رمان مسیر عشق از فرشته ۲۷

نام رمان :رمان مسیر عشق

به قلم :فرشته ۲۷

حجم رمان : ۵.۱۵ مگابایت پی دی اف , ۱.۳۹ مگابایت نسخه ی اندروید , ۱.۲۵ مگابایت نسخه ی جاوا , ۵۳۰ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ی از داستان رمان:

داستان درباره ی دختری به اسم پریناز است که طی اتفاقاتی به اصرار خانواده اش مجبور میشه مدتی رو در اصفهان پیش عمه اش زندگی بکنه وبا رفتنش به اونجا اتفاقاتی براش میافته که…


 فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

 :دانلود رمان مسیر عشق از فرشته ۲۷ با فرمت pdf

 :دانلود رمان مسیر عشق از فرشته ۲۷ با فرمت apk

 :دانلود رمان مسیر عشق از فرشته ۲۷ با فرمت java

 :دانلود رمان مسیر عشق از فرشته ۲۷ با فرمت jad

 :دانلود رمان مسیر عشق از فرشته ۲۷ با فرمت epub

صفحه ی اول رمان:

کلیدم رو از توی کیفم در اوردم وبا خستگی در خ و نه رو باز کردم.بوی قرمه سبزیه مامان کل خ و نه رو برداشته بود.اوممممم…عجب بویی هم داشت. به به…

با صدای بلند گفتم:مامانه گله خودم سلااااام..

مامان با لبخند در حالی که میل بافتنی ویه کاموای سرمه ای توی دستاش بود به پیشوازم اومد وبا همون لبخند مهربونش گفت:سلام دخترم…خسته نباشی.

سریع کفشامو در اوردم وپریدم یه ب**و*س گنده از لپش کردم که صداش در اومد.هیچ وقت خوشش نمی اومد کسی لپشو محکم بب**و*سه…به قول خودش چندشش می شد..ولی کو گوش شنوا؟

به طرف اتاقم هلم داد وگفت:برو دختر… صدبار گفتم منو اینجوری نب**و*س…برو لباساتو عوض کن بیا تا ناهار بخوریم.

-اااا… مگه بابا نمیاد؟

مامان همونطور که به سمت سبد کامواهاش می رفت گفت:نه.زنگ زد گفت تا شب نمیاد.اخر با این کار کردن زیادش خودشو نابود می کنه.

با خستگی به طرف اتاقم رفتم ودر همون حال گفتم:مامان جان شما که می شناسیدش.بابا جونش به هواپیماهاش وشرکتش بسته است.پس بیخودی خودتونو حرص ندید…چون بی فایده است.

مامان چیزی نگفت.برگشتم سمتش که دیدم کنار گاز ایستاده وداره فکر می کنه.همیشه همینجور بود.

بابام شرکت هواپیمایی داشت وخودش هم دو تا هواپیمای شخصی داشت که هم خودش ازشون استفاده می کرد وهم اجارشون می داد.وضعیت مالیمون میشه گفت خیلی خوب بود ..ولی همیشه کمبود حضور پدر رو توی خ و نه حس می کردیم.پدرم مرد اروم وخوبی بود ولی

علاقه ی خیلی زیادی به شغلش داشت ومیشه گفت یه جورایی شغلش هووی مامانم بود.حتی می تونم بگم بابا کارش رو از مامانم بیشتر دوست داشت.ولی مامان عاشق بابام بود وهمیشه این کمبود رو تحمل می کرد.بابا هم همیشه یا توی شرکتش بود ویا پیش هواپیماهاش…خلاصه خیلی کم میشد توی خ و نه دیدش…من که برام عادت شده بود .ولی مامان…خب به هر حال همسرش بود و نیاز داشت که شوهرش در کنارش باشه..ولی با این حال همیشه سکوت می کرد و این وسط فقط من بودم که همیشه از این سکوت عذاب اور رنج می بردم.

سرمو تکون دادم و وارد اتاقم شدم.کیفمو انداختم روی تخت ویکی یکی لباسامو در اوردم.خیلی خسته بودم..اگه ناهار قرمه سبزی نداشتیم همین جوری رو تختم ولو می شدم.ولی این شکم گرسنه که این چیزا حالیش نمیشه.

یه بلوز استین کوتاه سرخ که یه قلب اکلیلیه نقره ای روش کشیده شده بود با یه شلوار راحتی سفید پوشیدم وموهامو شونه زدم واز اتاق اومدم بیرون.به سمت دستشویی رفتم وبا زدن چند مشت اب سرد به صورتم… احساس کردم یه کم از اون حالت خستگی در اومدم.

با لبخند وارد اشپزخ و نه شدم که چشمم افتاد به میز غذا خوری … قرمه سبزی بهم چشمک می زد ومی گفت:چرا معطلی ؟ د..بیا منو بخور دیگه..

سریع نشستم پشت میزو گفتم:مرسی مامانه گلم…دارم از گشنگی تلف می شم.

مامان مهربون نگام کرد وگفت:خدا نکنه عزیزم…بخور دخترم نوش جانت.

با همین حرف مامانم استارتمو زدمو با سر افتادم رو بشقابه غذام…انقدر تند تند می خوردم که تموم بشقابم رو توی ۵ دقیقه برق انداختم.ولی مامان مثل همیشه اروم غذا می خورد وکمی هم توی فکر بود.برای اینکه از تو فکر درش بیارم با لحن شادی گفتم:مامانی میای عصری بریم خرید؟

با تعجب نگام کرد وگفت:چرا خرید؟تو که دیروز خریداتو کردی؟چیزی لازم داری؟

-نه..فقط گفتم بریم بیرون بگردیم ..حال وهوامون عوض بشه.

لبخند مهربونی زد وگفت:دخترم بذار یه روز دیگه امروز وفردا کلی کار دارم.

نگاهش کردم وگفتم:چکار دارید؟مگه قراره بازمهمونی بگیریم؟

سرشو تکون داد وگفت:نه …قراره پس فردا دوست بابات با خانواده اش بیان اینجا…

مشکوک نگاهش کردم وگفتم:کدوم دوستش؟اقای سخاوت؟

با لبخند نگام کردوگفت:نه…تو نمی شناسیشون…قراره از شهرستان بیان..ظاهرا بابات توی اخرین سفرش حمید دوست دوران دانشجویش رو می بینه وبعد هم دعوتشون می کنه بیان اینجا…

-یعنی این همه راه از شهرستان فقط برای دیدن بابا میان؟چه ادمای بی کارینا…

-اینجوری نگو دخترم.خب به هر حال با هم دوست هستند دیگه …بعد از سالها همدیگرو دیدند وحالا هم می خوان تجدید خاطرات بکنند.

با بیخیالی گفتم:حالا چند نفر هستند؟

رمان مسیر عشق
منبع:www.forum.98ia.com