رمان غرور عاشقان از رویا سیناپور

 

 

نام رمان :رمان غرور عاشقان

به قلم :رویا سیناپور

خلاصه ی از داستان رمان:

پری از کودکی در خانه ای که مادرش خدمتکار انهاست زندگی میکرده ،وآزار اذیتهای کودکانه بهرام نوه خانم بزرگ را به خوبی به خاطر دارد ولی با رفتن بهرام به خارج پری نفس راحتی میکشد بعد از سالها بهرام که حالا مرد جوان بسیار زیبائی شده بازمیگردد و با دیدن زیبائی افسانه ای همبازی خردسالیش پری ،عاشق او میشود ولی بجای محبت هر دو باز هم به اذیت وآزار هم میپردازند تا اینکه روزی که قرار است بهرام از مادرش بخواهد که پری را خواستگاری کند ساعت جواهر نشان مادرش گم میشودو بهرام فکر میکند این هم یکی از بازیهای پری برای آزار دان اوستوهیچ کس حرفهای پری که اظهار بی اطلاعی میکند را باور نمیکند و او مادرش را ازخانه بیرون میکنند…

صفحه ی اول رمان:

اواخر بهار بود خانه دکتر غرق گل و گیاه شده بود.
گلدانهای شمعدانی روی پله ها ، کاجهای یک اندازه ، تازه خانم وارد استخر شده بود و شنا می کرد . صدای زنگ در حیاط بلند شد مادرم چادرش را پوشید و در را باز کرد. من هشت سال داشتم و همه جا همراه مادرم بودم. هنگامی که نانوایی یا خرید می رفت ، وقتی خانم بزرگ را به دکتر می بردو
پشت در ، پستچی ایستاده بود و نامه ای را در دست مادرم داد مادر نگاهی به نامه انداخت و در را بست . قدمهایش را به سوی استخر تند کرد دنبالش می دویدم. فرانک عروس خانم بزرگ بود و همه ما او را خانم صدا می کردیم . مادر نفس نفس می زد کنار مجسمه سنگی ایستاد و بریده بریده گفت:خانم نامه دارید فکر کنم آقا
فرانک نگاهی به خورشید انداخت و جواب داد: برو بده دست خانم بزرگ، می بینی که فعلا در آب هستم و مادر اطاعت
بعد از ظهر فرانک طبق معمول روی نیمکت کنار بوته های گل سرخ نشسته بود و مشغول آرایش صورتش بود چهر ه اش بشاش تر از همیشه به نظر می
بیا دختر جان بیا نزدیک بینم
عروسک کهنه ام را پشت پنهان کرم و جلو رفتم . “سلام خانم”
سلام پری چی گذاشتی پشتت ها؟
و آهسته عروسک را بیرون آوردم
چقدر خوشکله مثل خودت ، رنگ موها، چشم های مشکی ، نگاه کن لپها و لبهایش مثل خودت سرخ سرخ خوش به حالت دختر تو بزرگ شوی چه.. صدای مادر از ته باغ به گوشم رسید پری پری جان بیا دختر مزاحم خانم نشو
و فرانک دستی به موهایم که مادر همیشه با حوصله آنها را می بافت کشید و آهسته گفت خوش به حال کسی که با تو ازدواج کند و من دور از دنیای ناشناخته و بدون هیچ فکری جزء بازی های بچه گانه به سوی مادرم
پرک من . دختر خوشکلم الهی قربان این چشمهای درشت خوشرنگت بشوم مادر خودم را در آغو ش مادر ی مهربان و زحمتکش که چندین سال عمرش را در خانه دکتر به خدمتکاری گذرانده بود انداختم مادر موهایم را نوازش کرد و باز خودم را برایش لوس
شب خانم بزرگ مادرم را صدا زد من همراهش رفتم وارد سالن پذیرایی شدیم با اینکه بارها به آنجا رفته بودم ولی هنوز برایم تازگی داشت …

رمان غرور عاشقان
منبع:http://www.forum.98ia.com/