رمان غروب عشق از فرانک زنگنه

رمان غروب عشق از فرانک زنگنه - قسمت 20

رمان غروب عشق از فرانک زنگنه – قسمت ۲۰

نام رمان : رمان غروب عشق

به قلم : فرانک زنگنه

خلاصه ی از داستان رمان:
عسل وسینا زوجی که عاشقانه همو میخواستن وبالاخره باهم ازدواج میکنن اما طی مدت کمی بعدازشروع زندگیشون مشکلاتی پیش میاد وباعث اتفاقات تلخ وشیرین بینشون میشه…


قسمت های قبلی

ادامه ی ماجرا:

قسمت ۲۰
خندیدیم از جام پاشدم ورفتم تو آشپزخ و نه ویه کاسه بزرگ پراز تخمه با چیپس وپفک آوردم سینا داشت با گوشیش حرف میزد کلافه بود خوراکی های دستمو روی میز گذاشتم وکنار سامی نشستم نمیدونم باکی داشت حرف میزد
+نمیتونم…میگم نمیتونم میفهمی…کجا بیام..باشه
گوشیو قطع کرد
با شک نگاهش کردم
+کی بود سینا
از جاش پاشد
-باید برم جایی کار دارم ببخشید سامی جان
سامی+میخوای منم بیام باهات
-نه داداش زودبرمیگردم
دلم به شک افتاده بود سینا رفت تواتاق حاضرشه دنبالش رفتم تواتاق داشت لباس میپوشید
+سیناااا؟؟
-جان؟
+کجا میخوای بری
-کاردارم دیگه عزیزم
+باشه
-سامی رو اذیت نکن تامن میام
-مگه من بچم
خندید
از اتاق بیرون رفتم وکنار سامی نشستم سینا بعد خداحافظی رفت
+خب بگو ببینم زندگیت چطوره راضی هستی
-خوبه خداروشکر
+دیشب پیش آرین بودم
-خب
+تو وسینا مشکل دارین باهم
-نه چه مشکلی
+پس جریانی که اوایل ازدواجتون پیش اومده بود
این از کجا میدونست
-منظورتو نمیفهمم
+سپهر همه چیو به آرین گفته بود
-سپهر بیشعور دهن لق
اخم کرد
+سپهر بیشعور نیست تو بی شعوری که بااون شرایط جیکت درنیومده تو که غلطی نکرده بودی غلط کردی تو این خ و نه موندی که مثل یه آشغال باهات رفتار کنه آخر سرم واسه خاطر تولش که تو شکم توإهه راضی شه قبولت کنه وباهات زندگی کنه
از حرفاش بغضم گرفت تا حالا سامی رو اینطور عصبانی ندیده بودم ادامه داد
+تودختره خاک برسر نشستی تو خ و نه کسی که بهت انگ خ+ی+ ا+ن-+ت وه+رز+گ-*ی زده
دادش گوشمو لرزوند
+مگه تو ه+رز+-ه اییی که گذاشتی مثل یه ه+رز+-ه باهات رفتار کنه
از جاش پاشد من بیصدا اشک از چشمم میریخت
+سه ماه تو خ و نه زندونیت کرده لام تاکام به کسی حرف نزدی آخه چرااااا
از جام پاشدم ومثل خودش داد زدم
-چووون دوستش داشتم
با هق هق وگریه به سمت اتاقم رفتم ودرو تو هم کوبیدم سامی تا حالا اینطور با من رفتار نکرده بود خودمو روتخت انداختم وگریه کردم یه مدت که گذشت در بازشد وکسی اومد تو وکنارم نشست
+عسل
سامی بود
+معذرت میخوام یکم تند رفتم اما خب دست خودم نبود نمیتونستم حماقتتو باور کنم
پشتم بهش بود برنگشتم
-من حماقت نکردم من عاشق سینا بودم نمیخواستم از دستش بدم میدونستم مقصر نیست شرایط یه جوری بود که توام بودی باور میکردی این یه راز بود تو زندگی من وسینا من خریت کردم نباید به سپهر بگم خداروشکر نرفته بذاره کف دست مامان اینا
+اتفاقا همه ی خانواده تو وسینا میدونن که یه مدت دعوا کردین اما اونا اززبون خود سینا شنیدن ولی چیزای که اونا فهمیدن زمین تاآسمون با جریان اصلی فرق میکنه
