رمان لیلی هزار داماد از سهیلا شریفی

 

نام رمان :رمان لیلی هزار داماد

 به قلم :سهیلا شریفی

 حجم رمان : ۱.۶۶  مگابایت پی دی اف , ۱.۰۳  مگابایت نسخه ی اندروید , ۰.۹۲ مگابایت نسخه ی جاوا , ۲۹۱  کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ی از داستان رمان:

لیلی هزار داماد تا جایی که بتونه به مساله ی تن فروشی دخترایی می پردازه که مجبورن، ناچارن راهی ندارن
گرگم که همیشه هست و یه عده هم بره میشن ، یعنی ناچارن بره بشن….


  فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

 :دانلود رمان لیلی هزار داماد از سهیلا شریفی با فرمت pdf

 :دانلود رمان لیلی هزار داماد از سهیلا شریفی با فرمت apk

 :دانلود رمان لیلی هزار داماد از سهیلا شریفی با فرمت java

 :دانلود رمان لیلی هزار داماد از سهیلا شریفی با فرمت jad

 :دانلود رمان لیلی هزار داماد از سهیلا شریفی با فرمت epub

صفحه ی اول رمان:

از روی تخت بلند میشم. سعی می کنم تعادلمو حفظ کنم و کله پا نشم. به سمت صندلیی میرم که لباسام روش افتاده. فکر کنم به اندازه ای که پول داده آش خورده که دست از سرم برداشته و خوابیده. تاپ و شلوارکمو می پوشم و نگاهی به ساعت میندازم. پنج و بیست دقیقه رو نشون میده . چیزی به صبح نمونده منم خوابم نمیاد. روی همون صندلی رو به روی میز آرایشی می شینم و نگاهی به خودم میندازم. هنوزم خیلی ظریف و دخترونه ام ولی یادم نمیره که دیگه دختر نیستم، پاک نیستم، معصومیت یه دختر رو ندارم… – هندونه ، هندونه ی شب یلدا…. بیا که تموم شد… خیابونا شلوغ و پر از آدم بود. چه مسخره است شب یلدا!!! مگه چه فرقی با شبای دیگه داره، یه دقیقه این ور و اون ور مگه چه حرکت نوینیه که اینجوری دارن خودشونو می کشن؟؟؟؟؟ بی خیال همه سرمو انداختم پائین و زیپ کاپشن مشکی کهنه کتونیمو می کشم تا خر خره بالا و سعی می کنم تندتر راه برم ولی هم کفشم داغونه و تهش داره نصف میشه همم حالم خرابه. خ و نه ای که امروز برا نظافتش رفتم جای گندی بود. یه پسره هیز و به درد نخور داشتن که چند بار انگولکم کرد. نمیدونستم چیکار کنم که نه نه تیتیشش صداش زدو فرستادش پی کارش. نفس راحتی کشیدم که دیدم بله این فرستادن پی نخود سیاه پسره، کاره بابای چلمنشه. همین که دید زنش سرگرم تلفن حرف زدن شده اومد تو پذیرایی که من مشغول بودم. گفت: خسته نباشی! من خرم لبخند کم جونی زدم و گفتم: ممنون. میوه آرایی میز رو تموم کردم و اومدم از جام بلند بشم که خوردم بهش. مرتیکه اومده بود درست پشت سرم و چسبیده بود بهم. بازم دو زاریمون نگه داشتیم که نیفته و گفتم: ببخشید. اومدم رد بشم که بازومو گرفت و گفت کجا؟ نگاهش رو سینه هام ثابت مونده بود و تا بیام بجنبم کار خودشو کرد. نفسم بالا نمیومد و بازوم درد گرفته بود که زنش باز به داد رسید و با صدای نا به هنجار تق تق صندلش مرده رو کشید عقب. گرچه دیگه نایی برام نمونده بود ولی همه ی زورمو جمع کردم و زودی کارمو تموم کردم. موقع پول دادن زنه لخت و پتی دست در دست شوهر جااااااااانش اومد. بازم مردک زل زده بود بهم که زنه با صدای به طرز وحشتناک جیغی گفت: عزیزم به نظرت برا امشب آرایشم کامله؟ اونم با حرصی کاملا بارز گفت: تو بی آرایشم ملوسی جیگر! پولو از دستش قاپیدم و بی هیچ حرفی زدم بیرون. آب دهنم خشک شده بود. گه تو زندگی من که باید به خاطر دو زار ده شاهی این خفتا رو تحمل کنم. شلوغی بیرون بدجور رو اعصابم بود. شب یلدا رو همین آشغالا باید جشن بگیرن، دور هم شراب بخورن و برقصن تا صبح بشه. ما بدبختا باید سر بزاریم بمیریم که گاهی حتی نون خشک و خالی رو هم نمی تونیم بخریم. آهی کشیدم که سوزش یه کمی صورتمو گرم کرد. – هما حواست کجاس؟ آه می کشی چرا انقد؟ سرمو بالا می گیرم و با دیدن قیافه ی مردی که دیشب تا صبح منو تو بقلش نوازشای جانانه کرده ، با صدایی که برام غریبه اس میگم: منو برسون خ و نه. – به این زودی؟ بیا دم صبحی یه حال اساسی بده دوبل حساب می کنم! نفسمو حرصی بیرون میدم و میگم: مگه نمی خوای بری سر کار؟ – هما تو هپروتیا، امروز جمعه اس. جا میخورم چجور هفته گذشت که من نفهمیدم و بدتر اینکه دیرزو اصلا حواسم نبوده. – جمعه؟ یعنی دیروز پنجشنبه بوده؟ – چه سوالیه ؟ آره دیگه … پاشو زودتر، نگاه چه خودشم پوشونده برا من. تا به خودم بیام تاپمو در میاره . نمی خواستم ادامه بدم ، ولی دیر شده بود باز من بودم زیر دست و پای یه غریبه…
– هما بیدار شو… بجنب مامان حالش خوب نیس… مثل فنر از جا در رفتم و بدو خودمو رسوندم به مامان. نفسش در نمیومد و رنگش کبود شده بود. – صبا چرا وایسادی زنگ بزن اورژانس. مامان به سینه اش چنگ میزد و از درد ناله میکرد. زیر گوشش گفتم: طاقت بیار ، الان میبریمت بیمارستان. – زنگ زدم ، پاشو آماده شو منم برم تو کوچه که اومدن معطل نشن. – مگه داروهاشو نخورده بود؟ – چرا، ولی یه مدته حالش بد بود نمی خواست تو بفهمی؟ – توی الاغم به حرفش گوش دادی و لام تا کام چیزی نگفتی؟ – ول کن ، من رفتم. – صبر کن، تو پیش مامان باش خودم میرم نصفه شبه. خیلی از صبا بزرگتر نبودم، من ۱۸ سال داشتم

رمان لیلی هزار داماد
منبع:www.forum.98ia.com