رمان قلب بی فروغ از غزل اخوان

رمان قلب بی فروغ از غزل اخوان

رمان قلب بی فروغ از غزل اخوان

نام رمان :رمان قلب بی فروغ

به قلم :غزل اخوان

حجم رمان : ۱.۸۴ مگابایت پی دی اف , ۱.۷ مگابایت نسخه ی اندروید , ۰.۹۳ مگابایت نسخه ی جاوا , ۱۳۲ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ی از داستان رمان:

زمونه خواست که قلبم سنگی باشه
زمونه خوست که حرفام رنگی باشه

بجنگم با همه بد های عالم
بجنگم واسه قلبم,واسه حالم

بجنگم تا که سهمم رو بگیرم
ولی از این زمونه دیگه سیرم

ببین دستای من کوچیک و زخمه
میون صورتم از غم یه اخمه

واسه خوشبختی با دنیا میجنگم
میگیرم سهمم از دنیا,تو چنگم


فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

دانلود رمان قلب بی فروغ از غزل اخوان با فرمت pdf برای کامپیوتر و لپتاپ

دانلود رمان قلب بی فروغ از غزل اخوان با فرمت apk  برای گوشی های اندرویدی

دانلود رمان قلب بی فروغ از غزل اخوان با فرمت java برای گوشی های سازگار با جاوا

دانلود رمان قلب بی فروغ از غزل اخوان با فرمت jad

دانلود رمان قلب بی فروغ از غزل اخوان با فرمت java (پرنیان)

دانلود رمان قلب بی فروغ از غزل اخوان با فرمت epub برای آیفون ها,آیپد و کتابخوان ها

صفحه ی اول رمان:

منو رسوند دم خونه و گفت:فردا میفهمی برای چی دارم این کارو میکنم. لبخند مسخره ای زدم_حتما آدم نیکوکاری هستی دیگه. لبخند کوتاهی زد.از ماشین پیاده شدم که با سرعت گاز داد و رفت.
با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم.چشمام از زور خواب باز نمیشد.بالاخره ساعتو پیدا کردم و پرتش کردمی تو دیوار که خاموش شه.صدای آخ گفتن کسی اومد.چشامو باز کردم? با بهت گفتم :تلما اینجا چه غلطی میکنی؟و داد زدم:گمشو بیرون.
_آروم باش پروا خودتو کنترل کن من میخواستم معذرت خواهی کنم.
_باشه بخشیدمت برو بیرون.
بغض کرد_پروا من دلم برات تنگ شده.ولی با دادی که دوباره زدم زیر لب گفت وحشی.
گفتم_ببین تلما خانوم ما یه سری اشتباه کردیم میدونی تو جامعه ماها چقدر بی ارزشیم؟و این بدترین چیزیه که مردم میبینن در موردمون.ما اشتباه کردیم.تمومش کن
_پروا چطور دلت میاد اینو بگی?
_خفه شو فقط همین.این فکرو بذار کنار.ما از این به بعد دوتا دوست معمولی هستیم بدون هیچ کار خطایی.
در رو باز کردم و ادامه دادم:اگه هم نمیتونی از این در برو بیرون برای همیشه.
به چشمام زل زد.منم نگامو ازش نگرفتم. زمزمه کرد:نمیتونم.من تجربه کردم.نمیتونم.
_پس برو بیرون.
سرشو پایین انداخت و رفت بیرون.پوفی کردم و روی تخت افتادم. یهو یاد اون پسر دیشبیه افتادم.اه اسمشم نپرسیدم.به گوشیم نگاه کردم که هیین بلندی کشیدم.وای پسره بدبخت ۲۰بار زنگ زده. بهش زنگ زدم….
جواب داد:خانوم محترم چرا هرچی زنگ میزنم جواب نمیدی؟
_ببخشید‍ گوشیم سایلنت بود.
_خب حاضرشو میام دنبالت
_بلههه؟؟برای چی؟؟
_بریم کافی شاپ تا بهتون بگم دیگه.
_اوکی.بای?
با خودم گفتم حالا چی بپوشم؟

رمان قلب بی فروغ از غزل اخوان