رمان فراموشی از *فاطمه *

 

 

نام رمان :رمان فراموشی

 به قلم :*فاطمه*

حجم رمان : ۳.۷۳  مگابایت پی دی اف , ۱.۱۵ مگابایت نسخه ی اندروید , ۱.۰۱  مگابایت نسخه ی جاوا , ۳۳۳ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ی از داستان رمان:

طلا عاشقه سپهر دوست برادرشه اما حاج صادق پدر طلا مانع این ازدواجه …
با مشقت فراوان حاج صادق راضی به ازدواج طلا و سپهر میشه اما درست وقتی که همه چیز خوب پیش میره برادر دوقولوی سپهر(سپند) وارد جریان میشه و باعث میشه زندگی این ۲ عاشق دستخوش تغیراتی عظیم بشه که طلا رو وارد یه عرصه ی جدید از زندگیش میکنه….


  فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

 :دانلود رمان فراموشی از *فاطمه* با فرمت pdf

 :دانلود رمان فراموشی از *فاطمه* با فرمت apk

 :دانلود رمان فراموشی از *فاطمه* با فرمت java

 :دانلود رمان فراموشی از *فاطمه* با فرمت jad

 :دانلود رمان فراموشی از *فاطمه* با فرمت epub

صفحه ی اول رمان:

اسمان هم مثل چشمان بیقراره او به شدت میبارید صدای برخورد باران با موزایک کفه حیات مانع از آن میشدکه او راحت صدای پدرش را بشنودبه طرف پنجره رفت آنرا بست اما باز هم صدای رعد برق و شدت باران رهایش نمیکرد روی تخت نشست و سرش را بین داستانش گرفت صدای فریاد پدرش را شنید : همین که گفتم تمومش کن
طاهر- آقاجون آخه اصلا طلا با باقر قابل مقایسه نیست
حج صادق اخمی به پیشانی انداخت و گفت: مگه باقر چشه که طلا از اون سر داره؟
طاهر- طلا یه شخصیت احساساتی داره اما باقر با اون شخصیت زمخت و قیافه…
حج صادق به دفاع از پسر برادرش گفت:مگه قیفاش چیه خیلیم خوبه
طاهر که رو به انفجار بود باز با ملایمات گفت: آقاجون قربونتون برم طلا با باقر خوشبخت نمیشه
حج صادق- اون رو دیگه من باید تشخیص بدم
طاهر از کوره در رفت و با حالت نیمه فریاد گفت:آره اقاجون شما باید تشخیص بدین…واسه طوبی هم شما تشخیص دادین … یادته وقتی ابوالفضل اومد خواستگاری طوبی چی گفتم؟؟؟ گفتم اقاجون ابوالفضل شبو روز تو قهوه خ و نهٔ ممد آقاس اهل دود و دمه کار درس و حسابی نداره گفتی منکه نمیتونم به خواهرم نه بگم کارش خیلیم خوبه بده ازدواج هم درست میشه طوبی رو دادی به پسر خواهرت و بدبختش کردی… اما طلا…
حاج صادق وسط حرف طاهر پرید و گفت:کجا بدبخته؟ ماشالا ۲تا بچه داره مثل دستهٔ گل
طاهر نگاه کوتاهی به طوبی که ساکتو خامش گوشهٔ شست بود و نوزادش را در اغوش میخواباند انداخت و گفت:به این میگی خوشبختی آقاجون!؟یادته یکماه از عروسیشون گذشته بود با سرو صورت کبود اومد خ و نه؟ ابوالفضل خان بخاطر شور بودن غذا زده بودش…یادته یه مدت بعد با لبو دهان خوانی اومد؟گفت ابوالفضل بخاطر اشغال بودن تلفن زدش…چندوقت گذشت آقا تازه رو کرد شکاکه اون حتا به بودن تلویزیون تو خ و نه حساسیت داشت…طوبی بدبخت رو تو خ و نه حبس میکرد… بعداز ۵سال که طوبی ازدواج کرده چند بر صورتش رو بدون کبودی دیدی؟؟ هان چندبار؟
حاج صادق-ابوالفضل مرده… غیرت داره
طاهر-شعار نده آقاجون…این غیرت نیست اون روانیه…حالا صد رحمت به ابوالفضل که حالا هرچی بود دختر باز نبود… این باقر عوضی حتی دنبال زن شوهر دار هم میافته… تو محل دخترا از دستش آسایش ندارن انوقت شما میخواین عزیز دردونتون رو بدین به این ادم!
هاج صادق- بعداز ازدواج درست میشه
طاهر- سر ازدواج طوبی هم گفتین بده ازدواج درست میش…اما طلا نه… نمیزارم بدبختش کنید
حاج صادق- من هیچوقت بچه هام رو بدبخت نکردم
طاهر پوزخندی زد و گفت: جدی؟؟ طوبی الان ۲۹سالشه یه بچه ۴ساله یه بچه ۸ماهه داره هنوزم هروز از شوهرش کتک میخوره به این میگین خوشبختی؟؟؟…من ۲۷سالمه شیش ساله پیش عاشق دختری پاکو ساده شدم اما چون وضع مالیشن بد بود قبول نکردین اونم با کس دیگه ازدواج کرد و الان کاملا خوشبخته…حالا وضع مالی باباش خوب شده ولی ما چی؟ از اون همه ملو مکنت فقط یه دهان مغز و این خ و نهٔ فسقلی واسمون مونده… حالا هم نوبت طلاس…اقا جون اون تازه۲۰ سالشه واسه ازدواج با یه آدم۳۰ ساله مناسب نیست
حاج صادق کمی با گوشهٔ سیبیل پر پشتش بازی کرد و گفت:منکه میدونم تو غصه کی رو میخوری طاهر خان
طاهر سری از روی تاسف تکان داد و گفت:آقاجون قابل از اینکه سپهر مثل بردارم باشه طلا خواهرمه…سرنوشت طلا داره میشه مثل من اما با این تفاوت که حالا ما وضع مالیمون بد شده و پسر مورد علاقهٔ طلا پولدار… اما آقاجون سپهر به وضع مالی ما توجه نداره اون واقعاً طلا رو دوست داره…
حاج صادق صدایش را بالا برد و گفت:همش تقصیر توه اگر پای این پسر رو تو این خ و نه باز نمیکردی این اتفاقات نمیافتد
طاهر پوزخندی زد و گفت: چطور اونموقه ایکه خبری از عشق طلا و سپهر و خواستگاری خانوادهٔ پرند نبود سپهر عزیزتون بود پسر کوچیکتون بود؟؟ حالا شده اون پسره؟
زهرا خانم چای جلوی حاج صادق گذشت گفت:حاجی انقدر حرص نخور واسه قلبت ضرر داره…طاهر توام بس کن مادر
طاهر آهی کشیده برخاست سمت اتاق طلا رفت…
طلا کنار پنجره ایستاده بود و به گرفتگی ابرها نگاه میکرد تقی به در خورد طلا آهسته گفت: بفرمایید

رمان فراموشی
منبع:www.forum.98ia.com