رمان مروارید های احساس از سید آوید محتشم

 

نام رمان :رمان مروارید های احساس

 به قلم :سید آوید محتشم

حجم رمان : ۳.۳۱ مگابایت پی دی اف , ۱.۲۳  مگابایت نسخه ی اندروید , ۱.۰۹  مگابایت نسخه ی جاوا , ۴۰۰ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ی از داستان رمان:

تو اوج درموندگی و بدبختی، وقتی امیدی برای رسیدن به مطلوب نیست، یه عاجزانه صدا زدن معبود تبدیل میشه به گره گشا و خدا یه ناجی برات میفرسته، کسی که در قبال کمکهاش هیچ انتظاری ازت نداره فقط میخواد دست از تعارف کردن برداری…. کسی که تبدیل میشه به تکیه گاه، محرم اسرار، دوست، یار و در نهایت عشق!
عشقی که با یه حضور ناخ و نده،تو فصل بلوغ می مونه……
* به درخواست نویسنده/ ناشر لینک های دانلود از روی سایت حذف گردید

صفحه ی اول رمان:

چشم از صفحه ی لپ تاپ برداشتم و شقیقه هام رو فشار داد..حس میکردم سرم در معرض انفجاره…
با حرص صفحه رو بستم … چرا مغزم هنگ کرده بود؟
عصبی بودم خودمم نمیدونستم دقیقا چرا؟؟فقط دوس داشتم در اون لحظه برم زیر دوش آب گرم و ریلکس کنم… با این فکر خوشحال از پشت میز بلند شدم و به سمت در رفتم…دو ساعت کار رو تعطیل کردن به آرامش بعدش می ارزید… هنوز ۳ قدم بر نداشته بودم که تلفن زنگ خورد، برگشتم و جواب دادم… صدای بی روح محسنی منشی شرکت تو گوشم نشست- خانوم مهندس، آقای مهندس حضرتی اینجا هستن… و…
بقیه ی حرفاش رو نمی شنیدم… اسم حضرتی کافی بود تا دهنم خشک بشه و ذهنم از اینی که بود قفل تر…
لبم رو تر کردم و با صدای لرزونی گفتم- ده دقیقه دیگه راهنماییشون کن داخل!
-چشم…
نفسم رو فوت کردم و سعی کردم خ و نسرد باشم- چرا اینقدر هول شدی؟ از کجا معلوم خودش باشه؟
با این فکر حس بهتری پیدا کردم ولی… به ثانیه نکشید که بازم آشفته شدم… آخه مگه چندتا مهندس حضرتی بود که می تونست هم رشته ی من باشه؟
آه تلخی کشیدم و نگاهی به دور و برم انداختم، اتاق ساده و مربعی شکلم با مبلای چرم کرم و کف پوش شکلاتی و دیوارای کرم بهم زل زده بود… گوشه ی اتاق یه شاخه بامبو بود و روی میز کارم عکس من و مامان… گوشه ی دیگه ی اتاق یه کتاب خ و نه با چوب تیره بود پر از کتاب و زونکن و مجله های تکنولوژی…
هنوز وسط اتاق وایساده بودم…. نگاهی به لباسم انداختم… مانتوی قهوه ای با شلوار نسکافه ای و کفش پاشنه بلند مشکی… شال مشکیم رو مرتب کردم و برای چندمین بار نفسم رو پر صدا بیرون دادم-محسنی آقای مهندس رو راهنمایی کن… به آقای زکریا هم بگو دو تا قهوه ی فندقی بیارن!
-چشم خانوم…
می دونستم ظاهرم خ و نسرده… فقط خدا میدونست پشت چهره ی آرومم چه ولوله ای به پا بود.
در روی پاشنه چرخید و … حتی فرصت نکردم سرم رو بلند کنم که بوی عطرش تو وجودم نشست… هنوز همون عطر رو میزد… نفس عمیقی کشیدم و آروم سرم رو بلند کردم… خودش بود… خود خودش!
جدی نگاهش کردم، لبخند به لب داشت، لبخندی که منو میبرد به گذشته…. منم سعی کردم لبخند بزنم ولی لبم یه تکون خفیف خورد و بعد سلام آرومی که بعید میدونم شنیده باشه…
-به به مهندس مشرقی…. پارسال دوست امسال آشنا!
هنوز مثل گذشته سرحال و قبراق بود.با دست اشاره ای به سمت مبلای کرم گوشه ی اتاقم کردم…- بفرمایید بشینید.!
نشست. من هم رو به روش… زل زده بود تو صورتم… یه لبخند هم… گوشه لبش-خوبی؟؟
هرچی سعی کردم لبخند بزنم یا حداقل کمی صمیمی برخورد کنم نشد- ممنون…
همون موقع تقه ای به در خورد آقای زکریا با قهوه وارد شد و بعد از گذاشتنشون روی میز، بی صدا از اتاق بیرون رفت.
پای راستش رو روی پای چپش گذاشت و با تحسین نگاهی به دور و بر کرد- فکر نمی کردم رئیس شرکت رایان تک تو باشی…
یعنی چی؟ یعنی توقع نداشت یه روزی من هم کسی بشم؟ باید همیشه زیر دست می بودم؟ بی انصافی بود بگم زیر دست چون اون هیچوقت…
قبل از اینکه بخوام حرفی بزنم گفت- انگار از دیدنم ناراحتی؟
با صدای گرفته ای گفتم- این چه حرفیه… کی از دیدن بهترین دوستش ناراحت میشه؟ من فقط یه کم شوکه ام!
اخم کرد… عمیق و تلخ – اگه واقعا منو به عنوان دوست قبول داشتی ، بی خبر نمی ذاشتی بری!بدون کوچیکترین توضیحی.
تلخ خندیدم… خنده ای که نشون دهنده ی ناتوانیم تو توضیح دادن خیلی چیزا بود… برای عوض کردن بحث گفتم- قهوه ات رو بخور… سرد شد!
میدونستم عادت به خوردن قهوه ی شیرین نداره… تلخ سر میکشید… یه نفس قهوه رو بالا رفت و بازم بهم خیره شد! از سکوت به وجود اومده عصبی بودم… برای تغییر جو سوالی پرسیدم، یه سوال که قلبم رو سوراخ کرد تا نشست روی لبم- خانومت چطوره؟ بچه دارید؟

رمان مروارید های احساس
منبع:http://www.forum.98ia.com/