رمان میراث از ana_s15

 

نام رمان :رمان میراث

به قلم :ana_s15

حجم رمان : ۱.۹۶ مگابایت پی دی اف , ۱.۰۴  مگابایت نسخه ی اندروید , ۰۹۳ مگابایت نسخه ی جاوا , ۲۹۹  کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ی از داستان رمان:

پسری به اسم سامان به خواستگاری دختری به نام سمیرا میرود در حالی که جفتشان علاقه ای به هم ندارند و هردو منفعت خودشون را در نظر گرفتند … دختر برای گرفتن ارث کلانی که بعد از یکسال ازدواج از مادربزرگ مرده اش بدست می اورد حاضر به ازدواج شده و پسر برای


  فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

 :دانلود رمان میراث از ana_s15 با فرمت pdf

 :دانلود رمان میراث از ana_s15 با فرمت apk

 :دانلود رمان میراث از ana_s15 با فرمت java

 :دانلود رمان میراث از ana_s15 با فرمت jad

 :دانلود رمان میراث از ana_s15 با فرمت epub

صفحه ی اول رمان:

– ازت بدم میاد
تو چشمام زل زد و گفت: چه خوب اتفاقا منم همین نظرو در مورد تو داشتم

گفتم: خوبه حداقل تو یه چیز با هم تفاهم کامل داریم

خاله سامان جلو آمد و گفت: بسه دیگه چقدر قربون صدقه هم میرید سمیرا جون بیا باید برقصی

در حالی که خودم را کنترل میکنم نزنم زیر خنده گفتم: خاله جون شما جای من دلم میخواد

سامان احساس تنهایی نکنه

مهوش خانم (خاله) گفت: سامانو ولش کن این قدر لی لی به لالاش نزار پررو میشه

با خنده گفتم: نگو خاله جون شما برو چشم منم میام

مهوش خانم رفت و دوباره با سامان تنها شدم بی اختیار شروع کردم به خنده

سامان گفت: چیه دیوونه شدی؟

با خنده گفتم: آره دیوونه تو و زدم زیر خنده

با حرص گفت: کمتر بخند مسواک گرون میشه

با خنده گفتم:به خدا قدیمی شد شما پسرا دست از سر این تیکه برنمیدارید؟

خواست چیزی بگوید که خواننده ارکستر داد زد :عروس دوماد باید برقصن

با عصبانیت دستم را گرفت و از جا بلندم کرد و شروع کردیم با هم رقصیدن حسابی خوش

گذشت من حرص سامانو در میاوردم وسامان حرصه منو

سرم رو به پشتی ماشین تکیه دادم و گفت: بهرام؟

گفت: چیه؟

گفتم: تند برو از اینا جلو بیوفتیم این قدر بلند بوق میزنن لامصبا اعصاب واسه ما نذاشتن

به طعنه گفت: از بسکه همدیگرو دوست داریم چشم. یه دفعه سرعت گرفت ماشین های پشت

سرمون که از این حرکت غافلگیر شده بودن عقب موندن با هیجان گفتم: ایول از صبح تا حالا یه

کار مثبت کردی

نگاه غضبناکی به من انداخت و هیچی نگفت

ساعت سه صبح بود که به خ و نه رسیدیم خ و نه ای که قرار بود زندگی مشترک منوسامان از اونجا

شروع بشه

وارد که شودیم یه آرامشی بهم دست داد بی سابقه

خمیازه ای کشیدم و حولمو برداشتو وارد حموم شدم اول جلوی آینه به قول سپیده زلم زیمبال

موهامو باز کردم و رفتم زیر دوش آب گرم

نیم ساعت اون تو موندم که سامان زد به در حموم و گفت: سمیرا مردی اگه خدا بخواد؟

داد زدم: به کوری چشم شما نه خیر زندم سرحال تر از همیشه ودر حمومو باز کردم

نگاهی به سر تا پام کرد و گفت: همون…بادمجون بم آفت نداره

 

رمان میراث
منبع:www.forum.98ia.com