رمان مهر من از سیمین شیر دل

 

رمان مهر من از سیمین شیر دل

 

نام رمان :رمان مهر من

به قلم :سیمین شیر دل

خلاصه ی از داستان رمان:

صبا با مادر خود از خانهٔ مادر بزرگش رانده میشود و به خانهٔ مهین خانم میروند مادرش زن آقا رحمت برادر مهین خانم میشود . و از این ازدواج برادری به نامه سعید با صبا هم بازی میشود مادر صبا اریشگر است . صبا در شانزده سالگی به اصرار زن علی میشود و به حرف مادرش گوش نمیدهد . بعد از سه سال از دست علی که هم معتاد بود و هم او را به شدت آزار میداد راحت میشود و با به زندان افتادن او صبا ط++ل+اق میگیرد و به کار در آرایشگاه مادر میپردازد . در آرایشگاه……

صفحه ی اول رمان:

هرگز فراموش نمی کنم هفت ساله بودم که در یک غروب دلگیز پاییزی مادرم با چادر چیت گلدار و چمدانی زهوار در رفته در حالی که گریه امانش را بریده بود و با گوشه چادر رنگ و رو رفته اش اشک هایش را پاک می کرد.دستم را گرفته بود و رو به مادربزرگ که از پنجره چوبی خانه آجری با تحقیر و چشمانی بی فروغ با چارقد سفیدی که طبق عادتش بیخ گلویش با سنجاقی سفت بسته بود،گفت:«من میرم اما به همین وقت عزیز از خدا خواستم تقاص من و این بچه رو ازت بگیره همین طور که منو آواره کردی خدا جوابتو بده و آواره بشی.»
با همان بچگی حس کردم مادر با تمام نفرین هایش که از دل پردردش بیرون می آمد باز به دنبال روزنه ای برای بازگشت به آن خانه محقر بود تا شاید بتواند دل پیرزنی که خود را مادربزرگ من می دانست اندکی نرم کند.
اما افسوس که در نگاه مادربزگ هیچ اثری از ترحم و آشنایی به چشم نمی خورد و ما همانند آدم های بی سر و پایی بودیم که هیچ نسبتی با او نداشتیم.پنجره را با چنان شدتی به هم کوبید تا بفهماند رای برگشتی برایمان نمانده.از ترس ناخودآگاه سرم را میان چادر مادرم پنهان کردم.مادر با نوازش گیسوانم می خواست ترس را از من دور کند.دقایقی مردد در خلوت کوچه ایستادیم.محترم خانم همسایه دیوار به دیوار مادربزگ که سروسری با یکدیگر داشتند،سرش را میان چارچوب در بیرون آورد و به کوچه نگاهی انداخت.با دیدن ما با حالتی تصنعی گفت:«بمیرم براتون بالاخره کار خودش رو کرد.حالا می خوای چیکار کنی؟»
حرفهای محترم خانم که بیشتر از روی فضولی بود تا دلسوزی،دل مادر را بدتر از قبل سوزاند.گفت«:خدا از سر تقصیراتون بگذره اما من نمی گذرم.»
محترم خانم با غیظ گفت:«وا…من چرا؟…نه سر پیازم نه ته پیاز.چرا لنگ منو وسط می کشی.»
«لنگ تو همیشه وسط خ و نه ما بود حالا دلت خنک شد،ببینم به تو چی می رسه؟بدبخت بیچاره اگه روز قیامتی هست اولین کسی که یقه ات رو بگیره من و این بچه ایم.»
محترم خانم با دهانی باز به مادر خیره شد چرا که سالها مادر را می شناخت و هیچ وقت بی احترامی از او ندیده بود.شاید فکر نمی کرد مادر متوجه موذی گری ها و راهنمایی های او به مادربزرگ بشود که حالا این طور هاج و واج نگاهمان می کرد.
بارها صدای مادر که زیر لب غرولند می کرد و از دست محترم خانم می نالید را شنیده بودم.اگه این زنیکه گذاشت آب خوش از گلوی ما پایین بره!مثل مگس تو گوش عالیه خانم وزوز می کنه…

رمان مهر من
منبع:http://www.forum.98ia.com/