رمان ناجی قلب من از سحر بانو

 

 

نام رمان :رمان ناجی قلب من

به قلم :سحر بانو

حجم رمان : ۲.۱۱  مگابایت پی دی اف , ۱.۰۷  مگابایت نسخه ی اندروید , ۰.۹۶  مگابایت نسخه ی جاوا , ۳۰۱  کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ی از داستان رمان:

دختری از دیار زمین که با گذر اتفاقاتی طوفانی در خانه ی وجودش برپا میشود دست خوش تغییر قرار میگیرد.در مسیر جدیدی قرار میگیرد و تجربه های تازه ای به دست می اورد…
اما…بی اعتمادی تمام وجودش را دربر گرفته و حاضر به قبول حقیقت نیست …


  فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

 :دانلود رمان ناجی قلب من از سحر بانو با فرمت pdf

 :دانلود رمان ناجی قلب من از سحر بانو با فرمت apk

 :دانلود رمان ناجی قلب من از سحر بانو با فرمت java

 :دانلود رمان ناجی قلب من از سحر بانو با فرمت jad

 :دانلود رمان ناجی قلب من از سحر بانو با فرمت epub

صفحه ی اول رمان:

با صدای رویا سرشو از روی میز بلند کرد.
-ســــلام خانوم خواب آلو!! ببینم درس خ و ندی؟
دستی روی چشماش کشید و با صدای گرفته ای گفت:”سلام .مگه امتحان داریم؟”
-دکی حالت خوبه؟ امتحان نیم ترم تاریخ داریم.
سرشو دوباره روی میز گذاشت .
-جون مادرت اول صبحی شوخی نکن!
– وا چه شوخی ای دارم آخه؟
ناله وار گفت:”ولم کن رویا ! یه کاریش میکنم!”
اخم های رویا درهم رفت و کنار هستی روی نیمکت نشست.دستشو روی شونه ی هستی گذاشت و با بهت گفت:”چیزی شده هستی؟ ببینمت..گریه کردی؟”
-چیزی نیست از بی خوابیه.
-پاشو ببینم چی شده؟
با خستگی سرشو بلند کرد و گفت:”دعوا کردیم.”
پوفی کشید .
-بازم؟
سرشو تکون داد و خیره به میز گفت:”نه فقط با مامانم با اون بیچاره ی از خدا بی خبرم دعوا کردم.”
-آخر این رفتارات برات دردسر میشه . دیگه اون چه گ*نا*حی کرده؟یه کم خودتو کنترل کن.
– میدونم.تقصیر خودمه امروز بهش زنگ میزنم.
– آفرین دختر خوب . مطمئن باش درکت میکنه.
لبخند محوی زد .
-آره میدونم.
نگاهشو از رویا گرفت و دستشو تو جیبش فرو کرد.گوشی رو آروم دراورد و بین کتاباش قایم کرد . رویا نیم نگاهی بهش کرد و بعد با لبخند مشغول درس خ و ندنش شد.با تردید شروع به تایپ میکنه:”سلام صبح بخیر عزیزم!”کمی مکث میکنه و بعد پیام رو میفرسته . صدای تق تق کفش های معلم از راهرو می اومد.گوشی رو توی جیبش انداخت و از جایش بلند شد و رو نیمکت عقبی کنار پانیذ نشست.معلم دینی با چهره ای خواب آلود سلام سرسری میکنه و بعد از حضور غیاب شروع به درس دادن میکنه.آروم دستشو توی جیبش میبره و نگاهی به گوشیش می اندازه .عصبی میشه و با حرکات تند انگشتانش شروع به تایپ میکنه و هر از گاهی نگاهی به معلم میندازه.
“دیشب با مامانم دعوام شده بود نباید عصبانیتمو سر تو خالی میکردم .”
انگشتانش روی میز ضرب میگیره و نگاهش از روی صفحه ی گوشی کنار نمیره دوباره پیام میفرسته.
“قهری ایمان؟”
باز هم جواب نمیده.
“ایمان؟جان هستی جواب بده.ببخشید دیگه.”
