رمان ناباورانه از سعید فولادی سپهر با فرمت pdf,java,epub,apk

رمان ناباورانه از سعید فولادی سپهر

  رمان ناباورانه از سعید فولادی سپهر

نام رمان :رمان ناباورانه

به قلم :سعید فولادی سپهر

حجم رمان : ۳.۸۶ مگابایت پی دی اف , ۱.۱۷ مگابایت نسخه ی اندروید , ۱.۰۴ مگابایت نسخه ی جاوا , ۳۷۶ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ی از داستان رمان:

داستان درباره ی پسر و دختری به اسم سعید و کیمیاست که سعید و کیمیا از بچگی به هم علاقه داشتن توی سن پایین بالاخره از سد خانواده ها رد میشن و با هم نامزد میکنن اما در این بین دختر همسایه ی خانواده ی سعید…….


:فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

:دانلود رمان ناباورانه از سعید فولادی سپهر با فرمت pdf

:دانلود رمان ناباورانه از سعید فولادی سپهر با فرمت apk

:دانلود رمان ناباورانه از سعید فولادی سپهر با فرمت java

:دانلود رمان ناباورانه از سعید فولادی سپهر با فرمت jad

:دانلود رمان ناباورانه از سعید فولادی سپهر با فرمت java (پرنیان)

:دانلود رمان ناباورانه از سعید فولادی سپهر با فرمت epub

صفحه ی اول رمان:

روز سرد زمستان بود. پنجره رو باز کردم تا ببینم هوا در چه حاله. دیدم برف سنگینی داره میاد. ۱۵ بهمن بود ولی سابقه نداشت تو اصفهان این برف بیاد!! قشنگ روی زمین نشسته بود و بچه ها هم مشغول بازی کردن بودند. صدای ناله های مادربزرگم دوباره بلند شده بود. رفتم اتاق بالایی تا ببینم در چه حال و روزیه. صداش نزدیک تر میشد. رفتم جلوی تختش. زانو زدم و گفتم :
– سلام بی بی خوبی؟ کی بیدار شدی؟
بی بی : سلام سعید جان الان چشمام باز شده سرم درد میکنه. اون قرصهای منو بده. خیر ببینی جوون.
– چشم ، بذار ببینم کدوم رو باید بخوری.
بی بی : همون قرص سفیداست. روش نوشته هر ۸ ساعت یه دونه. مامانت پس کجاست؟
– مامان رو ندیدم. فکر کنم رفته بیرون. البته بیرون که الان برفیه نمیتونه رفته باشه. شاید پایین باشه. من صدای شما رو که شنیدم اومدم بالا دیگه توجه نکردم مامان کجاست. الان میرم پایین ببینم کجاست.
بی بی : اون لیوان آب رو هم بی زحمت بده من مادر.
– چشم ، نوکرتم هستم.
بی بی : نوکر زنت باش. نوکر من نباش.
– بی بی همیشه میگی نوکر زنت باش. اونطوری میشم زن ذلیلا!!
بی بی : تو هم همیشه همینو میگی. میگی میشم زن ذلیل. خوب بشو زن ذلیل مگه چه ایرادی داره؟
– هیچی والا. ولی خوب یه طوریه آدم خوشش نمیاد. تسلط به زندگی نداری.
بی بی : برو بینم بچه. برو سر درس و مشقت.
– آره والا امروز درس نخ و ندم. ناسلامتی چند ماه دیگه هم کنکور دارم انگار نه انگار. من رفتم پایین. شما هم استراحت کن.
بی بی : باشه مادر برو مواظب باش پله ها رو.
اومدم پایین ببینم مامان کجاست. دیدم از حموم داره بیرون میاد. تعجب کردم و گفتم :
– مامان! تو کی ساعت ۸ صبح حموم میرفتی که این دفعه دومت باشه؟
مامان : حالا ایرادی داره؟ از دیشب که مهمون داشتیم نتونستم برم. ساعت ۱ شد خوابم میومد. الان رفتم.
– نه بابا ایرادی که نداره ولی من تعجب کردم. مامان دیدی چه برفی اومده بیرون؟
مامان : برف؟! دیشب هوا سرد بود ولی برف نبودا … فکر کنم بارون اومد.
– فکر کنم برف بوده. احتمالاً ما چشممون کار نکرده بارون دیدیم.
مامان : حالا زیاد اومده یا کم؟

رمان ناباورانه

منبع:http://www.forum.98ia.com/