رمان نگار من تویی از نغمه جنتی

 

 

نام رمان :رمان نگار من تویی

 به قلم :نغمه جنتی

 حجم رمان :۳.۷۴ مگابایت پی دی اف ,۱.۰۴  مگابایت نسخه ی اندروید , ۰.۹۲  مگابایت نسخه ی جاوا , ۲۷۱ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ی از داستان رمان:

خ+ی+ ا+ن-+ت واژه یی نا آشنا بود براش، فکر نمیکرد روزی تنها عشق زندگیش
کسی که عاشقانه دوستش داشت، به خاطر دلایل غیر منطقیی بهش خ+ی+ ا+ن-+ت کنه
بعد از چشیدن طعم تلخ خ+ی+ ا+ن-+ت، زندگیش از این رو به اون رو شد
از خودش یه مرد با یه قلب سنگی ساخت…ولی…
سرنوشت براش چیز دیگه ای رو در نظر گرفته بود…
یه دختر که تمام زندگیش رو توی هنر خلاصه کرده
اونم به خاطر اتفاقات تلخی که چند سال قبل براش افتاده


 فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

 :دانلود رمان نگار من تویی از نغمه جنتی با فرمت pdf

 :دانلود رمان نگار من تویی از نغمه جنتی با فرمت apk

 :دانلود رمان نگار من تویی از نغمه جنتی با فرمت java

 :دانلود رمان نگار من تویی از نغمه جنتی با فرمت jad

 :دانلود رمان نگار من تویی از نغمه جنتی با فرمت epub

صفحه ی اول رمان:

پله های دانشگاه رو با سرعت بالا رفتم، بند کیفم رو میون حصار دستم محکم تر فشردم و گفتم:امروز نمیاد؟
مهسا در حالی که سعی داشت به سرعتش اضافه کنه تا به من برسه، با ناراحتی گفت:میدونی چرا نمیاد؟
وسط پله ها وایسادم به طرف مهسا برگشتم و با بی حوصلگی گفتم:حتما میخواد این هفته رو با دوستاش بره شمال…!!!
اخمی کرد و گفت:اون به جز ما دوست دیگه ای نداره!
پوزخندی زدم پشتم رو به مهسا کردم و به طرف سالن اصلی دانشگاه به راه افتادم که صدای مهسا متوقفم کرد:دیشب پدرش فوت کرد…
قدمام برای لحظه ای سست شدند، بند کیفم میون دستام شل شد…حتی برنگشتم که به مهسا نگاه کنم، فقط با سردرگمی به پسرا و دخترایی نگاه میکردم که از سالن اصلی دانشگاه میومدند بیرون و عده ای هم داخلش میشدند…شوکه شدم، اصلا باورم نمیشد این اتفاق افتاده باشه…
-دیشب پدرش سکته قلبی کرده،اونم مجبور شد بره اصفهان
به طرف مهسا برگشتم و با ناراحتی گفتم:پس چرا کسی من رو تو جریان نزاشت؟
مهسا با تاسف سرش رو تکون داد و گفت:خودمم وقتی فهمیدم خیلی ناراحت شدم، بعد از تعطیلات شاید چند روز باز نتونه بیاد…درست تو جریان نیستم، خیلی حالش خوب نبود و نشد باهاش حرف بزنم…
آروم سرم رو پایین انداختم و با صدای گرفته گفتم:خدا بهش صبر بده…
مهسا به سمتم اومد و گفت:بهتره تا دیر نشده بریم سر کلاس…
سرم رو آروم تکون دادم و به دنبال مهسا به طرف کلاسمون به راه رفتم، اصلا هیچ جوره نمیتونستم باور کنم آقای رفیعی، پدر یکی از بهترین دوستام به همین راحتی فوت کرده باشه…!!!
دستم رو توی جیب مانتو مشکی رنگم گذاشتم و با حیرت گفتم:اما مهسا، آقای رفیعی که سنی نداشت!
مهسا سرش رو با تاسف تکون داد و گفت:منم شوکه شدم
-خیلی بد شد که ما نمیتونیم تا اصفهان بریم
-فعلا بزار به کلاسای امروزمون برسیم، بعدا یه فکری میکنیم
سرم رو آروم تکون دادم و همراه مهسا وارد کلاسمون شدیم
.
.
.
دستم رو به سرم گرفتم و با صدای گرفته ای گفتم:مامان میشه قرص رو زودتر بیاری
صدای مامانم رو از آشپزخ و نه شنیدم که گفت:الان دو دقیقه صبر داشته باش دختــــــر!
روی تخت دراز کشیدم و پاهام رو به دیوار تکیه دادم و به تابلوهای رنگارنگی که برای پروژه هام روشون کار کرده بودم خیره شدم، یکی از تابلو هایی رو که به سبک مدرن با اکرلیک کار کرده بودم رو واقعا دوست داشتم،
دختری بود که کنار حوضی نشسته بود، سرش پایین بود و به حوضِ آبی کدر رنگ خیره شده بود…وقتی به تابلویِ دو لت که بیشتر بارنگ ها سرد کشیده بودم خیره میشدی عجیب حس تنهایی دخترک رو میتونستی حس کنی، نمیدونم چرا انقدر این تابلوم رو دوست داشتم…؟؟؟
-نغمه بیا، این آب و اینم قرصی که خواستی
از روی تخت بلند شدم و از دست مامانم قرص و آب رو گرفتم و زیر لبی گفتم:مرسی
-خ و نه خاله مریمت نمیایی؟
ابروهام رو تو هم کشیدم و گفتم:فعلا که حالم بده، کی میخوایی برید؟
در حالی که به سمت در میرفت گفت:احتمالا تا یک ساعت دیگه
-باشه خبرتون میکنم
قرص قرمز رنگ ژلوفن رو تو دهنم گذاشتم و با چند قلوپ آب پایینش دادم، لیوان رو روی عسلی کنار تختم گذاشتم و دوباره روی تخت دراز کشیدم
ناخودآگاه ذهنم به سمت آقای رفیعی پرواز کرد…چه مرد دوست داشتنی بود…یه مرد خیلی مهربون…اصلا نمیتونستم باور کنم مرده باشه…تا جایی که من یادمه، سنی نداشت…
ناخودآگاه قطره اشکی از گوشه چشمم جاری شد…دستم رو دراز کردم و قطره اشک که گونه های سردم رو داغ کرده بود رو پاک کردم، گوشیم رو برداشتم، خواستم شماره دوستم رو بگیرم…اما…نمیدونستم باید چی بگم…باید به خاطر مرگ پدرش بهش تسلیت میگفتم…یا…؟؟؟
با انگشتای لرزونم شماره رو گرفتم… و گوشی رو کنار گوشم گذاشتم

رمان نگار من تویی
منبع:www.forum.98ia.com