رمان غروب عشق از فرانک زنگنه

رمان غروب عشق از فرانک زنگنه - قسمت 23

رمان غروب عشق از فرانک زنگنه – قسمت ۲۴

نام رمان : رمان غروب عشق

به قلم : فرانک زنگنه

خلاصه ی از داستان رمان:
عسل وسینا زوجی که عاشقانه همو میخواستن وبالاخره باهم ازدواج میکنن اما طی مدت کمی بعدازشروع زندگیشون مشکلاتی پیش میاد وباعث اتفاقات تلخ وشیرین بینشون میشه…


قسمت های قبلی

ادامه ی ماجرا:

قسمت ۲۴

وقتایی که باهم خ و نه بودن من وحشت میکردم چون وقتی برمیگشتم بعید بود یه خرابکاری نکرده باشن…. لباسارو تو لباسشویی ریختم وازآشپزخ و نه بیرون رفتم صدای سر وصداشون خ و نه رو برداشته بود داشتم به سمت اتاق نفس میرفتم که صدای زنگ اومد به سمت آیفون رفتم گوشی رو برداشتم وبه مانیتور نگاه کردم یه پسر جوون بود
+بله
-سلام خانوم عسل راد؟
+خودمم بفرمایید
-خانوم یه بسته دارید لطفا تشریف بیارید تحویل بگیرید
-باشه اومدم
زمستان بود وبرخلاف سالهای قبل خیلی سرد بود شنلمو روشونم انداختم واز در رفتم بیرون دانه های ریز برف به تندی روی زمین مینشست بدوبدو خودمو جلوی دررسوندم درو باز کردم اون پسره جلو درایستاده بودپاکتو بدستم داد معلوم بود پستچی نیست چون نخواست جایی رو امضا کنم خیلی سرد بود ترجیح دادم سریع تر برم داخل رفتم تو درو بستم واااای که چقدرسرد بود شنلمو آویزان کردم وپاکتو نگاه کردم روش هیچی ننوشته بود نه آدرس فرستنده نه گیرنده بازش کردم دوتا برگه توش بود درآوردم اولیو بازکردم نفسم توسینم حبس شده بود از چیزی که میدیدم دستام میلرزید اون برگه…صیغه نامه بود ….صیغه نامه پرنیان وسینا اولیش به تاریخ۶سال پیش بود یعنی دوسال قبل ازدواج ما دومی مال ۴سال پیش تاریخش برای سه ماه بعد ازدواج ما بود پاهام استقامتشو از دست داده بود یکدفعه زمین خوردم ………
بانوری که توچشمام افتاد چشمامو باز کردم گیج‌ومنگ بودم هیچی یادم نبود برای یه لحظه اسمم فراموش کردم صدایی شنیدم
+عسلم؟؟
خودنامردش بود همه چیز مثل یه فیلم از جلو چشمم عبور کرد از روز اول ازدواجم تااون صیغه نامه سینای آشغال چیکار کرد بامن؟؟؟
باز صدام زد
+خانومم
ازصداش بیزار بودم عوضی۴سال پیش بخاطر خ+ی+ ا+ن-+ت نکرده منو به مرز نابودی برد اما حالا میفهمیدم اون روزایی که تو خ و نه زندونیم میکرد اون روزایی که باکتکهاش جنازه میشدم اون روزای که پرنیان تو خ و نم بود اون روزای‌که حسرت آغو ش سیناروداشتم وبه حاضردرمیزدم که ثابت کنم خ+ی+ ا+ن-+ت نکردم سینا زن صیغه ای داشته آغو ش پرنیانشو داشته ازش متنفرم بود داد زدم..
-برووووووو بیروون
+عسل؟؟؟
صداش پرازناراحتی بود
روگوشامو گرفتم
-نمیخوام صداتو بشنوم گمشوووو بیروون
اشکام بی محابا سرازیر میشد وهق هق میکردم
وجودش تو اتاق داشت آزارم میداد همونطوری مات نگاهم میکرد
+این حرفا چیه عسل نکنه اون مدرک جعلی رو باور کردی
عوضی آره مدرک جعلی
-بروووووووووو بیرووون
پرستار اومد داخل
+چه خبره آقا این صداهاواسه چیه
به پرستار پناه بردم
-خانوم بگوبره بیرون متنفرم ازت سینا گمشوووو
+آقا بفرمایید بیرون نظم بیمارستانو بهم نریزید
پرستار به اجبار سینارو بیرون کرد از در که بیرون رفت بغضی که حاصل چهارسال خریتم بود بیرون ریخت جوری هق هق میکردم که تو دلم میلرزید پرستار دستمو گرفت
+آرووم باش عزیزم آرووم
-من…من اینجا چیکار میکنم
بابغض ازش پرسیدم
+ظاهرا توخ و نه بیهوش میشی شوهرت میارتت اینجا
نمیخواستم حتی یه لحظه سیناروببینم
میون هق هقم گفتم
-میشه به کسی زنگ بزنم بیاد دنبالم
+شوهرت؟؟
-نهههه
