رمان نینا از نینا وارداریان

رمان نینا از نینا وارداریان

رمان نینا از نینا وارداریان

نام رمان :رمان نینا

به قلم :نینا وارداریان

حجم رمان : ۱.۳۴ مگابایت پی دی اف , ۱.۲۷ مگابایت نسخه ی اندروید , ۰.۹۹ مگابایت نسخه ی جاوا , ۱۲۹ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ی از داستان رمان:
نینا دختری بیست و سه ساله و شاد و سرخوش است که طی حادثه ای با مامور امنیتی جوانی آشنا شده و به مرور به هم علاقه مند می شوند در این بین نینا توسط چند مامور خائن دزدیده و گروگان گرفته می شود اما جیسون مداخله می کند و او را که به شدت مجروح شده به بیمارستان می رساند.در مدتی که نینا در بی هوشی می گذراند اتفاقات زیادی می افتد بابا و مادر نینا با جیسون درگیر می شوند و بلاخره او را راضی می کنند نینا را فراموش کند و بعد از آن محل زندگی شان را عوض می کنند تا جیسون او را پیدا نکند اما …


فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

دانلود رمان نینا از نینا وارداریان با فرمت pdf

دانلود رمان نینا از نینا وارداریان با فرمت apk 

دانلود رمان نینا از نینا وارداریان با فرمت java

دانلود رمان نینا از نینا وارداریان با فرمت jad

دانلود رمان نینا از نینا وارداریان با فرمت java (پرنیان)

دانلود رمان نینا از نینا وارداریان با فرمت epub

صفحه ی اول رمان:

امروز شنیدم که مامان یواشکی به بابا گفت “منتظر اونه” .شاید حق با مامان بود من منتظر کسی بودم تا به کمک او از این کسالت در بیایم از این روز های پاییزی سرد و تکراری.شاید اون می تونست من رو همین طوری که هستم قبول کنه و دوست داشته باشه شاید ازم نمی پرسید نمی گفت این چه کاری بود با خودت کردی ارزشش رو واقعا داشت؟ و بعد نگاهی ترحم آمیز بهم نمی انداخت…. . با فکر کردن به این موضوعات آهی کشیدم و نگاهم رو از درختان بلوط توی حیاط به در گرفتم.صدای زنگ در به ناگهان در خانه پیچید و سکوت خانه را شکست اون وقت صبح همه خواب بودن جز من احساسم می گفت پشت در کسی هست که مدت ها انتظارش را می کشیدم. از جایم بلند شدم و در حالی که از دیوار کمک می گرفتم به سمت در رفتم که مامان بازویم را گرفت و فشرد. باید می رفتم تقلا کردم دستم رو کشیدم اما قدرت او از من بیشتر بود مامان من رو به طرف اتاقم کشید:
-کجا میری دختر این وقت صبح هوا خیلی سرده سرما می خوری ها.
و بابا رفت در را باز کند جیغ کشیدم خواهرم هم به کمک مامان اومد و دیگر بازویم را گرفت اونا من رو مثل مجرم های بازداشتی به اتاقم باز گرداندن… همینطور مامان به بهانه ی تب قرصی روانه ام کرد تابخوابم و آرامش او و بقیه رو به هم نزنم. من خیلی آرام خوابم برد و نفهمیدم پشت در کی بود؟!. روز بعد حالم به شدت بد شد نمی تونستم غذا بخورم و چشمام سیاهی می رفت در آخر روی پله ها زمین خوردم و من رو به تختم برگردوندن و دکتر برام آوردن. باهاشون لج می کردم و با آزار دادن به خودم سعی کردم انتقام بگیرم! بله انتقام به خاطر همه کارایی که پشت سرم باهاش کردن و خواستن برام بد جلوه اش بدن احتمالا فکر می کنن من نمی دونم.شاید عشق ما از اون عشق های ممنوع بود اما حق نداشتن با پایین کشیدن ارزش یه انسان اون رو از سرشون باز کنن این اصلا عادلانه نبود و همینطور جوانمردانه. از اون به بعد خیلی به خوراک و تغذیه ام اهمیت دادن. رفتارشون با من مهربان تر شده بود و مدتی کنارم می نشستند و سعی می کردن منو به حرف بیارن. در همین اوضاع طبقه اول خانه را به دانشجویی خارجی اجاره دادن. من اولین بار پشت پنجره نشسته بودم که دیدمش نگاهم بهش بی تفاوت و سرد بود مثل وقتی که به درختان یا چیزای دیگه ای نگاه می کردم اما او بهم لبخند زد و برایم دست تکان داد! من هیچ وقت به او فکر نکردم و کاری هم برایش چه بر علیه چه به سودش انجام ندادم. مامان و بابا توی حیاط مشغول تمیز کردن برگ های ریخته روی زمین بودند و من از پشت پنجره اتاقم که نزدیک اونا بود بهشون نگاه می کردم که بابا چطور با دقت برگ ها رو با چنگک یه گوشه جمع می کنه و مامان با جارو اون ها رو تو کیسه می ریزه و هر از گاهی دو سر کیسه رو می گیره و بلند می کنه و توی هوا چند بار با سرعت می کشه بالا مامان همیشه با این ترفند بیشتر از اون چیزی که کیسه ظرفیت داشت توش می ریخت. نگاهم به بابا بود که بعد از اینکه آخرین برگ ها رو یه گوشه جمع کرد با قدم هایی آهسته خود را به حوض بزرگ وسط حیاط رسوندو دستاش رو توی اون شست مامان با صدای بلند و وسواس خاص همیشگی اش گفت:
-شوهر اینقدر به اون حوض نزدیک نشو خیس می شی سرما می خوری. بیا اینجا
در خانه باز بود خواهرم در اتاقش موهاش رو شونه می کرد و منتظر نامزدش بود تا بیاد و با هم به گردش برن خواهرم…هیچوقت نمی گذاشت تو کارهایش دخالت کنم همیشه به چشم یه مزاحم بهم نگاه می کرد. حتی پسره هم همینطور بود. دوباره از توی پنجره به مامان بابا نگاه کردم که دیدم اون پسر طبقه بالایی که اسمش سم بود به بابا و مادرم نزدیک شد و با اون ها صحبت می کرد اون ها طرف در رفته بودند و نمی تونستم بفهمم چی میگن وقتی مامان بابا به طرف خانه می اومدن من به اتاقم برگشتم آنها متوجه نبودند من دیده بودمشون. گوش گرفتم ببینم چی میگن باباگفت:
-من سم رو نمی شناسم از کجا بدونم که آدم خوبیه خانوادش کیان؟
مامان گفت:
-چیکار به خانوادش داری؟ می بینی که خودش داره درس می خ و نه و با این حال کار هم می کنه.
بابا صداش رفت بالا و گفت:
-گور بابا خودش و ماشینش تو نمی خواد پز ماشین اون رو به من بدی.
کنجکاو شدم چرا اون ها داشتن چنین چیزی درباره او می گفتند؟.
مامان گفت:
-هیس ساکت بچه ها می شنوند.
بعد از کمی مکث ادامه داد:

رمان نینا از نینا وارداریان