رمان هردو باختیم از A.sahar

 

 

نام رمان :رمان هردو باختیم

 به قلم :A.sahar
 حجم رمان : ۳.۷۶  مگابایت پی دی اف , ۱.۲۱  مگابایت نسخه ی اندروید , ۱.۰۷  مگابایت نسخه ی جاوا , ۳۹۴  کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ی از داستان رمان:

ترنم به علت بیماری پدرش مجبور می شه اختیارات شرکت مهندسی پدرش رو به دست بگیره و خودش اونجا رو اداره کنه. برای جذب نیروی جدید اقدام ….


 فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

 :دانلود رمان هردو باختیم از A.sahar با فرمت pdf

 :دانلود رمان هردو باختیم از A.sahar با فرمت apk

 :دانلود رمان هردو باختیم از A.sahar با فرمت java

 :دانلود رمان هردو باختیم از A.sahar با فرمت jad

 :دانلود رمان هردو باختیم از A.sahar با فرمت epub

صفحه ی اول رمان:

– تنها کارایی اوردید همینا هستن؟
پسره با سر خوشی لبخندی زد: بله.
یه نگاه دیگه به نقشه های ابتدایی پسر انداختم: یعنی بهترین کارتون همینا بود؟
– بله.. پدرم یه نمونش رو به دوستش نشون داده بود.. اونم واقعا از نقشه ها خوشش اومد ولی من دلم می خواست مستقل باشم برای همین خودم دنبال کار گشتم.
خیلی سعی کردم جلوی پوز خند خودمو بگیرم.. به هر بدبختی بود خندمو کنترل کردم و با جدیت رو به پسر گفتم: باشه ممنون از این که اومدید.. حالا اگه لازم شد باهاتون تماس می گیریم.
از جاش بلند شد و با یه لبخند پت و پهن گفت: همکاری با شما باعث افتخارمه..
” بایدم باعث افتخارت باشه… اخه اینا چیه کشیدی؟
لبخندی زدم و گفتم: البته اگه همکاری در کار باشه!
لبخند پسر جمع شد.. حال کردم.خوب زدم تو پوزش.
قبل از این که کاملا خارج بشه گوشی رو برداشتم و از الهام خواستم بیاد دفترم.
الهام- این پسره چرا انقدر پکر اومد بیرون؟
از حرص دندونامو روی هم فشار دادم و گفتم: حداقل اون قبلیا ادعا هم داشتن توهم نداشتن که از همین الان خودشونو همکار بدونن.
الهام زد زیر خنده و گفت: خدایی همچین ادعایی داشت.
– نه دقیقا برگشته می گه ( با لحن پسره ) همکاری با شما باعث افتخارمه!
الهام از ادا در اوردن من خندش گرفت. خودمم نتونستم نزنم زیر خنده.
– حالا با من چی کار داشتی؟
– بابا خسته شدم.. چند نفر دیگه موندن؟
– سه نفر. ترنم جان تقصیر خودته. من بهت گفتم همشون تو یه روز نیان تو اصرار داشتی همشون یه جا بیان بهتره.
– من رو کمک بابام حساب کرده بودم.
– بیچاره بابات با اون حالش چطوری پاشه بیاد این جا؟
– تا حالا این همه بی استعداد یه جا ندیده بودم. معلوم نیست تو این دانشگاه ها چی یاد اینا دادن.
الهام نچ نچی کرد و هم زمان سرشم تکون داد و گفت: بابا همه که مثل شما نیستن دانشگاه مهندسی رو به نام خودشون زده باشن.
با حرص گفتم: می دونی حرصم از چیه؟ محض رضای خدا هیچ کدوم از این عتیقه ها که امروز اومد نمی تونه جای مهندس کریمی رو پر کنه.. حالا دوباره باید خودمونو دوباهر علاف کنیم یه اگهی دیگه بدیم. خوبه تو اگهی نوشتم یه مهندس خبره با سابقه کار عالی!
– بله یه مهندس با سابقه کاری خوب… خبره و زیر چهل… !! ( قدمی به سمتم برداشت) اخه من موندم دیگه این شرط زیر چهل سال برای چی بود؟
به صندلیم لم دادم: برای این که اصلا حوصلۀ نصیحت های پدرانه ندارم.
الان به محض این که یه سن بالا بیاد اینجا ببینه یه دختر جوون رئیس این شرکته می خواد برای من بشه همه کاره!
– واااااا… به جان خودم تو خود درگیری داری!
خب می ذاشتی طرف بیاد بعد اگه ادعا کرد پرتش می کردی بیرون.
– ول کن این حرفا رو…برو یکی دیگه از اون عتیقه های بیرون رو بفرست تو ببینم اونا در چه حد هستن.
با صدای چند تقه به در سرم رو که داشت از درد می ترکید از میون دستام بیرون کشیدم و اجازۀ ورود دادم. یه پسر خیلی جوون وارد شد. خدا به داد برسه… اونا که سنشون بیشتر بود کاراشون تعریفی نداشت.. فکر کنم الان این یکی نقاشی دورۀ پیش دبستانیش رو جلوم بذاره.
– سلام… خسته نباشید.

با نگاهی سریع و اجمالی پسر رو از دید گذروندم. فوق العاده شیک پوش بود. خیلی به چهرش دقت نکردم جواب سلامش رو دادم و به نشستن دعوتش کردم. درست مقابلم نشست. با احترام فرم استخدامی که پر کرده بود رو جلوم قرار داد.
– خدمت شما!

رمان هردو باختیم
منبع:www.forum.98ia.com