رمان غروب عشق از فرانک زنگنه

رمان غروب عشق از فرانک زنگنه - قسمت 16

رمان غروب عشق از فرانک زنگنه – قسمت ۱۶

نام رمان : رمان غروب عشق

به قلم : فرانک زنگنه

خلاصه ی از داستان رمان:
عسل وسینا زوجی که عاشقانه همو میخواستن وبالاخره باهم ازدواج میکنن اما طی مدت کمی بعدازشروع زندگیشون مشکلاتی پیش میاد وباعث اتفاقات تلخ وشیرین بینشون میشه…


قسمت های قبلی

ادامه ی ماجرا:

قسمت ۱۶
از مطب دکتر بیرون اومدیم به سمت ماشین رفت وسوارشد من هم سوار شدم اما هنوز ایستاده بود وراه نمیافتاد منم چیزی نمیگفتم
بااخم به طرفم برگشت
+چرااونشب گذاشتی بمونم تو اتاقت چراااهاااان
-هه حالت عادی حریفت نمیشم وای بحال مستیت از طرفیم حوصله کتک خوردن نداشتم حالاهم دیرنشده میتونیم..سقطش کنیم
یه طرف صورتم از ضرب دستش سوخت
+بارآخره که از این چرت وپرتا میشنوم
ماشینو روشن کرد وبه سمت خ و نه راه افتاد دستمو رو دکمه پخش گذاشتم بعد از رد کردن چند آهنگ به آهنگ مورد علاقم رسیدم
(من احساسیم٬شهریار ابراهیمی)
من احساسیم درک من مشکله
عجینم باهرچی بجز حوصله
یه وقتایی که پرت وناراحتم
نباید برنجی که کم صحبتم
سرمو به صندلی تکیه دادم وچشمامو بستم…
همیشه باهم سردبودن همه
یه کم خوبیم دارم اماکمه
پراز عشق واحساس بی منتم
باهام خوب باشی باهات راحتم
پراز عشق واحساس بی منتم
باهام خوب باشی باهات راحتم
اگه پا به پام راه بیای بی دریغ
صبوری کنی وپریشون نشی
بتونی بمونی قسم میخورم که ازاعتمادت پشیمون نشی
که از اعتمادت پشیمون نشی
من احساسیم درک من مشکله
اشک بی محابا صورتمو نوازش میکرد…آهنگ قطع شد سینا خاموشش کرد خیلی وقت بود عادتش شده بود که تو ذوقم بزنه اما برام مهم نبود ناخودآگاه دستم رو شکمم رفتو زمزمه کردم طوری که سیناهم صدامو میشنید
-غصه نخور عزیزم من تورو دارم تو که به دنیا بیای دیگه تنها نیستم فقط توام باید مثل من به اخلاق بابات عادت کنی فک نکنی ازاولش اینطور بودا نه بزرگ که بشی روزای خوش زندگیم باباباتم تعریف میکنم برات همش سه ماه بود یدفعه یکی از راه رسید وباکلی دروغ زندگیمونو بهم زد اما بابات حاضرنشد حتی یک دفعه به حرفام گوش کنه الان سه ماه بیشتره که باهام حرف نمیزنه که هیچ کلی کتکم میزنه وتحقیرم میکنه
هق هقم بالا گرفت ودستمو جلو دهنم گرفتم وباصدای بلند گریه کردم ماشین متوقف شد اما هنوز که نرسیده بودیم سینا دستموگرفت واز روی صورتم برداشت چونمو بالا گرفت ومجبورم کرد نگاهش کنم تو چشماش پراشک بود چشماشو بشت شاید نمیخواست اشکشو ببینم اما قطرات اشک روصورتش نشست وزمزمه وار گفت
+چیکار کردی بازندگیمون