گیج شدخ بودم
-متوجه منظورت نمیشم
+سینا روزی که شبش خانواده هاتونو دعوت کردین میره خ و نه مادرش وبه خانوادتوأم میگه برن اونجا بهشون میگه یه هفته بعد از آخرین باری که رفتین خ و نه مادرت دعواتون شده شدیدوتو گذاشتی ورفتی وبعد از دو ماه سینا کلی سگ دو زده که تونسته تورو توشمال پیداکنه اونجا تو یه مسافرخ و نه زندگی میکردی بعد پیدا کردنت سینا به غلط کردن میافته وتو میبخشیشو ازش‌میخوای که مدتی باهم شمال بمونین بعدبرگردین بعد یه ماه برمیگردین واون جریان دعوت واینا از خانوادتم خواسته که به هیچ وجه به روی تو نیارن چون مثلا قراربوده کسی چیزی نفهمه ازاین ماجرا
برای یک لحظه از سینا بدم اومد که این کارو کرده بود
پس چرا من نفهمیدم
+سپهرم چند وقت پیش جریانو به آرین میگه آرین وقتی میفهمه میگه میخواد ط++ل+اقتو بگیره سپهر نمیذاره میگه اونا الان کنار هم آرومن صلاح نیست باوضعیت عسل اینطور اتفاقی بیافته آرین دیشب میگفت خودش بابت تموم بی توجهی که بهت داشته که باعث شده چنین اتفاقی بیافته شرمندس از من خواست باهات حرف بزنم وقتی خریت هاتو شنیدم باورم نشد حالام ازت میخوام راستشو بگی اگه زندگیت باسینا مشکل داره پنهون نکن بگو تا یه فکری کنیم
تو چشماش نگاه کردم
-سینا بابای بچمه هرچه قدر که بد باشه من دوستش دارم نمیخوام یه لحظه ازش دورباشم خواهشا چیزیم به روی سینا نیار دوست ندارم که بدونه به سپهر گفتم زندگی من آینده ی من تصمیمیش باخودمه
سرشو به نشانه تاسف تکون داد
+خدا کنه دوم بیارین باهم
-میاریم مطمئن باش
+چقدر تو ساده ای دختر
باعصبانیت توجام نشستم وگفتم
-ساده ام که ساده ام به خودم مربوطه زندگی من فقط زندگی منه نه کس دیگه ای
+این رفتارا یعنی چی عسل
-خسته شدمممم
داد زدم
-بخدا خسته شدممممم
هق هقم خ و نه رو برداشت
-میدونم که خرم میدونم اما من مجبور بودم بشینم وبسازم زندگی فیلم وقصه نیست که من به راحتی بایه بچه از کنار سینا بگذرم آرررره سینا در حق من خیلی بد کرده امااون پدر بچه ی منه از من چه توقعی دارین
شونه هامو گرفت
+آروم باش عسل آروم اگه اذیتت میکنم همین الان میرم فقط ناراحت نباش گریه نکن
با چشمای اشک آلودم تو چشماش زل زدم
+فقط گریه نکن عزیزم من …من غلط کردم
دستشو رو صورتم کشید واشکامو پاک کرد
+من میرم عسل فقط تو گریه نکن
از جاش پاشد واز اتاق بیرون رفت نه من نمیخواستم بره تازه دیده بودمش نکنه بذاره بره ازجام بلند شدم وازاناق با سرعت بیرون رفتم توسالن به دیوار تکیه داده بود ونشسته ودستشو به سرش گرفته بود
-سام؟؟
نگام کرد
-من معذرت میخواممم
خندید وباز همون سامی که میشناختم شد به اعظم حانوم سپردم چیزی به سینا نگه از اتفاق بین من وسامی وگریه های من اونم قبول کرد ……
روزها به سرعت برق وباد از کنار هم گذر میکردند زندگی من وسیناهم آروم وخوش بود من ۸ماهه شده بودم ۸ماه و۲۷روز دیگه چیزی به اومدن اون وروجک نمونده بودازاین ماه دیگه دانشگاه نرفتم ویه ترم رو مرخصی گرفته بودم مهرماه بود وفردا سالگرد

رمان غروب عشق از فرانک زنگنه