رمان مانع از باران کرمی و SaRgArDuN_A

 

نام رمان :رمان مانع

 به قلم :باران کرمی و SaRgArDuN_A

 حجم رمان : ۱.۹۹ مگابایت پی دی اف , ۱.۰۵  مگابایت نسخه ی اندروید , ۰.۹۴  مگابایت نسخه ی جاوا , ۳۰۷  کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ی از داستان رمان:

در مورد یه دختری که یه خانواده و زندگی معمولی داره اما دچاره یه بیماری میشه که کل زتدگیشو ار این رو به اون رو می کنه…


 فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

 :دانلود رمان مانع از باران کرمی و SaRgArDuN_A با فرمت pdf

 :دانلود رمان مانع از باران کرمی و SaRgArDuN_A با فرمت apk

 :دانلود رمان مانع از باران کرمی و SaRgArDuN_A با فرمت java

 :دانلود رمان مانع از باران کرمی و SaRgArDuN_A با فرمت jad

 :دانلود رمان مانع از باران کرمی و SaRgArDuN_A با فرمت epub

صفحه ی اول رمان:

صدای ساناز از پایین میومد که داشت با تلفنش صحبت میکرد اینقدر بلند حرف میزد که … نه بابا حرف نمیزد قشنگ داشت هوار میزد . اونوقت میگه وقتی من دارم با تلفن حرف میزنم نیاید تو اتاقم . پوفی کردم و از روی صندلی بلند شدم و رفتم تو پذیرایی . نگاهی به دور تا دور خ و نه انداختم . کسی خ و نه نبود . فقط من و ساناز که اونم تو اتاقش داشت داد میزد . آروم خندیدمو رفتم تو آشپزخ و نه . کتری برقی رو زدم به برق و روشنش کردم تا آب جوش بیاد . نشستم سر میز کوچیکی که توی آشپزخ و نه بود .با انگشتام سر شقیقه هامو آروم ماساژ دادم . نفس عمیقی کشیدم و از روی صندلی بلند شدم و رفتم سمت کابینت همونطور که آهنگی نامعلومو زیر لبی میخ و ندم چایی هارو از توی کابینت پیدا کردم و مشغول درست کردن چایی شدم . صدای پای سانازو شندیم که داشت میومد تو آشپزخ و نه . اومد جفتم و گفت :
وای ایشالله هر چی میخوای خدا بهت بده . بد جور هوس یه چیز گرم کرده بودم .

نگاهش کردم و گفتم : تو هنو یاد نگرفتی با تلفن حرف بزنی نه هوار ؟ اونوقت میگی وقتی من دارم با تلفن حرف میزنم نیاد تو اتاقم .

-خوب من یاد نمیگیرم .

نگاهش کردم و خندیدم . رفت طرف کابینت و درشو باز کرد و گفت : نباتامون کجاست ؟

-نمیدونم . باید همونجاها باشه .

از صدای ترق تروق کابینتا که با هم برخورد میکردن سرسام گرفته بودم برگشتم سمتش و گفتم : بابا سر سام گرفتم . دو تا نبات نمیتونی پیدا کنی ؟

-است میگی بیا خودت پیدا کن . نیست .

با اعصاب خوردی رفتم سمتش و در کی از کابینتا رو باز کردم و تا تهشو نگاه کردم . آره اونجاست .

رو نوک پاهام ایستادم تا بتونم نباتا رو بکشم بیروندستم به نوک کارتونش خورد . اروم بلندش کردم . همین که خواستم بیارمش بیرون کارتونش با یکی از لیوانا برخورد کرد و صدای ناهنجاری تو آشپخ و نه پچید . با ترس چشامو باز کردم نگاه روی شیشه خورده هایی که نشونه از خورد شدن یکی از لیوانا میداد و نبات هایی که از جعبه برون ریخته شده بودن ثابت موند . به ساناز نگاه کردم : همینو میخواستی ؟

و نشستم رو زمین و تیکه های بزرگ رو از روی زمین برداشتم . سوزشی رو توی کف دستم حس کردم . چشامو محکم روی هم فشار دادم . خودم کردم که لعنت بر خودم باد . با لرزشی که تا حالا تو خودم سراغ نداشتم دستمو برگردوندم . از کف دستم خ و ن میچکید . منم که از همون بچگی از دیدن خ و ن واهمه داشتم با سرعت تمام دویدم سمت دستشویی و مشغول شستن خ و نها شدم .با باند دستمو بستم و رفتم تو آشپزخ و نه .

ساناز با دیدن دستم گفت : سحر به خدا نمیخواستم …

-عیب نداره .. فقط دیگه اسم نبات جلو من نیار .

رمان مانع
منبع:http://www.forum.98ia.com/