رمان غروب عشق از فرانک زنگنه

رمان غروب عشق از فرانک زنگنه - قسمت 31

رمان غروب عشق از فرانک زنگنه – قسمت ۳۱

نام رمان : رمان غروب عشق

به قلم : فرانک زنگنه

خلاصه ی از داستان رمان:
عسل وسینا زوجی که عاشقانه همو میخواستن وبالاخره باهم ازدواج میکنن اما طی مدت کمی بعدازشروع زندگیشون مشکلاتی پیش میاد وباعث اتفاقات تلخ وشیرین بینشون میشه…


قسمت های قبلی

ادامه ی ماجرا:

قسمت ۳۱
-بابا توروخدا نذار ببرتش
بابا نگاهشو ازم گرفت سینا بیرون رفت ودرو محکم کوبید توهم روزمین نشستم وجیغم خ و نه رو گرفت دیگه امید زندگیم نداشتم
داد زدم
-خدااااااااااا من خ+ی+ ا+ن-+ت نکردم
توسروصورت خودم زدم هیچکی طرفم نمیومد
-آییییی نفسم نفسمو برد میشنوی صدامووووو خداااااااااا
جوری صداش زدم خ و نه لرزید
هق هقام در ودیوار رارو میلرزوند اما هیچکس حتی نزدیکمم نمیومد بگه آروم باش صدام گرفته بود اینقدر جیغ زده بود
مامان وبابا وآرین نشسته بودند انگار نه انگار حتی مامانمم بااشکای من دلش نمیگرفت
ازجام پاشدم وبه اتاقم رفتم حالم ازاین خ و نه بهم میخورد وسایلمو توی چمدون گذاشتم عروسک نفس هم بود ب**و*سیدمش وتوی چمدون گذاشتمش باید میرفتم پالتومو پوشیدم وازاتاق بیرون رفتم بادیدن چمدون دست من آرین اومد جلوم ایستاد..
+کجا تشریف میبرین خانوم
فکرشو نمیکردم یه روز تااین اندازه متنفرباشم از آرین
چشممو بازوبسته کردم
-بتو …بتو هیچ…
تاالان اینطور جلوش نایستاده بودم اماحالا وقتش بود
-بتو هیچ غلط‌ کردنی نیومده
یه طرف صورتم سوخت
چشممو بستم
-اسم خودتو گذاشتی مرد
از بغض صدام میلرزید
-ازت نفرت دارم داداش بزرگه تو برام مردی
صدام بالا رفت وبه سمت ومامان وبابا رفتم
-ازشما دوتاهم متنفرم فقط..فقط هرسه تونو از ته قلب به اون بالایی واگذار میکنم امیدوارم خدا تقاص قضاوت بیخودتونو بده …
بابا سرشو پایین انداخته بود وباانگشتش بازی میکرد مامانم زل زده بود بمن ازجاش پاشد
+بس کن دختره ی بی حیا چه بزرگ کردم من آبرومونو بردی جای اینکه مارو نفرین کنی از خدابترس نفرین سینای بیچاره نگیرتت
حالم از مادرم بهم میخورد حق نداشتن انقدر زود پشتمو خالی کنن
-باشه سیمین خانوم توراست میگی صبر میکنیم ببینم خدا ازکی تقاص پس میگیره….از امروز تا آخرین روز زندگیم نفرت دارم ازتون بزرگترین دشمنام شما سه تایین
نگامو ازشون گرفتم وراه افتادم سمت در صدای بابا متوقفم کرد
+سویچ ماشینو بذار اونجا از طلا وجواهرایم که خ و نه ی من خریدی چیزی نمیبری مال سینام خودش میدونه
برگشتم وسویچو جلو پاش پرت کردمو بیرون زدم پامو که بیرون گذاشتم اشکامم شروع به ریختن کرد….
به سمت خیابون رفتم این موقع شب ماشین کجابود…
نزدیک۱۰دقیقه منتظر موندم که یه پژو جلو پام متوقف شد رانندش یه مرد مسن بود…
+آقامن آریاشهر میرم
-سوارشو دخترم…
سوارشدم وراننده چمدونمو صندوق عقب گذاشت…
وخودشم سوارشد وحذکت کرد ازاون راننده های پرحرف بود
-دیگه داره از سرمای هواکم میشه دخترم
دخترم ….دخترم…….چندبار این کلمه توذهنم منعکس شد من دختر هیچکی نبودم دختر کسایی که دخترمو گرفتن نبودم……
-بفرما رسیدیم