-بخدا من هیچ کاری نکردم من هیچوقت حتی تو دوران مجردیم به پسری غیر تو نگاهم نکردم سینا اون روز ظهر قبل اینکه بیای یکی زنگ زد خ و نه وحرف نزد به گوشیمم زنگ زد اما وقتی تو فهمیدی چیزی نگفتم که ذهنت درگیرنشه من اصلا اون شمارهو نمیشناختم اون روز که تو پارک دیدیم قبلش بهم کلی پیام داده بود من برای اینکه بفهمم کیه وچرا داره زندگیمو خراب میکنه بهش زنگ زدم گفت میتونم تو پارک ببینمش رفتم که ببینم چی از جوونم میخواد وکیه اما جوری قضایع کنار هم چیده شد که تو یه چیز دیگه برداشت کردی وبعد اون حتی نذاشتی باهات حرف بزنم انقدرکتکم زدی که حتی از سایتم میترسیدم چه برسه بخوام بیام باز باهات حرف بزنم…
لحظاتی سکوت بینمون حاکم بود
+پس حرفای اون پسر اینکه سه ساله عاشقشی
-کدوم حرف آخه من اگه عاشقش بودم چرازن تو شدم تمام دوست وآشنامیدونستن که عاشق توام خودت بهتر میدونی که خ و نوادم علی الخصوص مامان بخاطر مشروب خوردنت زیاد به این ازدواج راضی نبودن امامن پامو تو یه کفش کردم که تو رو میخوام چرا وقتی که عاشق یکی دیگه میبودم باید اینهمه تلاش واسه به تو رسیدن میکردم بخدا اشتباه میکنی سینا بجون همین بچه قسم من هیچوقت بهت خ+ی+ ا+ن-+ت نکردم من نتونستم تو این سه ماه چیزیو ثابت کنم فقط هم بخاطر این بود که حتی نمیخواستی نگام کنی حالاهم اگه حرفامو باور داری که بازکنارهم زندگی کنم اگه هم نه بذار تا وقتی بچه بدنیا میاد خ و نه مامانم بمونم بخدا دیگه طاقت خندهات وعشوه های پرنیانو تو خ و نم ندارم طاقت بی محلیاتو من تاوان خ+ی+ ا+ن-+ت نکردمودادم اما تو علنا بهم خ+ی+ ا+ن-+ت کردی باوجود پرنیان تو خ و نمون…
حرف میزدمو اشک میریخت از چشمام
+میریم خ و نه خودمون
بی هیچ حرف دیگه ای ماشینو روشن کرد وبه راه افتاد به خ و نه که رسیدیم هردوپیاده شدیم ازسرمای هوامقداری کاسته شده بود اماخب هنوز یه سوزی داشت رفتیم داخل دریا داشت جارو میکشید باورود ما جارو رو خاموش کرد وبه سمتمون نگاه کرد
-سلام
من زیرلب جوابشو دادم وسیناهم سری تکون دادمن به سمت اتاقم رفتم وسینارو کاناپه نشست صداشو خطاب به دریا شنیدم
+وسایل ولباسامو از تو اتاق کارهمه روببرو بچین تو اتاق خواب
صدای دریااومد
-بذارم اتاق عسل خانوم
+آره
از این حرفش تو پوست خودم نمیگنجیدم…خدایا شکررررت….بالاخره صبوریام جواب داد
دستی رو شکم کشیدم
+قربون وروجکم بشم که هنوز نیومده همه چی رو درست کرد
لباسامو عوض کردمویه تیشرت وشلوار پوشیدم بااینکه بیرون سرد بود اما تو خ و نه خیلی گرم بود به قیافه ی خودم نگاه کردم خندم گرفت ابروام کامل دخترونه شده بود موهام هم چند وقتی بود مشکی رنگ میکردم از قبل ازدواج باسینا موهای خودم خرمایی روشن بود و دلمو زده بود براهمون مشکی رنگش میکردم واقعا راسته که آدم هرچی خدا بهش میده یه چیز دیگم میخواد اوناکه موهای خودشون مشکیه دوست دارن روشن باشه رنگش یکیم مثل من عاشق موی مشکی اما موهام حالا رنگ مشکیش یه مقدار رفته بود وبه رنگ طبیعیش برگشته بود خیلی وقت بود از لوازم آرایشام استفاده نکرده بودم دوست داشتم حالا دیگه خود سینا بیاد به سمتم نمیخواستم از اتاق برم بیرون نشستم پای لپ تابمو به بازی کردن نیم ساعتی گذششته بود که دراتاق زده شد میدونستم دریاست
