رمان غروب عشق از فرانک زنگنه

رمان غروب عشق از فرانک زنگنه - قسمت 23

رمان غروب عشق از فرانک زنگنه – قسمت ۲۳

نام رمان : رمان غروب عشق

به قلم : فرانک زنگنه

خلاصه ی از داستان رمان:
عسل وسینا زوجی که عاشقانه همو میخواستن وبالاخره باهم ازدواج میکنن اما طی مدت کمی بعدازشروع زندگیشون مشکلاتی پیش میاد وباعث اتفاقات تلخ وشیرین بینشون میشه…


قسمت های قبلی

ادامه ی ماجرا:

قسمت ۲۳

چرا سایش از زندگیم کم نمیشد اصلا این دختر چی میخواست از جوون زندگی من بهش رسیدیم تمام نفرتمو تو نگاهم جمع کردم وبهش زل زدم
+۱تار مو ازسربچم کم شه من میدونم وتو
سرشو پایین انداخت سینا روبه داخل اتاق دستمو کشید
-بیا عسل بااین ه+رز+-ه هم کلوم نشو
وبعدمنو به داخل کشید صدای پرنیان باعث شد هردومون از حرکت بیاستیم
-من ه+رز+-ه ام آره سینا خااان
وبعد اومد ومقابلمون قرار گرفت چشماشو بست قطرات اشک از چشماش جاری شد
سینا صداش بالا رفت
+چی میخواااییی از زندگیم هاااان؟؟؟
پرستار-آروم آقا اینجا بیمارستانه خانوم شمام لطفا برگردین روتختتون چیزیتون بشه ما باید جواب دکترو بدیم
وبعد بااجبار منو برد خوابوند تو تخت پرنیان هنوز سرجاش بود سینا غرید
+بروووووو بیروووووون
-باشه سینا بهم میرسیم
وبعد به سرعت خارج شد ..
خدایا دخترمو از تو میخوام
سینا به سمتم اومد ودستمو تو دستش گرفت دستاش یخ بود
+سینا؟؟
بانگاهش خواست ک حرفمو بزنم
+نفس
کلافه بود
-تواز تختت بیرون نیا میرم ببینم چیشد
سرمو تکون دادم سینا که رفت مشغول خدا خدا کردن ودعا شدم ما آدمها عادت عجیبی داریم تا کارمون دست خدا نیافته سراغش نمیریم اما همین که مشکلی پیش میاد یک سره دعا میکنیم وصداش میزنیم غافل از اینکه غیراون بخاطرش نمیاریم وچقدراون مهربونه که بااین وجود باز دردمونو دوا میکنه اما همین که کارمون راه میافته دیگه میریم پی زندگیمون چقدر مهربونه خدا که هیچوقت دلمونو نمیشکنه بنظرمن که حتی پدر ومادر آدم هم به آدم همچی لطفی ندارن گاهی وقتا ناامید میشی که هیچکسو تو زندگی نداری و هیچکس درکت نمیکنه اما یکدفعه یه ندایی ته دلت میگه من که هستم تازه یاداون بالایی میافتیم که خیلی وقته حتی صداش نکردیم امااون بازهوامونو داره اون لحظه ست که دلت گرم میشه که یکیو داری گاهی باهاش قهر میکنیم چرا؟؟؟چون خواستمونو برآورده نکرده به آرزومون نرسیدیم مدتها باهاش قهر میکنیم به آسمونش نگاه نمیکنیم وصداش نمیکنیم وانقدرازش دور میشیم که دیگه حسش نمیکنیم اما چرااون باما قهر نمیکنه قربون خدام که قهرش فاصله دواذونه اذون بعدی باز مارو صدا میزنه اماکو گوش شنوا نه نماز ونه واجبات فقط یه گوشه میشینیمو میگیم چرااین کارو نکردی برامون وقهرمیکنیم….
منم خیلی وقته که اصلا نماز نخ و ندم اما حالا فقط امیدم به توإه خدایا نفسمو از خودت میخوام کمکش کن
