رمان غروب عشق از فرانک زنگنه

رمان غروب عشق از فرانک زنگنه - قسمت 17

رمان غروب عشق از فرانک زنگنه – قسمت ۱۷

نام رمان : رمان غروب عشق

به قلم : فرانک زنگنه

خلاصه ی از داستان رمان:
عسل وسینا زوجی که عاشقانه همو میخواستن وبالاخره باهم ازدواج میکنن اما طی مدت کمی بعدازشروع زندگیشون مشکلاتی پیش میاد وباعث اتفاقات تلخ وشیرین بینشون میشه…


قسمت های قبلی

ادامه ی ماجرا:

قسمت ۱۷
انقدر خوشحال بودم که حد نداشت همه چی داشت درست میشد روتخت نشسته بودیمو داشتیم حرف میزدیم دراتاق زده شد سینا گفت
+بیاتو
دریااومد داخل
-شام چی درست کنم آقا؟؟؟
برای اولین بار بادقت نگاش کردم این دیگه کی بود چه راحت جلو سینا‌جولون میدا یه بلوز وشلوار پوشیده بود روسریم سرش نبود
+نمیخواد چیزی درست کنی
باحقارت نگاش کردم مثل تموم وقتایی که اون به من نگاه میکرد درسته وقتی سینا نبود برام غذا میورد اما مطمئن بودم از خورد شدن من لذت میبره
داشت از اتاق میرفت بیرون
صداش زدم به سمتم برگشت
+لطفا از این به بعد یه روسری سرت کن خ و نه ی خالت که نیست آدم باید واسه خودش ارزش قائل شه
حرص از چشماش میریخت
-بشما هیچ…
سینا بابالاآوردن دستش مانع ادامه حرفش شد ازجاش پاشد
+چی میخواستی بگی
وباعصبانیت بهش زل زد
-هی..هیچی آقا
+گمشو وسایلتو جمع کن بسلامت حقوق این ماهتم میدم بهت
-ولی…ولی آقا
حقش بود
+همین که گفتم
دریا نگاه نفرت انگیزی به من انداخت ورفت بیرون دست سینا روکشیدم وادار به نشستنش کردم
نشست کنارم و دستمو تو دستش گرفت
+ببخشید که باعث شدم یکی مثل این بهت توهین کنه
سرمو تو سینش کشید بغضم گرفته بود
-مهم نیست
نفس عمیقی کشید از بقلش دراومدم وپاشدم
+اما میتونستی یه خانوم مسنو بیاری
-خب اونموقع قصدم اذیت کردن تو بود
بهش پشت کردم
+اوهوم به قصدتم رسیدی حتی بیشتر وقتی صدای خندتو باهاش میشنیدم بیشترازاونچه که تو میخواستی له میشدم
پاشد وبه سمتم اومد
-ازت خواهش میکنم دیگه از گذشته چیزی نگو
تو بقلش کشیدموموهامو ب**و*سید بعدمنو از خوش جدا کرد
-ببینم وروجک نمیخوای بری
این سبیلای چنگیزیتو این ابروهای خوشگلتو اصلاح کنی
از لحنش غش غش خندیدم
+حوصله آرایشگاه رفتن ندارم
ابروهاشو بالا انداخت وبه شوخی گفت
-منم سبیلاتو دوست ندارم
جیغ کشیدم
+سینا میکشمت
دراتاقو باز کرد وفرار کرد یه خورده که دنبالش دویدم دلم درد گرفت نشستم
به سمتم اومد وکنارم نشست
-چیشد
+هیچی دلم درد گرفت
-واای حالا بچمون چیزیش نشه
+نه خوبم
کمک کرد بردم تو اتاق ودراز کشیدم یه خورده که بهتر شدم توجام نشستم گوشیم روپاتختی بود بهش نگاهی کردم
+میشه به یسناء زنگ بزنم بیاد اینجا ابروام برداره واصلاح کنم حوصله آرایشگاه رفتن ندارم اگرهم برم آرایشگاه وسوسه میشم موهامو رنگ کنم
-اولا لازم نیست که اجازه بگیری به هرکی دوست داری زنگ بزن ثانیا بچه نشی بری رنگ کنی ها تا سه ماه اول بارداری بیشتر از بقیه ماه ها ضرر داره
خندیدم
+تو اینا رو از کجا میدونی
-بماند دیگه
یه خورده دیگه سر ب سرم گذاشت وبعد گفت یه نقشه هست باید کامل شه ورفت اتاق کار به یسناء زنگ زدم از خوشحالی داشت بال در میاورددر کمتر از یک ساعت خودشو رسوند کلی بدوبیراه بارم کرد که این مدت کجا بودم درحالی که داشت ابروهامو مرتب میکردپرسید
+چرایدفعه غیبت زد نه میومدی دانشگاه نه بیرون موبایلتم که خاموش بود حقیقتو نمیخواستم بگم
-مهم نیست مهم اینه که الان کنارهمیم واینکه تو داری… داری خاله میشی
دستاش همونجور خشک شد یه خورده تو شک بود یک دفعه جیغ کشید
+وااای عاشقتم چند وقته قربونش برم
-کوووفت بچم ترسید چرا جیغ میزنی
لحنمو بچگونه کردم
+خاله یشناء مامان وبابامم املوژ فهمیدن تاژشم فعلا خیلی توچولوام معلوم نیشت دخملم یاپسر اما تو دعا کن دخمل باشم مامانم از پسر بدش میاد
یسناء ذوق مرگ شد بیچاره انقدر بالا وپایین پرید از خوشحالی اصلا یادش رفت چرا این مدت نبودم
-إهههه آروم بگیر یسناء بچم الان گمون میکنه فنر روبه روشه
+وااای عسل از خوشحالی دارم میمیرم بالاخره منم خاله میشم
خندیدم یسناء خواهر وبرادری نداشت وتک فرزند بود واز وقتی باهم دوست شدیم مثل خواهر بودیم برای هم کارش که تموم شد پاشد وبه شوخی خودشو تکوند
+نگاش کن سرتاپام شد مو
-وظیفته
+بی ادب ولی بعید میدونم شوهرت بااین قیافه بشناستت عوض شدی ازصدقه سری من راستی آرایشگاه چرانرفتی این مدت
-مریض بودم یه مدت
+چی بگم والا شما که نمیذارین کسی سراز زندگیتون دربیاره
-خب همین خوبه
ساعت حدودا هفت بود هرکاری کردم یسناء نموند خداحافظی کرد وکنم ازاتاق بیرون رفتم سینا تلفنو هم وصل کرده بود رفتم سمت اتاق کار درزدمو رفتم داخل
سرشو بلندکرد ونگاهم کرد فعلا مشغول کارش بود
+حالا شدی عسل نازمن
خندیدم
-شام چی درست کنم
+هیچی عزیزم میریم بیرون بذار کارم تموم شه
-میگم واسه فردا شب خوبه خ و نواده هامونو دعوت کنیم
+چراکه نه عالیه فقط زحمتش باخودت بهشون زنگ بزن
-باشه پس من برم بهشون زنگ بزنم
چشمکی بهم زد
+برو عزیز دلم
خیلی اشتیاق داشتم که میتونستم بامامان حرف بزنم ازاتاق بیرون اومدم وبه سمت تلفن رفتم گوشی رو برداشتمو شماره خ و نه مامانو گرفتم از اضطراب دستام میلرزید چند لحظه بعد صدای بابا تو گوشی پیچید
+بله
از صداش بغضم گرفت
-سلام بابایی
+عسل توایی عزیزم
-آره باباجوونم منم

رمان غروب عشق از فرانک زنگنه