نا امیدانه نگاهی به صفحه ی گوشی می انداز و بعد با کسلی گوشیو ته کیفش پرت میکنه و سعی میکنه چیزی از حرفای معلم سر در بیاره.
-رسول خدا (ص) آیات قرآن کریم رو به طور کامل از فرشته ی وحی دریافت میکرد و بدون کم و کاستی به مردم میرسوند….
دستشو زیر چونه اش میزاره و به معلم خیره میشه به سختی جلوی بسته شدن چشماشو میگیره و به حرفای معلم گوش میده .
دو زنگ گذشته بود و هستی با خستگی تمام زمان رو میگذروند . بچه ها مشغول امتحان تاریخ بودن و اون توی کلاس تنها نشسته بود و گوشی رو خاموش و روشن میکرد.با حالت عصبی لبشو می جوید.در کلاس باز شد و پانیذ پرید تو .هستی که تقریبا سکته کرده بود به پانیذ خیره شد و لب باز کرد تا فحش جون داری بهش بده اما پانیذ از خنده منفجر شد و بریده بریده گفت:”نگاه …کن…قیافشو…!!”
پوفی کشید و نگاهی به گوشی انداخت با دیدن یک پیام سیخ نشست و پانیذ هم طرفش اومد.
“سلام صبح تو هم بخیر خانومی.شرمنده سرکارم متوجه پیامت نشدم!”
بی اراده لبخند روی لب هاش میشینه و برقی تو چشماش میزنه . پانیذ که سرش تو گوشی هستی بود و پیامو خ و نده بود گفت:”به به باز اس دادناتون شروع شد؟”
لبخندی زد و در جواب ایمان تنها نوشت:”دلم برات تنگه”
پانیذ محکم زد تو سرشو گفت:”اینا چیه مینویسی واسه پسر مردم؟”
درحالی که سرشو میمالید گفت:”چرا میزنی خب؟حرف بدی نزدم که.اصلا بگو ببینم چرا اینجوری اومدی تو کلاس زهره ام ترکید . نمیگی بچه ام میفته؟”
بلند زد زیر خنده و گفت:”مگه تو بچه هم داری؟؟”
چشم غره ی شیرینی براش رفت و گفت:”نخیر اصطلاح بود فقط.”
-آهان از اون لحاظ.
دستشو کوبید به هم و گوشی رو از تو دست هستی قاپید با شیطنت گفت:”جواب داد.واووو ببین چی گفته.!”
با خنده گوشی رو گرفت و نگاهی به پیام کرد .
-خب بابا مگه چی گفته بدبخت ؟
– اهم!
با دیدن قیافه ی پانیذ سریع گوشی رو توی جیبش انداخت و گفت:”امتحانو خوب دادی؟”
-آره تو چرا سفید دادی؟
– خب نخ و نده بودم چی مینوشتم؟
– حالا یه چیزی از خودت در می آوردی باز بهتر بود.
چشم غره ای نثارش کرد و به بچه ها نگاه کرد که وارد کلاس شدند و با هم حرف میزدند.خم شد در گوش پانیذ و گفت:”عاشق این شنوایی تم از چند فرسخی هم میفهمی یکی داره میاد.”
ژست خنده داری گرفت و گفت:”ما اینیم دیگه.”
-خب بابا چقدم به خودش میگیره.
– میگما خر نشی بری سر قرار!
– چرا؟
– چرا و درد راه به راه میری باهاش قرار میزاری نمیگی مامانت بویی ببره خاک عالم تو سرت میشه؟اگه فقط یه بار تعقیبت کنه..یا یه بار گوشیتو چک کنه …
نگاه هستی پر از استرس شد.
-میگی چی کار کنم؟..بهش عادت کردم اگه نبینمش …نمیتونم پانیذ…
-ای خدا از دست تو …اصلا بگو ببینم برات مهم هست داری چه بلایی سر خودت میاری؟ یه نگاه به خودت کردی؟ میفهمی داری با آینده ات بازی میکنی؟همش داری امتحاناتو خراب میکنی…
اخمی کرد و گفت:”آینده ی من تو یک کلمه خلاصه میشه ..ایمان…همین.”
-عشق کورت کرده خانوم.فکر کردی اونم براش مهم نیست یه زن تحصیل کرده بگیره؟
– خب معلومه.

رمان ناجی قلب من
منبع:www.forum.98ia.com