بااین حرفش به خودم اومدم جلوی خ و نه سام ایستاده بود پیاده شدمو وراننده چمدونو جلو پام گذاشت چمدونو کشیدمو وجلو دررفتم زنگو فشردم اما کسی جواب نداد چند دقیقه بود منتظربودم اما بی فایده بود به گوشیش زنگ زدم جواب نداد…کجارو داشتم برم جزءاینجا پدرومادرم ولم کردند چه برسه به بقیه….جلو در روی زمین نشستم سرد بود اما نه زیاد نیم ساعت گذشته بود اگه شب نمیومد چکار میکردم….یه ماشین ویراژ کشید وایستاد وصدای آهنگش کوچه روبرداشت چشممو به ماشین دوختم ماشین یه دختر غرق آرایش بود که سام صندلی جلو نشسته بوددرو باز کردمتوجه من نبود خم شد ودختره رو کوتاه ب**و*سید
+خوش گذشت هانی فعلا بای…
پیاده شدودروبست وبعد چند بار دست تکون دادن برای دختره به سمت خ و نه افتاد چشمش که بمن افتاد ایستاد
+سلام خوشگلم اینجا چیکارمیکنی
ازصداش دادمیزد مسته
به سمتم اومد ازجام پاشدم منو توبقلش کشید بوی الکل هیکلشو برداشته بود
+این موقع شب اینجا توإه خوشگل نترسیدی؟؟
یه قدم عقب رفتم درو باز کردو ازم خواست برم تو چمدونو خودش آورد تو درو بست ورفتیم داخل توسالن نشستم سام تلوتلو میخورد به سمتم اومد کنارم نشست ودستشو دور گردنم حلقه کرد
+نگفتی خانمی اینجا چیکار داری؟؟
-سام بکش عقب
+چراخوشگلم مگه شوهرتو ول نکردی بیای پیش من بمونی
کشیده ای تو گوشش زدم دستاش ازم جداشد پاشدم
-خفه شو خفه شو آشغال فکر کردم تنها پناهمی اما نمیدونستم اومدم توخ و نه یه گرگ
راه افتادکه برم که دستمو کشید وناخودآگاه از پشت تو بقلم گرفتم
+کجا خانومم
-ولممممم کن عووووضی
باآرنج توی شکمش زدم ضربم انقدر محکم بود که دستشو به شکمش گرفت روی زمین نشست باگریه به سمت چمدونم راه افتادم برشداشتم وبدوبدو بیرون زدم نفس نفس میزدم ازخ و نش بیرون اومدم وبه اندازه دوکوچه دور شدم دیگه داشتم هق هق میکردم…
لعنت به زندگی من لعنت ساعتممو نگاه کردم ۱۲بود بابدبختی تاکس پیدا کردم وخودمو به هتل رسوندم خداروشکر تواین مدتی که سرکار میرفتم انقدری داشتم که مدتها هتل باشم به لطف این بود که سینا میگفت پول من مال خودمه ونباید خرج خ و نه شه یه اتاق گرفتم وبعداز یه روز پراز بدبختی روی تختم دراز کشیدم
چه طالع نحسی درانتظارم بود نمیدونستم ذهنم کار نمیکرد نمیدونم کی خوابم برد بازنگ گوشیم بیدارشدم ساعتو نگاه کردم ۱۲بود….وااااو چقدر خوابیده بودم گوشی رو برداشتم شماره سپهر بود جواب دادم…
+بله
-سلام عسل
+سلام
-راستش سینا امروز دادگاه بوده صحبت کرده فردا دادگاه دارین خ و نتون زنگ زدم گفتن نیستی فردا ساعت۹دادگاه باش…
فقط به یک کلمه اکتفا کردم
+باشه
-خداحافظ…..
بی خداحافظی قطع کردم…
یعنی سینا فردانفسو میگرفت ازم باید یه فکری میکردم من به راحتی نفسو از دست نمیدادم
رفتم یه دوش گرفتم ذهنم انقدر مشغول بود نمیدونستم چکار میکردم گوشیم برای بار بیستم زنگ خورد سامی بود ریجکت کردم ۸تا پیام فرستاده بود بازشون کردم
+عسل آجی کجایی عزیزم
+عسل بمرگ خودت بمرگ مامانم مست بودم
+من گوه بخورم بهت نظر داشته باشم
+عسل جوووووونم
+غلط کردم بقران حالت عادی نداشتم
+کجایی بیام دنبالت
+توروخداااجواب بده
+خدا منو بکشه که رنجوندمت
گوشی رو انداختم روی تخت من تنها پناه وامیدم سام بود اما اونم از دست دادم الان تنها فکرم نفس بود یه تصمیم گرفته بودم که خودمم نمیدونستم درسته یا غلط اما تو این شرایط بهترین تصمیم بود برام شماره آقای فخرو گرفتم مدیر آژانس املاکی بود که دوسال پیش مطبو ازش خریده بودم جواب داد
+بله
-سلام آقای فخر راد هستم
+سلام خانوم خوب هستین
