رمان نتیجه ی عشق از ساقی۷۶

 

رمان نتیجه ی عشق از ساقی76

نام رمان :رمان نتیجه ی عشق

 به قلم :ساقی۷۶

حجم رمان : ۱.۴۲ مگابایت پی دی اف ,۱ مگابایت نسخه ی اندروید , ۹۰۰ کیلو بایت نسخه ی جاوا , ۲۷۰ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ی از داستان رمان:

داستان درمورد دو دختر به نام آیسا و عاطفه ست که از سن ۱۸ سالگی این دو تا وقتی که ازدواج میکنند ادامه دارد و در این داستان ایسا عاشق پسری میشود و بعد اتفاق هایی میوفته که از هم جدا میشن و آیسا به ادامه تحصیل ادامه میدهد و اتفاق هایی میوفته که این رمان رو جذاب میکنه…


فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

 :دانلود رمان نتیجه ی عشق از ساقی۷۶ با فرمت pdf

 :دانلود رمان نتیجه ی عشق از ساقی۷۶ با فرمت apk

 :دانلود رمان نتیجه ی عشق از ساقی۷۶ با فرمت java

 :دانلود رمان نتیجه ی عشق از ساقی۷۶ با فرمت jad

 :دانلود رمان نتیجه ی عشق از ساقی۷۶ با فرمت java (پرنیان)

 :دانلود رمان نتیجه ی عشق از ساقی۷۶ با فرمت epub

صفحه ی اول رمان:

امروز با ارمان قرار دارم تقریبا یه چهار ماهی میشه که با هم دوستیم …. رفتم سمت کمد لباسام , مانتو سفید که کمر بند قهوه ای روش میخورد روبرداشتم و پوشیدم با یه شال قهوه ای و شلوار قهوه ای و کیف سفیدم ستش کردم و تنم کردم و تو آینه به خودم نگاه کردم و یه رژلب ملایم و فرمژه زدم خیلی اهل ارایش نیستم اما یه تیپ پسر کش زدم یا به قول عاطفه شپش کش زدم از این فکر لبحند رو لبم اومد
از پله ها که میومدم پایین با مامانم مواجه شدم…
مامان: کجا شالو کلاه کردی هان؟؟؟؟؟؟؟؟
من: وای مامان چقدر گیر میدی با عاطفه قرار دارم صبح که بهتون گفتم!
– باشه برو اما زود برگرد
– چشم مامان مهربونم
خدافظ
– خدانگهدارت دخترم
از دروغی که بهش گفتم ناراحت بودم ولی چاره ای نداشتم اگه میفهمیدن سر به تنم نمیموند اما من عاشق ارمانم و میخوام با اون زندگی کنم ….
وسط راه تاکسی گرفتم و ادرس کافی شاپ رو دادم و وقتی رسیدم وارد کافی شاپ شدم … ارمان رو دیدم که نشسته روی صندلی و هی به ساعتش نگاه میکنه وقتی منو دید بلند شد و برام دست تکون داد منم رفتم جلو و ارمان واسم صندلی رو عقب کشید و من نشستم ….
ارمان:کجا بودی چرا دیر اومدی آیسا؟
– مامانم سوال پیجم میکرد و یکم طول کشید تا اومدم
– اهان باشه اشکال نداره
– ببخشید
– خب چی میل میکنی؟
– اووووم !!! بعد از کمی فکر کردن گفتم : کافه گلاسه
– باشه عزیزم
و واسه گارسون دست تکون داد و اونم اومد و سفارش مونو گرفت و بعد از چند دقیقه سفارشاتمونو برامون اورد وقتی می خوردیم همش ارمان منو میخندوند خیلی خوش گذشت دستم روی میز بود فکرم یه جایی دیگه بود بیش مامانم تا اینکه ارمان دستشو اورد جلو که دستمو بگیره اما دستمو کشیدم عقب و گفتم: قرارمون این نبود اااا
– فقط یه بار
– نه تا محرم نشدیم حق نداری دستت بهم بخوره
– باشه چشم شما جون بخواه
– جونتو میخوام چیکار؟؟خودتو میخوام دیوونه
– نفس منی
– خودم میدونم لازم نیس بهم بگی
– ااااا
– بعله دیگه
بعد از چند ساعت بالاخره قصد رفتن کردیم … ارمان منو رسوند منم ازش خدافظی کردم … واسش ب**و*س فرستادم و اومد توی خ و نه فقط امیر خ و نه بود بهش سلام کردم و رفتم توی اتاقم و شروع به درس خ و ندن کردم ….
بعد از اون روز دیگه اتفاق خاصی نیوفتاد همش با هم میرفتم بیرون یا رستوران یا کافی شاپ البته درس هم میخ و ندم و کلاسای کنکورمو هم میرفتم
شب بود … یه دفعه گوشیم رفت روی ویبره و منم گوشیمو برداشتم دیدم ارمانه جواب دادم…

رمان نتیجه ی عشق
منبع:http://www.forum.98ia.com/