، جای خالی مژده رو برای بچه ها و شوهرش پر کنن. اما وقتی برای اولین بار خاله نسرین ، دختر بزرگتر خانم جون این سوال رو مطرح کرد ، هیچ ## فکر نمی کرد جوابش چه پیامدهایی می تونه در بر داشته باشه. درست یادمه…همه خ و نه ی خانم جون جمع بودیم…با این سوال خاله نگاهش کردیم ، اون با همون حالت جدی و با نفوذش که از خصوصیات بارزش به حساب می اومد ادامه داد :

– چرا اینطوری نگاهم می کنید؟ سؤال عجیبی کردم؟ پرسیدم این وضع رضا و بچه هاش تا کی باید ادامه داشته باشه؟!

دائی رضا از بچگی با خاله نسرین بزرگ شده بود. وقتی ۳-۴ ساله بود مادرش رو از دست داده بود ، پدرش از دوستای قدیمی آقا جونم بود و این دوست و رفیق قدیمی به جای این که سعی کنه جای مادر از دست رفته ی پسرش رو براش پر کنه خودش رو گرفتار دود و دم می کنه. آقا جونم از سر دلسوزی و علاقه به رضا ، اون آورد خ و نه ی خودش و بزرگش کرد. خاله نسرین چند سال بزرگتر از دائی رضا بود و برای همین از اول نسبت بهش احساس وظیفه می کرد. خاله همیشه برامون تعریف می کرد و می گفت :

– خدا بیامرزه آقا جون رو ؛ می گفتن رضا راه رفتن بلد بود که پاش رو گذاشت تو خ و نه ی من ، اما من تو مسیری که دلخواهم بود و به نفعش ، هدایتش کردم. حقا که اونم لیاقتش رو داشت . حیف بود که از خ و نوادمون جدا بشه.

رمان واپسین نگاه