-بفرمایید
درو باز کرد واومد تو کلی از لباسای سینا تو بقلش بود همه وسایلشو آورد تو اتاق به سمت کمد رفت درشو باز کرد
-چیکار میخوای بکنی
+لباسای آقارو بچینم
-نمیخواد برو بیرون خودم درستشون میکنم
+اماآقا گفتن
-برو بیرون لطفا
+باشه بهشون میگم اجازه ندادی
از اتاق رفت واز لجش درو بهم کوبید این یه الف بچه چه پرروإه با شوقی وصف ناپذیر مشغول چیدن لباساش شدم دیگه آخراش بود که درباز شد وسینا اومد تو به کارم ادامه دادم به سمتش برنگشتم صدای قدمهاش نزدیک تر شد وپشتم ایستاد دستش دور کمرم حلقه شد وسرشو تو گودی گردنم قرار داد ازهرم نفساش تمام تنم مورمور شد وقلبم تندتند میزد
+دلم واسه خجالت کشیدنات هم تنگ شده بود
سرمو به عقب به سمتش برگرد‌وندم که همزمان بامن لباش رو لبم قرارگرفت ومنو بیشتر بخودش چسبوند وشروع به ب**و*سیدنم کرد و منم باعشق همراهیش کردم بعد از چنددقیقه ازم جداشد دستمو روسینش گذاشتم که ازم جداشه امابیشتر بخودش فشارم دادم بااخمی ساختگی نگاهش کردم بایه لحنی خنده دار گفتم
-نکننننن بچمو له کردی غول بیابونی
وبعد زبونمو درآوردم براش تا خواستم زبونمو ببرم تو باز لباشو حس کردم وشروع به دوباره ب**و*سیدنم کرد سرشو بلند کرد وزل زد به چشمام
+من چطوری بی تو تونستم دوم بیارم
بغض گلومو گرفت
-توکه تنها نبودی پرنیانو داشتی
+من هیچوقت بهش نزدیک نشدم پرنیان چرابه آرزوی همه سالش رسیده بود اینکه کنارم بود اما من دستمم بهش نمیخورد فقط رفتارام جلو تو ساختگی بود
-خیلی خوردم کردی سینا
محکم بقلم کرد وتوگوشم گفت
+دیگه چیزی نمیخوام بشنوم هرچی که بود تموم شد ورفت منم بقدر کافی داغون شدم تواین مدت
منو از خودش جدا کرد وخندید وچشمکی زد مثل همیشه
+سه تاکار مهم داریم مهمترینشون اینکه باید بری آرایشگاه من زن سیبلیو دوست ندارم
جیغ زدم
-سینا
خندید من چون سفیدبودم موهای صورتم بور بود وبی رنگ میدونستم شوخی میکنه
+دومیش بریم برای خ و نه وسیله بگیریم بوفه رو که شیش شکست همون موقع از توخ و نه برش داشتم
-چرامن متوجه نشدم
+آخه خیلی حواست جمعه کوچولو
خندیدم
+باید دکوراسیون خ و نه رو عوض کنیم وسومیش خ و نوادهامونو دعوت کنیم چون دیگه واقعا از دست من کفرین…
خیلی خوشحال بودم که همه چی درست شده سینا گوشیمو بهم داد قرارشد که فردا بریم خرید وآرایشگاه اما فقط یه چیز میموند دانشگاهم که اونم سینا گفت به کمک دوستش میتونه کاری کنه که باز برگردم سر درسم….

رمان غروب عشق از فرانک زنگنه