فقط دعا میکردم حدودا دوساعت گذشته بود دیگه داشت گریم میگرفت دراتاق باز شد سریع به سمت در برگشتم نفس توبقل سینا بود سیناهم خوشحال بود زیر لب گفتم
+عاشقتم خدایاهزاربارشکرت
سینا به سمتم اومدوتوبقلم گذاشتش الهی قربونت برم دخترم چه ناز خوابیده بود سینا خندید
-بچم مامان بی مسولیت وحواس پرت نمیخواد ها خوشگل خانوم ازاین به بعد درست حسابی به بچم شیربده
خندیدم وپیشونی نفسو ب**و*سیدم وباز خداروشکر کردم …….روزها پشت هم میگذشت وزندگی من وسینا دخترمون سرشار از شادی بود نفس ۴ساله شده بود و من هم درسم تموم شده بود ودکترای روانشناسی داشتم سینا هم تو کارش فوق العاده موفق شده بود وشرکتشو توسعه داده بود آرین ونگار ازدواج کردند دوسال پیش سپهر که هنوزهم مجرد به سرمیبرد پدر ومادرهامونم خوش وخرم شاهد زندگیمون بودند نفس باشیرین بازیاش همه رو دیوونه کرده بود حرف زدنش ۳برابر سنش بود وقت هایی که من مطب بودم پیش مامان بود وتا میرفتم دنبالش حسابی ازلحاظ اذیت کردن ازخجالت مامان درمیومد توآشپزخ و نه بود وداشتم لباسارو تو ماشین میریختم که اومد تو
+ماماااانی؟
-جوونم
+اینجالو نگاه کن
عاشق حرف زدنش بودم به سمتش برگشتم نایلون دستشو بالا آورد
+اینالو نیگا کن
از جام پاشدم ودست به کمر شدم حسابی ازدست سیناعصبانی شدم بازاز این آت وآشغالا برای این بچه گرفته بود یه نایلون بزرگ چیپس وپفک ولواشک
-سینااااااااااااا…سیناااا خاان
باسروصدای من اومد تواشپزخ و نه
+چیه خانوم خ و نه رو روسرت گذاشتی
-ایناچین
وبه نفس اشاره کردم
به نفس نگاه کرد میدونستم داره تمام تلاششو میکنه نخنده
+اینا چیه دستت بابایی؟؟
-خب خودت خلیدی
+من؟؟؟؟؟؟
-آله دیه تاژشم گفتی به مامانی چیژی نگو همه لو باهم میخوریم
+من گفتم وروجک؟؟
-خب آله اینالو دادی که بمامان نگم چایی لیختی رو بلگهاش
+سینااا
سیناباخنده وخجالت سرشو پایین انداخت
+چایی روکدوم برگه من ریختی؟؟
-هااان؟؟؟چیزه؟؟؟
+مگه نگفتم به این بچه پنهون کاری ودروغ یاد نده
نفس باشنیدن این حرف نایلونو انداخت زمین وبدو به سمت من اومد ولباسمو کشید
-مامانی تاژه داشت بافلیبا حلف میژد من خودم شنیدم بهش گفت میام دنبالت که باهم بلیم شلکت
بااین حرفش سینا قهقه زد
+پدر سوخته چقولی منو میکنی
خودم خندم گرفت فریبا فامیلی امیر دوست سینا بود
خندیدم وبقلش کردم…
-خب خوشگلم حالا بگو منو دوست داری یابابا؟؟
+خوب معلومه تو
خندیدم سینا به طرز خنده داری حرص خورد
-که مامانتو دوست داری آره
نفس بهش چشمکی که جدیدا سپهر یاد داده بود به طرز خنده داری زد وگفت
+خب الان کالم گیله پیشش لواشک نمیژاله بخولم بگم نه
من وسیناهردوخندیدیم ازبقلم بیرون اومد به سمت سینا رفت ودستشو کشید وازآشپزخ و نه بیرون بود من آخر ازدست این پدر ودختر دیوونه میشدم دودقیقه تنهاشون میذاشتی یه گندی میزدن

رمان غروب عشق از فرانک زنگنه