رمان واهمه ی با تو نبودن از ترنم بهار

رمان واهمه ی با تو نبودن از ترنم بهار

رمان واهمه ی با تو نبودن از ترنم بهار

نام رمان : رمان واهمه ی با تو نبودن (جلد دوم رمان مرثیه ی عشق)

به قلم : ترنم بهار (منصوره.ک)

حجم رمان : ۶.۸۷ مگابایت پی دی اف , ۱.۳۹ مگابایت نسخه ی اندروید , ۱.۲۶ مگابایت نسخه ی جاوا , ۳۳۹ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ی از داستان رمان:
وسوسه ای از جنس مرداب ها مرا سوی خود می کشد
هوا ، هوای بی خیالی است
اما با این همه بی خیالی و جنون ، واهمه ای درونم است
واهمه ای از جنس نبودن با تو
خدایا ،
باید بودنم را به گونه ای فریاد بزنم تا که همه بدانند
نیلوفرانه با تو می مانم

فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

دانلود رمان واهمه ی با تو نبودن از ترنم بهار با فرمت pdf برای کامپیوتر و لپتاپ

دانلود رمان واهمه ی با تو نبودن از ترنم بهار با فرمت apk  برای گوشی های اندرویدی

دانلود رمان واهمه ی با تو نبودن از ترنم بهار با فرمت java برای گوشی های سازگار با جاوا

دانلود رمان واهمه ی با تو نبودن از ترنم بهار با فرمت jad

دانلود رمان واهمه ی با تو نبودن از ترنم بهار با فرمت java (پرنیان)

دانلود رمان واهمه ی با تو نبودن از ترنم بهار با فرمت epub برای آیفون ها,آیپد و کتابخوان ها

صفحه ی اول رمان:

چمدونامو توی چرخ دستی گذاشتم و به راه افتادم . چقدر از اینکه دوباره برگشتم به وطنم ، خوشحال بودم . از فرودگاه بیرون اومدم و هوای پاک میهنم رو ذره ذره به وجودم کشیدم . توی این سه سال غربت الان بهترین حس رو دارم تجربه می کنم . توی این سه سال تونستم خودمو از خیلی جهات عوض کنم . الان دیگه اون دختر غرغر و پر شر و شور گذشته نبودم . درسته که هنوز شیطنتامو داشتم ولی دیگه عین اتیش زیر خاکستر شده بود . حالا خانمی بودم ، بیست و چهار ساله ، کارشناس ارشد کامپیوتر و برنامه نویس ، فارغ التحصیل از دانشگاه استنفورد امریکا .

دختری هستم که خیلی از مردم بهم احترام میزارن . منزلت اجتماعی دارم . مستقلم و در امد خوبی می تونم داشته باشم . از نظر قیافه ، مثل مینیاتور های ایرانی ، بلند بالا و لاغر و چشمایی درشت و کشیده ی مشکی و ابروهای هشتی با مژه هایی پر . پوست گندمگونم شفاف و بی نقصه و لبهای قلوه ای و جمع و جورم مهم ترین جز صورتمه که وقتی می خندم ، همه از خنده ام لبخند می زنن . چون زیباترین خنده ی دنیا رو من دارم .

خوبه ، تا اینجا رو خیلی خوب پیش اومدم . چقدر اموزه های لیلی به دردم می خوره ! اینا دستور روانپزشک من لیلیه . روانپزشک و نامزد برادرم طاها . خوبه که برای عروسیشون خودمو رسوندم . دلم نمی خواست حسرت عروسی برادرم به دلم بمونه مثل عروسی خودم …

هی هی یهدا وایسا ! دیگه ادامه نده . اون روزا تموم شدن ، تو الان در زمان حال زندگی می کنی نه در گذشته … گذشته یه خاطره ی تلخی بود که باید بسپاریش به باد و خودتو از دستش خلاص کنی . میبینی ؟ چقدر فکر نکردن درباره اش راحته ؟؟؟

قلبم که زیر همه ی این حرفا مدفون شده بود با نوای اهسته ای زمزمه کرد :

_ می دونی که اینطور نیست .

این نوا ، اشک رو مهمون چشمام کرد ولی سریع عقلم نهیب زد :

_ چرا همینطوره … تو دختر سه سال پیش نیستی . نباید گریه کنی … گریه هاتو سه سال پیش کردی . مزدش رو هم گرفتی .

لبخند محزونی زدم و گوشیمو از توی جیبم در اوردم . روی صفحه اش دستی کشیدم . عکس یوسف روی صفحه خودنمایی کرد . سه سال پیش ، وقتی کارهای انتقالم به امریکا با کمک عمو رضا درست شده بود ، به خ و نه ی نسرین خانوم رفتم تا اخرین یادگاریهامو از اونجا بردارم . هیچ وقت بی تفاوتی و سردی فامیلهای یوسف یادم نمی ره . تنها کسانی که توی اون جمع بهم روی خوش نشون دادن ، نسرین خانوم و حبیب اقا بودن . انگار همه باورشون شده بود که من باعث مرگ یوسفم . همه باور کرده بودن که من نحسم و پا قدمم بده … اینا همه حرفایی بودن که از دل چرکین ملیسا بیرون اومده بودن و اون مسبب سه سال دوری من از همه بود .

بالاخره چند تا عکس از خودش رو از توی کامپیوترش برداشتم یه عکس از بچگیش و یکی هم بعد از اشناییمون . گردنبند اهداییش رو که حالا دو تا آویز بهش بود روی پیانوی سفید رنگش گذاشتم . شاید من با لجبازی و بچگی که به خاطر این گردنبند دراوردم مقصر تصادف یوسف بودم . پس بهتره این گردنبند همینجا بمونه . حلقه ام رو هم دراوردم و به نسرین خانوم دادم . با گریه می خواست حلقه رو دستم کنه و بگه که تو همیشه عروس من می مونی اما مهلتش ندادم چون می دونستم کسی دیگه ای به غیر از نسرین خانوم و حبیب اقا به عنوان عروس این خانواده نمی پذیره .

نفسمو با اه سردی بیرون دادم و دوباره گوشیمو توی جیب مانتوم انداختم . با چشم دنبال یه تاکسی می گشتم که یه مرد میانسال جلو اومد و ازم پرسید :

_ خانوم ماشین می خواین ؟

رمان واهمه ی با تو نبودن از ترنم بهار
منبع:http://www.forum.98ia.com/