-ممنونم راستش یه زحمت داشتم براتون
+جانم درخدمتم
-میخواستم مطب رو باوسایل بفروشم..
+بفروشی.؟؟؟؟چراآخه؟؟
-خواهش میکنم این کارو بکنین من نهایتا تا سه روز دیگه پول میخوام ازسه روز بیشتر نشه
+باشه سعی میکنم بفروش بره
-آقای فخر فقط به هیچ وجه همسرم چیزی نفهمه هزینه هم هرچقدربخواید محیاست براتون فقط شوهرم نفهمه
+چشم خبرتون میکنم
-ممنونم منتظرم خدانگهدار…
گوشی رو قطع کردم وموهامو خشک نکرده بستم لباس پوشیدم وازهتل بیرون زدم و تاکسی گرفتمورفتم مطب الان به دوماه میشد که سرکارنیومده بودم دنیا دختری که منشیمم بود همون اوایل خبردادم که نیاد رسیدم اونجا رفتم داخل همه ی وسایل شخصیمو توی یک ساک ریختم ویه مقدار پول که تو گاو صنوق داشتمم برداشتمو بیرون زدم کلیدو دست نگهبانی دادم که اگه فخر خواست بهش بدنش…
وبعدبرگشتم هتل نمیدونستم چی میشه فقط ازخدا میخواستم سینا نفس روبهم بده….. اون روز به فلاکت گذشت وبالاخره روز بدبختی من رسید
شب قبل اصلا نخوابیده بودم ساعت ۷بود که بعد کلی جابجاشدن تو تختم از جام پاشدم فایده نداشت نمیتونستم بخوابم سرم به حد انفجار درد داشت به سمت کیفم رفتم کلافه بودم محتویاتشو خالی کردم روتخت قرص نوافن مو بداشتم ویه دونشو خوردم حال صبحونه وهیچ کوفت وزهر ماری رو نداشتم امروز روز بدبختیم بود روز جدایی از عشقم…. عشقم؟؟؟؟؟آره عشقم سینا تمام زندگیم بود حتی الان که از خانوادم متنفربودم باز دل لعنتیم بااسم سینا میلرزید ….سینا…سینا‌…..من چطور بی تو زندگی کنم …آخه اون گوشی….تو اتاق من…..نه باورم نمیشد…من که اصلا اونجور گوشی نداشتم شاید کارخود سینا بود…نههه کاراون نیست ….پرنیان…..آره خودعوضیش این کارو کرده اون زمان که خواست برم واسش آب بیارم لعنت بتو دختره ی آشغال….
ناخودآگاه دستم بسمت گوشی رفت وشماره سیناروگرفتم شاید میخواستم ته مایه غرورمم بریزم براش …بوق خورد دلم لرزید صداش تو گوشی پیچید معلوم بود خواب نیست….
+هاچیه
-سینا
+حوصله ندارم حرفتو بزن قطع کن
-سینا پرنیان اون گوشی رو تواتاق گذاشته بقران کار من نبود
+خفه بمیر ببینم چرت وپرت نگو ساعت ۹دادگاه باش فیلمت دیگه واسه من سوخته من باوکیلم صحبت کردم من تو توافقی جدامیشیم فهمیدی؟؟؟نفسو هم بمن میدی…وااااای بحالت اگه تو دادگاه زراضافی بزنی به علی قسم حکم سنگسارتو میگیرم
اشکام میریخت خودم شکستن غرورمو حس میکردم
+ببین انقدر مدرک علیهت دارم ک حکم سنگسارتو بگیرم پس عین بچه آدم میای دادگاه وط++ل+اقو قبول میکنی من باهزاربدبختی وپول وپارتی تونستم کاری کنم که امروز همه کارا انجام شه پس چرت بازی درنیار خداحافظ…..
گوشی رو قطع کرد ومن یکبار دیگه شکستم…سرتا پا سیاه پوشیده بودم به خودم نگاه کردم شکل یه مرده متحرک گرفته بودم ساعت۸بود ازهتل بیرون رفتم تاتاکسی گرفتم ورسیدم دادگاه نزدیک ۹بود بزور خودمو کنترل کرده بودم گریه نکنم چشمم به آرین آشغال رسید یه پرونده دستش بود وکنار سینا که دستشو رو دیوار گذاشته بود وسرشو به دستش تکیه داده بود افتاد اونطرف تر خانواده هردومون نشسته بودند خدااای من نفسم بود نزدیکشون شدم نفس زودتراز همه منو دید آشغالا چرااین بچه رو آورده بودند آورده بودنش مادرشو جلوش خورد کنن نفس به سمت من دوید وتو آغو شم غرق شد
+مامانی
-جووونم نفسم…

رمان غروب عشق از فرانک زنگنه