رمان هفت دختر هفت پسر از باربارا کهن و بهیه لاوجوی

رمان هفت دختر هفت پسر از باربارا کهن و بهیه لاوجوی

رمان هفت دختر هفت پسر از باربارا کهن و بهیه لاوجوی

نام رمان :رمان هفت دختر هفت پسر

به قلم :باربارا کهن و بهیه لاوجوی

حجم رمان : ۲.۵۳ مگابایت پی دی اف , ۱.۳۸ مگابایت نسخه ی اندروید , ۱.۰۷ مگابایت نسخه ی جاوا , ۱۹۲ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ی از داستان رمان:

رمان “هفت دختر هفت پسر” بر اساس داستان عامیانه ای که از قرن پنجم میان مردم عراق و میان رودان دهان به دهان میشده نوشته شده.
کتاب در سه فصل تقسیم بنده شده است. فصل اول از زبان پوران دخترک یازده ساله شروع میشود. فصل دوم را امیرزاده ای به نام محمود ادامه میدهد و فصل سوم را دوباره پوران قهرمان رمان تعریف میکند.
به درخواست مترجم /ناشر کتاب حذف شد

صفحه ی اول رمان:

من پوران چهارمین دختر از هفت دختر مالک و مادر گرامیم زبیده هستم.به پدرم لقب ابوالبنات -پدر دختران-که لقب غرور آمیزی نیست را داده بودند. خداوند مصلحت ندیده بود تا پسر یا پسرانی به او اعطا کند و آنچه بعدها بر سر ما امد از همینجا ناشی میشد.آه فرزندانم!مشیت الهی خارج از درک و فهم بشری است. آنچه به تصور ما رحمت است!ای بسا زحت و آنچه به تصور ما زحمت است ای بسا رحمت باشد.
زنجیره ی حوادث حیرت انگیزی که میخواهم برایتان تعریف کنم از شبی شروع شد که با پدرم در حیاط خانه نشسته بودیم و شطرنج بازی میکردیم.
آن شب شبی بهاری بود. بوی یاس هوا را انباشته و خورشید تازه غروب کرده بود. همچنان که مهره ها را یکی یکی حرکت میدادیم اخرین پرتو های خورشید نیز پهنه ی آسمان را ترک میکرد. ماه هنوز از انتهای افق بالا نیامده بود. خواهرانم پشت دریهای چوبی پنجره های خانه ی کوچک و آجریمان را کنار زده بودند و چراغهای روغنی داخل خانه با روشنایی خود بر کف حیاط مربعهایی از نور میساختند.صفحه ی شطرنج ما آنقدر از پنجره ها دور بود که نوری بر ان نمیتابید. کم کم هوا آنچنان تاریک شد که دیگر مهره هارا به خوبی نمیدیدیم.
پدرم با دست مهره هارا به کناری انداخت و گفت :آه دخترم! برای امشب دیگر کافیست قبول دارم تو بردی.
گفتم :ولی پدر من حتی به شما کیش هم ندادن.
پدرم خندید و گفت: چه فرقی میکند ؟ تا هفت هشت حرکت دیگر مثل همیشه یه شاه کیش میدهی و بعد هم مرا مات میکنی. چه روز بدی بود روزی که این بازی را یادت دادم.مادرت کلی سرزنشم کرد. میگفت به صلاح دختر است که به جای این سرگرمیهای مردانه سرش را با نخو سوزن گرم کند. آهسته گفتم: آه پدر خوشحالم که به حرفش گوش نکردی.
میدانستم که خود اوهم خوشحال است. پدرم عاشق بازی شطرنج بود.چراکه این بازی فرصت گرانبهایی بود برای او تا مدتی کوتاه ار انهمه تلاشی که هرروز برای گذران زندگی خانواده ی پر تعداد ما میکرد بیاساید. پدرم که نه پسر داشت و نه فرصت کافی تا به دکانهای بازار برود و با دوستانش شطرنج بازی کند باید این بازی را به یکی از دخترانش یاد میداد . او در این میان مرا انتخاب کرده بود.
شاید به این دلیل مرا انتخاب کرده بود که دختری دستو پا چلفتی بودم و از پس کارهایی که مادرم در خانه بر عهده ام میگذاشت بر نمی آمدم .او احساس میکرد بهترین کسی که ممکن است مادرم او را در کارهای خانه ندیده بگیرد منم.شاید هم به این دلیل که در میان خواهرانم تنها کسی بودم که با تمام وجودم میل به آموختن داشتم مرا انتخاب کرده بود.
روی زمین زانو زدم تا مهره های پراکنده ی شطرنج را جمع کنم. در همین همنگام صدای گفتوگوی عده ای را که از خیابان پشت دیوار خانه میگذشتند و صدای انعکای قدمهای آنهارا شنیدم. قدمها پشت در خانه ی ما از حرکت ماندند. از لای درز تخته های در نور فانوسی که اطراف را روشن میکرد و در روشنایی آن حاشیه ی دو سه جبه ی راه راه باب روز و اعلا را تشخیص دادم. من حتی پیش از آنکه پدرم حرفی بزند میدانستم چه کیس پشت در ایستاده است.
پدرم آمرانه گفت: برو تو! به مادرت هم بگو دوغی چیزی آماده کند. بعد آهی کشید و گفت : عمویت با چندتا از پسرهایش به دیدن ما آمده اند. این بار آه پدرم واقعا از ته دل بود.

رمان هفت دختر هفت پسر از باربارا کهن و بهیه لاوجوی