رمان ماهک از مژگان مظفری

رمان ماهک از مژگان مظفری

نام رمان :رمان ماهک

به قلم :مژگان مظفری

حجم رمان : ۳.۹ مگابایت پی دی اف ,۱.۳ مگابایت نسخه ی اندروید , ۱.۱۶ مگابایت نسخه ی جاوا , ۴۴۰ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ی از داستان رمان:

داستان درباره ی دختری به اسم ماهکه که با نامادری و پدرش زندگی میکند که با وجود اینکه پدرش از او دفاع میکند ولی هر بار نامادریش زندگی رو  برای ماهک سختر میکنه و بدبختی ماهک ازونجا شروع میشه که نامادریش ماهکو میخواد به همسری سیروس دراورد و ادامه ماجرا…

به درخواست نویسنده / ناشر لینک های دانلود حذف گردید

صفحه ی اول رمان:

ماهک مثل همیشه با با بیان دل نشین مشغول دادن کنفرانس بود و سعی میکرد به جز استاد به کس دیگری نگاه نکند،اما انگار ان کار امکان پذیر نبود.رآمین احمدی پسر شر کلاس در حالی که خود کار توی گوشهایش فرو کرده بود،به او زول زد.ماهک که نسبت به ادا و اطوار او نمینونست بیتفاوت باشد،به سختی جلوی خنده ی خود را گرفته بود.استاد گفت:خانم دلفانی،چرا سکوت کردید؟لطفا ادامه دهید.ماهک با نگاهی به ساعت دیواری کلاس که بالای تخته سیاه نصب شده بود،گفت:استاد اگه اجازه بدید بماند برای جلسه بعد.وقت ما بسیار اندک است و کنفرانس من خیلی طولانی و احتیاج به زمان بیشتری دارد.تا دقایقی دیگر ساعت کلاس به پایان میرسد،من هم در این زمان کم نمیتوانم اینهمه خلاصه را کنم.استاد قبول کرد که ماهک جلسه ی بعد کنفرانس خود را بدهد.تا استاد از کلاس خارج شد،او نفسه راحتی کشید و بشتاب کتابهای که روی میز ولو کرده بود جمع کرد و دا اخل کیف خود گذشت و خطاب به دوستش مستانه گفت:مستان،برویم؟مستانه مقنعه ی خود را درست کرد و گفت:چند لحظه صبر کن.ماهک:دیگه برای چی؟مقنعه ات رو که درست کردی.مستان:من هنوز کفشهاام را نپوشیدم.ماهک بی حوصله گفت:ا ی کاش این عادت بد از سرت میافتاد.آخه کدام آدم عاقل را دیدی که سر کلاس کفشها شو در بیاورد؟مستان:من،آخه خانوم عقل کلّ خودت میدونی این کفش ها ی لعنتی تنگ است.این طوری که این کفشها پایم را فشار میدهد،مگر درس تو کلم فرو میرود،تازه پولم که ندارم یک جفت دیگر بخرم.ماهک:میخواستی چشمها یأت را باز کنی و یک شماره بزرگتر میخریدی.مستان:تقصیر صاحب کفش فروشی بود که گفت ،جا واز میکنه.ماهک لب باز کرد که جواب مستانه را بدهد، اما با دیدن رامین که به آنها زول زده بود،جواب او را برای بعد گذاشت و خطاب به رامین گفت:آقای احمدی نوبت کنفرانس شما هم میرسد. رامین با خنده گفت:از خدا میخواهم که تلافی کنی. مستانه آرام گفت:با او بحث نکن،پر روتر از این حرفاست.ماهک کوتاه آمد.رامین رویش را برگردند و در حالی که میخندید با دوستانش از کلاس خارج شد. با رفتن انهماهک و مستانه نیز آزم رفتن کردن.از داره کلاس که خارج شدن،ماهک با حرص گفت:چه قدر از این رامین بدم میاید.دلقک بیمزه.مستانه دستش را کشید و گفت: کم حرص بخور،زد پیر میشوی.این رآمین ننه مرده که تقصیر نداره،خراب دل شده.ماهک:شانس ماست دیگر.همه را برق میگیره،ما را چراغ موشی.مستان:بمیرم برای شانس تو، که همه ی پسرها ی کلاس را حیران خود کردی.دم به تله ی هیچ کدام هم نمیدهی.ماهک:بروند گم شوند با آن قیافهها ی کور و کچل شان.مستانه خندید و در جواب گفت:ببخشید،خانم شاه پریان،شما منتظر کدام شاه زاده هستید که میخواهد با اسب سفید و شمشیر زرینش به نزد شما بیاد؟ماهک خندید و گفت:تو هم که جز مسخره کردن چیز دیگه ی بلد نیستی.مستان،جان خودت با من شوخی کن که اصلا حوصله ندارم.این کنفرانس لعنتی انگار چله گیر شده. هر وقت نوبت من میرسد،یا وقت کلاس تموم میشه یا من حال خندان ندارم .امروزم که این رامین لعنتی باعث

رمان ماهک
منبع:http://www.forum.98ia.com/