رمان غروب عشق از فرانک زنگنه

رمان غروب عشق از فرانک زنگنه - قسمت 19

رمان غروب عشق از فرانک زنگنه – قسمت ۱۹

نام رمان : رمان غروب عشق

به قلم : فرانک زنگنه

خلاصه ی از داستان رمان:
عسل وسینا زوجی که عاشقانه همو میخواستن وبالاخره باهم ازدواج میکنن اما طی مدت کمی بعدازشروع زندگیشون مشکلاتی پیش میاد وباعث اتفاقات تلخ وشیرین بینشون میشه…


قسمت های قبلی

ادامه ی ماجرا:

قسمت ۱۹
هرچه اصرار کردم چیزی نگفت نمیدونم چه دلیلی داشت اما واقعا کنجکاو به فهمیدن بودم انقدر سینا رو به حرف گرفتم که خودمم نفهمیدم کی خوابم برد بیچاره سینا از ماه دوم بارداریم نمیدونم چه مرگم بود شب ها دیر خوابم میگرفت اون بیچاره هم تاکله سحربیدار میموند با شنیدن صدای کسی که اسممو صدا میزد چشمامو باز کردم اعظم خانوم بود
+عسل جان پاشو دختر گلم
-اعظم خانوم خوابممم میاد برو بذار بخوابم
+دخترم ساعت۹
-کلاس ندارمممممم امروز
+میدونم دخترم ۹/۳۰ باید قرصاتو بخوری قبلشم صبحونه پاشو حوصله ندارم شوهرت ظهر بیاد باز غربزنه
باکلافگی و چشمای بسته تو تخت نشستم
-أههههه نمیذارن آدم دودقیقه بخوابه این دکترهم که آدم نیست آخه قرص تقویتی میخوام چیکار حالا اون به کنار لااقل میگفت صبح ها نخورم چی میشد
+پاشو عزیزم خودت که میدونی قرصاتو نخوری شوهرت ظهر بیاد منو میخوره
از جام پاشدم وبه حرفش خندیدم به سمت دستشویی رفتم از دستشویی که بیرون اومدم موهامو شونه کردم واز اتاق بیرون رفتم اووووو کی میره این همه راهو طبق روال هرروزه به سفارش سینا خان اعظم خانوم قربونش برم یه میز صبحونه چیده بود که فکر کنم واسه سیر کردن۳۰نفر کافی بود رفتم پشت میز نشستم
+چه خبره اعظم خانوم این همه برای کیه
-نصفش برای تو نصفشم برای دختر خوشگلت
دستمو روشکمم گذاشتم وگفتم
+میبینی وروجک چه کاری دست ما دادی هی میریزن تو حلق من که تو چاق وچله شی شبیه باباتی دیگه باید جور توأم بکشم
اعظم خانوم خندید به زور اعظم خانوم داشتم میترکیدم از آب پرتقال گرفته تا پنیر ومربا وعسل وگردو هزار چیز دیگه ریخت تو حلق من
+واااای ترکیدم بخدا
-نوش جونت عزیزم
قرصمو دادخوردم ودرحالی که غرمیزدم از آشپزخ و نه بیرون اومدم تلفن زنگ خورد به سمت تلفن رفتم شماره رو نگاه کردم از شرکت سینا بود گوشی رو برداشتم
+گزارش میخوای؟؟؟ بله آقاسینا همه رو خوردم قرصمم خوردم الان دارم میترکم
سینا میخندید
-سلام مامان کوچولوی شیطون
+کوووفت
خندید
-خوشگل خانومه عصبانی زنگ زدم بگم مهمون داریم
+کییییی
-حدس بزن
+بگووو دیگه
-سامی جونت
+وااااای راست میگی کی اومده ایران
سامی پسرعموم بود یک ماه از من بزرگتر بود ۶سالی میشد فرانسه بود برای ادامه تحصیل عین خواهر وبرادر دوقلو بودیم خیلیم بهم شباهت داشتیم سینا میدونست دلش پاکه وجز به چشم خواهرش نگاهم نمیکنه برای همون برخلاف باقی پسرعمو پسرعمه هام خیلی دوستش داشت و بارابطمون مشکل نداشت منظورم قبل ازدواجمونه اون موقع ها هروقت خ و نوادگی دور هم جمع میشدیم سینا اینام بودند وسینا پابه پای من وسامی میخندید واین نشون میداد مشکلی نداره براش حتی برای عروسیمونم خیلی ناراحت شد که سامی نمیتونه بیاد..