جوری محکم گفتم نه که اون تکونی خورد
به تلفن روپاتختی اشاره کرد
+میتونی ازاینجا تماس بگیری
سری به نشونه ی تشکر تکون دادم واون بیرون رفت
توجام نشستم ودستموبه سمت تلفن درازکردم گوشی روبرداشتم تنها کسی که به ذهنم میرسید سامی بود شمارشو گرفتم خیلی بوق خورد اما جواب نداد خواستم قطع کنم که صداشو شنیدم
+بله
گریه ام شدت گرفت صداشو که شنیدم انگار پشتوانه پیدا کردم
-سام
+عسل توایی کجایی چراگریه میکنی اتفاقی افتاده
-بیمارستانم
+چیشده مگه
-بیا دنبالم سامی
+پس سینا…
-فقط بیادنبالم
+خیلی خب کدوم بیمارستان
-بیمارستان آتیه
+تا نیم ساعت دیگه اونجام فقط بگو چیشده
-چیزیم نیست بخدا فقط بیا
+باشه فعلا
-خداحافظ
گوشی رو گذاشتم تک تک حماقتهام میومد جلو چشمم واشک میریختم زمان به زودی سپری شد وسامی اومد درباز شد واومد داخل وبه سمتم اومد
+این چه وضعیه تو ک منو نصف العمر کردی چت شده
صورتشو نزدیک صورتم آورد لبهاش روی پیشونیم قرار گرفت وعمیق ب**و*سیدم
دستمو تو دستش گرفت
+چرا اینجایی عزیزم پرستارا میگفتن از حال رفتی شوهرت آوردتت چرابیهوش شدی
اشک بیصدا از چشمم میریخت
+چرا حرف نمیزنی عسلم چراگریه میکنی
-سینا
+سینا چی چیشده
-دوبار پرنیانو صیغه کرده یه بار۶سال پیش یه بارم۳ماه بعدازدواجمون
وبعدهق هقم بالا گرفت سامی یک قدم عقب رفت صورتش قرمز شده بود وباچشمای گشاد زل زده بود بهم…..
سامی گفت اومده سینا تو بیمارستان نبوده وقتیم رفت حسابداری گفتن تسویه شده نمیدونم کجا بود برامم مهم نبود لابد رفته بود پی عشقش نفس ….نفسم کجابود ..
ازسامی خواستم به سینا زنگ بزنه گفت بچه روبرده پیش مامانش اینا وقتیم از پرستارشنیده من به کسی زنگ زدم بیاد دنبالم تسویه کرده ورفته رفتیم درخ و نشون سامی رفت نفسو گرفت ازشون واومد نشست توماشینو ونفسو صندلی عقب گذاشت اما نفس بادیدن من خودشو توبقلم انداخت
+مامانیییی
-جانم دخترم
دستشودورگردنم حلقه کرد
+چلا جلو درخوابیده بودی من وبابا وقتی اومدیم دیدیمت بابایی هول کردنیدونم چلا اما تولو توبقلش گلف برد توماشین ومنم دنبالش راه لفتم واول منو خ و نه مامان جون گذاش بعد دیه نیدونم
-چیزی نیست خوشگلم
وبیشتر به خودم فشارش دادم به اصرار سامی رفتیم خ و نه اون سامی هم به قدر من ناراحت بود یک هفته ای میشد خ و نه اون بودیم دوسه روز اول سینا خیلی میومد درخ و نش امااون اجازه نمیداد ببینتم ولی نفسو میدید تصمیمامو گرفتم ومصمم به ط++ل+اق بود دیگه به قیمت مرگم راضی به زندگی باسینا نبودم ازش جدا میشدم وبانفسم زندگیمونو میکردیم خانواده ی من وسیناهم ۲روز بود فهمیده بودم اماحتی نمیخواستم تا بعد ط++ل+اقم اونارو ببینم سامی همه چی روبهشون گفته بود آرین خیلی اصرار به دیدنم داشت اما من حوصله هیچکسو نداشتم فقط سامی ونفس حوصله سرزنش هیچکیو ندارم ….
چندروزی گذشت تقاضای ط++ل+اق داده بودم قراربود به زودی احضاریش دست سینا برسه تازه از دادگاه برگشته بودم این چند روز کاروهم تعطیل کرده بودم سامی بهم کلید داده بود رفتم داخل صدای سروصدا میومد داخل که شدم باخانواده ی خودم وسینا مواجه شدم
باعصبانیت به سامی نگاه کردم که چراگذاشته بیان اینجا …..
همه دورهم نشسته بودیم بعدازاحوال پرسی صور ی وخشک وخالی کسی چیزی نمیگفت همه ساکت بود سپهر قیافش برعکس همیشه جدی بود نفس تو بقلش بود واخمهاش توهم اون به حرف اومد
+جریان چیه عسل
-چه جریانی؟
خاله سیمین+شما دوتا چتونه این بچه بازیا چیه
-چرااز خودش نمیپرسید
+اون ک از تو بدتره

رمان غروب عشق از فرانک زنگنه