رمان من یه پسرم از kiana 007

 

 

نام رمان :رمان من یه پسرم

 به قلم :kiana 007

حجم رمان : ۲.۵۹ مگابایت پی دی اف , ۱.۱۱ مگابایت نسخه ی اندروید , ۰.۹۸ مگابایت نسخه ی جاوا , ۳۴۴  کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ی از داستان رمان:

جنسم دختره…
ولی روحم پسره…از عروسک ورنگ صورتی و لباسای باز وموهای بلند وعشوه های دخترونه بدم میاد.ولی….
عاشق فوتبالم…برای پرسپولیس وبارسلونا و تی شرت وشلوار جین وقلدری جون میدم…!
حالا شما خودتون قضاوت کنید…
من یه پسرم؟!!!


 فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

 :دانلود رمان من یه پسرم از kiana 007 با فرمت pdf

 :دانلود رمان من یه پسرم از kiana 007 با فرمت apk

 :دانلود رمان من یه پسرم از kiana 007 با فرمت java

 :دانلود رمان من یه پسرم از kiana 007 با فرمت jad

 :دانلود رمان من یه پسرم از kiana 007 با فرمت epub

صفحه ی اول رمان:

نگاهی بهش انداختم و بادیدنش دلم هری پایین ریخت…خیلی جذاب و خواستنی شده بود.دستش رو جلوی صورتم تکون دادوگفت:
-آدم ندیدی؟
بالبخند گفتم:
-به خوشگلی تو نه…!
هلیا-اگه توی خر هم قبول میکردی بیای،الان مثل من میشدی…
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
-من همینجوریش هم از همه خوشگل ترم!
هلیا-اوه اوه…یادم نبود کوه غرور جلوم وایساده.
-خداروشکر یادت افتاد
نگاهی به لباسام انداخت و گفت:
-خدایی چیه تو خوشگله با این لباسات؟
-خیلی هم دلت بخواد.
هلیا دوستم بود.از ابتدایی با هم بودیم وحالا،سال آخر دبیرستان،رشته محترم علوم تجربی…
دوتا از درسخ و ن ترین(یا به قول بروبچ خرخ و ن ترین)بچه های مدرسه!
اون روز هم تولد ترانه،یکی از همون برو بچ بود…!هلیا رفته بود آرایشگاه و قرار بود من برم دنبالش..هرچی اصرار کرد من نرفتم.به نظرم همینطوری از همه بهتر بودم(غروره دیگه)فکر میکردم این چیزا مسخره بازیه…حتی لباسامم مثل بقیه نبود؛یعنی دلم نمیخواست توی هر فرصتی که دستم میاد،لباسای باز بپوشم و خودمو آرایش کنم…مدل لباسام پسرونه و موهام همیشه خدا کوتاه…
هلیا_چته؟معتاد شدی؟
-برو بابا
هلیا-ماهان…لباسام خوشگله خدایی؟
-ای بمیری تو که همش بلدی منو حرص بدی.اون از خریدنش که دو هفته توی کل شهر می چرخیدیم،اینم از الان…اصلا نخیر…خیلی هم زشته!
با بغض نگام کرد و روشو ازم برگردوند.فهمیدم زیاده روی کردم…سرشو به طرف خودم چرخ و ندم و گفتم:
-اینهمه پول آرایشگاه دادی حیف میشه ها…
نگاهش رو ازم گرفت و به زمین دوخت.
-باشه بابا…غلط کرد. معذرت میخوام عزیز دلم…تو لنگم بپوشی بهت میاد.خوشگلی لباست اصلا مهم نیست.با این حال،خوشگلترین لباس جشن،توی تن توئه…
با لبخند گفت:
-راست می گی ماهان؟
سرمو تکون دادم و دستش رو گرفتم و گفتم:
-زودتر بریم،دیر میشه…
وبا خودم فکر کردم:
-خدایا…دروغ مصلحتی که میگن،اینه؟
با ورودمون بچه ها ساکت شدن و به سمتمون اومدن
شبنم-سلام،چه عجب…تشریف فرما شدید
-سلام معذرت…کار آرایشگاه یکم طول کشید
شبنم-تو چرا پاسوز این میشی؟ولش میکردی،خودش می اومد.
هلیا-به تو ربطی نداره
ترانه-باز شمادوتا دعواتون شد؟
هلیا-تقصیر اینه می پره به آدم
با لبخند سری به ترانه تکون دادم و گفتم:
-سلام…تولدت مبارک عزیزم…
ترانه-علیک سلام…بیا لباستو عوض کن
و دستم رو گرفت و منو به سمت خودش کشید
هلیا چپ چپ نگاهمون کرد و گفت:
-منم میخوام لباسام رو عوض کنم
ترانه-خب تو هم بیا
با بی میلی باهامون راه افتاد.شبنم چیزی کنار گوشش زمزمه کرد که نشنیدم…
حواسم به ترانه معطوف شد:
-دیگه چطوری تو؟
-خوفم…میسی…چه خبر؟
ترانه-هیچی بابا..سلامتی!
-کیا رو دعوت کردی؟
ترانه-بچه های کلاس و چند تا از فامیلا رو
-پسر هم توی جمعمون هست؟
ترانه_پسر عمو و پسر عمم هستن..دوست نداری؟
-نه بابا…به من چه ربطی داره؟؟!
ترانه-آخه نظر تو خیلی واسم مهمه…
-بی خیال بابا!

رمان من یه پسرم
منبع:http://www.forum.98ia.com/