صدای سینارو شنیدم
-دوروزه اومده
+خب چرانیومده خ و نه
-خ و نه رو بلد نبود اماشرکت منو یادش بوده
+دلممم براش یه ذره شده
-بیا گوشیو میدم بهش خداحافظ کوچولو
صدای شادش تو گوشی پیچید
+سلامممممممم
-کووووفت وسلام درد وسلام دوروزه اومدی من امروز باید بدونم
خندید
+نه ظاهرا سیناهم نتونسته زبون درازتو کوتاه کنه
بعد غش غش خندید صدای خنده سیناهم میومد
+خب حالا ناهار چی پختی ضعیفه
-سامییییی میکشمت بیشعور
قهقه زد
+شنیدم پنگوئن شدی؟؟؟
-چی؟؟؟؟؟؟؟؟
+تو حالت عادیت شبیه پنگئون راه میری چه برسه حالا حامله هم شدی که دیگ هیچی
از تشبیهش به طرز خنده داری لجم گرفت
-کوووفت بی فرهنگ آدم نیستی که
+میدونی که ناهار مورد علاقم چیه برو مطبخ مشغول شو تامن وشوهرت بیایم
-کووفت نوکر بابات غلام سیاه
+همچی سفیدم نیستی
-مررررض
خندید
+خب فعلا من برم ظهر میبینمت خداحافظ
گوشی رو گذاشتم خیلی خوشحال بودم که میبینمش عاشق مرغ سوخاری و فسنجون بود به اعظم خانوم گفتم درست کنه وبرای سینا وخودمم قورمه سبزی فقط لحظه شماری میکردم که ظهربشه و سامی بیاد کلی خودمو با تلویزیون مشغول کردم وبه آرین ومامان زنگ زدم وباهاشون حرف زدم ساعت۱۲/۳۰دقیقه بود که در ورودی بازشد
وسینا وسامی داخل شدن وااای چقدر عوض شده بود هم هیکل وهم قد سینا بود یه خورده درشت تر چشمای اونم مثل من سبز بود آخه چشمای عمو سبزبود ورنگ چشممو ازعمو به ارث برده بودم وگرنه چشمای بابا مشکی بود ومامان وآرینم طوسی
باخوشحالی به طرفش رفتم واون برادرانه بقلم کرد وپیشونیمو ب**و*سید
+نگاهش کن وروجک چه گرد شده شبیه توپ فوتباله سیناقهقه زد
بااخم گفتم
-کوووفت حالا دیگه من شدم توپ فوتبال آقا سینا باز این مار خوش خط وخالو دیدی رنگ عوض کردی
+من نوکرخانومم هستم این سامی که عددی نیست
-إهههه من عددی نیستم بگم به عسل که یه زن داری پایین شهر فالگیره و۳تا بچه ی قدونیم قد دماغو داری؟؟؟؟
بجون خودم نباشه عسل بجون سینا راست میگم
بااخم گفتم
-خفه شو جون عمت چیکار به شوهر من داری
سینا به سمتم اومد عاشقونه بقلم کشید وصورتمو ب**و*سید
-هوووووووو این صحنه های +۱۸چیه آقا ما چشم وگوشمون بسته است بازش نکنین
سینا-آره ارواح عمت
+مرررگ چیکار عمم دارین
باخنده دورهم نشستیم سینا پاشد ودست سامی رو گرفت وبرد لباسشونو عوض کنن
منم رفتم آشپزخ و نه وباوجود مخالفتای زیاد اعظم خانوم کمکش کردم میزو بچینه
سینا وسامی اومدند تو آشپزخ و نه همه پشت میز نشستیم اعظم خانوم هم طبق عادتش بیرون رفت هرچه اصرار کردیم نموند سامی دستاشوبهم مالوند
+به به چه کرده عسل خانوم
-من که نکردم کار اعظم خانومه
+گفتم تو دست پاچلفتی از این کارا بلد نیستی
لجم گرفت وپاشو از زیر میز لگد کردم سینا خندید ناهارمونو با شوخی وخنده خوردیم واز آشپزخ و نه بیرون رفتیم اعظم خانوم قسم دخترشو خورد واجازه نداد تو جمع کردن کمکش کنم رفتیم تو سالن نشستیم
سامی+تخمه ندارین عسل
-بذار غذا از گلوت پایین بره بعد
+خیلی مهمون نوازی

رمان غروب عشق از فرانک زنگنه