رمان غریبه ی آشنای من از بیسان تیته

 

نام رمان :رمان غریبه ی آشنای من

 به قلم :بیسان تیته

 حجم رمان : ۲.۹۴ مگابایت پی دی اف , ۱.۰۳  مگابایت نسخه ی اندروید , ۰.۹۲  مگابایت نسخه ی جاوا , ۲۷۹  کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ی از داستان رمان:

یلدا دختر یکی یکدونه ی خانواده ی خطیب….چند وقتی میشه که یه ناشناس هرروز صبح به خ و نه اشون زنگ میزنه و بعد از اون یه شاخه گل رز میذاره دم خ و نه…..این کار بعد از مدتی دیگه تکرار نمیشه و زندگی یلدا …


  فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

 :دانلود رمان غریبه ی آشنای من از بیسان تیته با فرمت pdf

 :دانلود رمان غریبه ی آشنای من از بیسان تیته با فرمت apk

 :دانلود رمان غریبه ی آشنای من از بیسان تیته با فرمت java

 :دانلود رمان غریبه ی آشنای من از بیسان تیته با فرمت jad

 :دانلود رمان غریبه ی آشنای من از بیسان تیته با فرمت epub

صفحه ی اول رمان:

با صدای زنگ تلفن از خواب پریدم …با غر غرو صدای خواب آلود گفتم:

-وای اینم دیگه شورشو در آورده ….اه..بابا مریضی…مزاحم الان چند روزه گیر دادی و زنگ میزنی ….این مامانم که معلوم نیست این وقت صبح کجا رفته…

صدای تلفن قطع شدولی بازم بعد از چند دقیقه درست وقتی که تازه می خواستم دوباره بخوابم بخوابم شروع کرد به زنگ زدن….

-نه دیگه باید جواب بدم این ول کن نیست….

و گوشیو برداشتم:

-الو بفرمایید…الو….مگه لالی…آخه تو کی هستی…..

و صدای بوق اشغال….انقدر عصبانی شدم …این کارش بود هرروز صبح زنگ میزدم بعدم …یه شاخه گل رز جلو در خ و نه امون بود این چجور ابزار عشقی بود والا من نمیدونم….

با صدای مامان به خودم اومدم……

-یلدا…نمیری گل امروزو تحویل بگیری…..

با تعجب برگشتمو دیدم مامان با لبخند تکیه داده به در آشپز خ و نه…

-وا …مامان …شما که خ و نه ای چرا جواب تلفن ندادی…بابا من بدبخت…یه امروز کلاس ندارم گفتم بخوابما…

بهم یه نگاهی کرد ..که معنیشو متوجه نشدم و گفت:

-دختر گلم به غیر تو مگه دختر دیگه ایم تو این خ و نه هست

-خوب نه…

لبخندی زدو گفت:

-خوب یلدا جان برا من که گل نمیاره …برا من که صبحا زنگ نمیزنه …

-مامان بی خیال ..قرار نیست هرکی که یه گل میزاره دم درو هرروز صبح تلفن میکنه…بشه خواستگار که …من زیادی ام …شمام می خوایین منو به هرکی شوهر بدین…

مامان اخم کردو گفت:

-دیگه نشنوما یلدا..حالام برو گلتو از دم در بردار…

با اون اخمی که مامان کرد خدایش ترسیدم رفتم سمت در حیاط…درو که باز کردم با دیدن گل ناخداآگاه لبخند زدم…دوباره مثل همیشه سرتاسر کوچه رو از نظر گذروندمو گل و برداشتم و گلبرگ قرمز خوشرنگ شو لمس کردمو آروم با خودم گفتم:

-آخه تو کی هستی…..چرا خودتو نشونم نمیدی….چرا…

**********

-هی …..ساقی اصلا معلومه …چه مرگته تو دختر…. تو کلاس اصلا حواست نبود استادم داشت چپ چپ نگاهت میکرد…

ساقی بهم نگاه کردو گفت:

-بی خیال یلدا اصلا حوصله هیچی رو ندارم…

اخم کردمو گفتم:

-چته دختره…خوب جون بکن دیگه…

رمان غریبه ی آشنای من
منبع:www.forum.98ia.com