رمان فرشته ی من از فرشته ۲۷

 

نام رمان :رمان فرشته ی من

 به قلم :فرشته ۲۷

حجم رمان : ۵.۳۴  مگابایت پی دی اف , ۱.۳۸ مگابایت نسخه ی اندروید , ۱.۲۴ مگابایت نسخه ی جاوا , ۵۲۵ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ی از داستان رمان:

رمان درباره ی دختری به اسم فرشته است که خانواده اش میخوان اونو به اجبار و به خاطر پول و به اصرار نامادریش بدن به یه پیرمرده پولدار در حالی که فرشته ۲۰ سالش بیشتر نیست.
شب عروسیش قبل از عقد به کمک دوستش از خ و نه فرار می کنه و اینجوری مسیر زندگیش تغییر می کنه….


 فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

 :دانلود رمان فرشته ی من از فرشته ۲۷ با فرمت pdf

 :دانلود رمان فرشته ی من از فرشته ۲۷ با فرمت apk

 :دانلود رمان فرشته ی من از فرشته ۲۷ با فرمت java

 :دانلود رمان فرشته ی من از فرشته ۲۷ با فرمت jad

 :دانلود رمان فرشته ی من از فرشته ۲۷ با فرمت epub

صفحه ی اول رمان:

با نوری که از پنجره ی اتاقم روی صورتم افتاد اروم چشمامو باز کردم.چون نور چشمامو می زد چند بار باز و

بسته شون کردم تا تونستم بهش عادت کنم.

تو جام نشستم و با چشمای خوابالو به ساعت روی میزم نگاه کردم.

چشمام از تعجب گشاد شد…

– وااااااااای خدا ساعت ۱۰ بود؟؟!!

چندبار با دست چشمامو مالیدم وباز به ساعتم نگاه کردم نه اشتباه نمی کردم..ساعت ۱۰ بود.ولی اخه چطور امکان

داشت؟…پس چرا شراره بیدارم نکرد؟اون که همیشه کله ی صبح ساعت ۷ بیدار باش می زد حالا چی شده بود که

گذاشته تا ۱۰ بخوابم؟

از تختم اومدم پایین وبدونه اینکه به موهام یه شونه ی ناقابل بزنم با همون کشی مویی که روی میز ارایش اتاقم بود

موهامو بستم و از اتاق رفتم بیرون…

خ و نه مثله همیشه ساکته ساکت بود…گاهی از این همه سکوت دلم می گرفت…وقتی مامان زنده بود این خ و نه هم

روح داشت و حال وهواش با الان زمین تا اسمون فرق می کرد ولی …

ولی از وقتی مامان سرطان گرفت وبعد از چند وقت مرد…این خ و نه هم باهاش مرد…بی روح وسرد شد…

اه کشیدم ورفتم طرف دستشویی تا دست و صورتمو یه اب بزنم…

از دستشویی که اومدم بیرون همزمان در خ و نه هم باز شد وشراره در حالی که چند تا پاکت وپلاستیک بزرگ

دستش بود اومد تو…

با بی تفاوتی نگاش کردم وزیر لبی واز روی اجبار بهش سلام کردم که اونم بدتر از من جوابمو داد و رفت تو

اشپزخ و نه…

شراره نامادریم بود..میگم نامادری یعنی از اون نامردیاهاااااا…تو بدجنسی لنگه نداشت…از همون اول که وارد

زندگیمون شد اسایش رو از من گرفت…خیلی دوست داشتم باهاش مثله یه دوست باشم..ولی اون مرتب ازم دوری

می کرد.

مرتب از کارام ایراد می گرفت وبدتر از همه اینکه هر روز چقلیه کارهای کرده ونکرده ی منو به بابام می کرد

و این هم شده بود برنامه ی هر روزه اش…

در حد کوزت هم ازم کار می کشید.از ساعت ۷ بیدار باش می زد تا ۱۲ ظهر..بعد هم خانم لطف می کرد میذاشت

بعد از ناهار ۱ ساعت استراحت بکنم باز شروع می کرد به دستور دادن…

هیچ دوست نداشتم به دستوراش گوش کنم یا مثله خدمتکار همه اش در خدمتش باشم وکاراشو انجام بدم ولی

می ترسیدم با زبون نیش دارش انقدر از من پیش بابام بد بگه که دیده بابام نسبت بهم عوض بشه ویه جورایی

بابامو ازم دور کنه.نه..خدایش تحمل اینو نداشتم.به همین خاطر با هزار جور غرغر مجبور می شدم به دستوراش

عمل کنم…

۳ سال بود زن پدرم شده بود واز مرگ مادرم ۵ سالی می گذشت.دقیقا ۱۵ سالم بود که مادرم تنهام گذاشت. تو سن

۱۷ سالگی این زنه مار صفت وارد زندگیمون شد.

تا دیپلم بیشتر درس نخ و ندم…خیلی دوست داشتم کنکور شرکت کنم…از رشته ی کامپیوتر خیلی خوشم می اومد

ولی خب …این شده بود برام یه رویا اون هم به دو دلیل…اول اینکه من بعد از مرگ مادرم یه دختر گوشه گیر

رمان فرشته ی من
منبع:www.forum.98ia.com