رمان ناشناخته از Az@de

 

 

نام رمان :رمان ناشناخته

به قلم :Az@de

 حجم رمان : ۸۲۰کیلو بایت پی دی اف , ۰.۹۳ مگابایت نسخه ی اندروید , ۸۰۴ کیلوبایت نسخه ی جاوا , ۱۹۴  کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ی از داستان رمان:

راجع به دختری ِ که از مادر ِ پری و پدری خ و ن آشام به دنیا می آد و…

کاملاً تخیلی و بر گرفته از خاطرات خ و ن آشام و خ و ن واقعی و توایلایت و…


  فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

 :دانلود رمان ناشناخته از Az@de با فرمت pdf

 :دانلود رمان ناشناخته از Az@de با فرمت apk

 :دانلود رمان ناشناخته از Az@de با فرمت java

 :دانلود رمان ناشناخته از Az@de با فرمت jad

 :دانلود رمان ناشناخته از Az@de با فرمت epub

صفحه ی اول رمان:

دکتر کاوش به دختر کوچکی که در آغو شش خواب رفته بود نگاه کردو رو به مینا گفت:من واقعاً گیج شدم!….مثل ما نیس! ولی شبیه ما هم هس!…نگاه کن دخترک به را پشت برگرداندو جای دو زخم ِ کوچک ِ سرخ رنگ را که پایین تر از هردوکتفتش بودن را به مینا نشان داد:مینا اینا جای ِ بالاش ِ ولی انگار هوش زیادی داره! حرکاتش ،کاراش!اینا برای ِ یه بچۀ یه هفته ای خیلی زوده! یه جورایی ناشناخته س!
مینا فنجان چایش را روی میز گذاشت با همان لحن خشک و خ و نسرد ِ همیشگیش گفت: ممکنه بیش تر شبیه ِ پدرش باشه!…ممکن ِ خطرناک باشه!
دکتر:یعنی نمی خوایش؟! اون به هر حال نوه ات ِ!
مینا:من نگفتم نمی خوامش!
دکتر:پس چی کار می کنی؟!
مینا:خودم بزرگش می کنم!
دکتر:من که هیچ وقت نمی فهممت!
مینا با پوزخندی گفت:جای تعجبی نداره!
و به کنار پنجره رفت و در حالی که به هلال ِ ماه نگاه می کرد گفت:اسمش رو میذارم ژابیز…پژمان رو میذارم پیش ِ منصوره و خودم با ژابیز از ایران میرم…الانم بعد از ماجرای دیشب حسابی خسته م! دیگه کشش گذشته رو ندارم!
دکتر :من هنوزم معتقدم که نباید اون کارو می کردی!
مینا با بی تفاوتی سری تکان دادو تکرار کرد:بگذریم،خسته م
دکتر که بی میلی مینا را در ادامه بحث دید کیف ِ چرمی اش را برداشت و گفت:من میرم
مینا به بدرقه دکتر رفت و گفت:خیر پیش!
پژمان گوشش را به در ِ اتاقش چسبانده بودو ِ تمام ِ گفتگوی دکتر و مادربزرگش را شنیده بود با این حال متوجه همه حرف هایشان نشده بود…. از تفاوت خواهرش با بقیه و بال و ماجرای دیشب سر در نمی آورد اما فهمیده بود که باید پیش عمه اش برود و از این موضوع خوشحال بود چون او مادر بزرگش را دوست نداشت ، مادر بزرگ به او گفته بود که دیگر هیچ وقت پدرو مادرش را نمی بیند!
و ناراحت از این بود که باید از خواهر ِ کوچکش که مادرو پدرش او را دوست داشتند جدا می شد!
کارهای مهاجرت ِ مینا و ژابیز به خاطر ِ تبعیت آلمانی-ایرانی مینا و آشناهای زیادی که در سفارت آلمان داشت خیلی زود انجام شد…واین فصل ِ جدیدی از زندگی زنی در آستانۀ پنجاه سالگی و دختری دوماهه بود

رمان ناشناخته
منبع:www.forum.98ia.com