رمان غروب عشق از فرانک زنگنه

رمان غروب عشق از فرانک زنگنه - قسمت 15

رمان غروب عشق از فرانک زنگنه – قسمت ۱۵

نام رمان : رمان غروب عشق

به قلم : فرانک زنگنه

خلاصه ی از داستان رمان:
عسل وسینا زوجی که عاشقانه همو میخواستن وبالاخره باهم ازدواج میکنن اما طی مدت کمی بعدازشروع زندگیشون مشکلاتی پیش میاد وباعث اتفاقات تلخ وشیرین بینشون میشه…


قسمت های قبلی رمان

ادامه ی ماجرا:

قسمت ۱۵
سوار آسانسور شدیم وسپهر طبقه ۵رو زد وبه یک دقیقه نرسید که رسیدم سینا عقب ایستاد تامن بیرون بیام خودشم بعداز من خارج شد به سمت واحدش رفت یه خورده عقب ایستادم درو باز کرد وکنار ایستاد
+بروتو آجی
داخل شدم خودشم پشت سرم اومد ودرو بست خ و نه نقلی خوشگلی داشت یه هال ۳۰متری وآشپزخ و نه حدودا۱۲متری وسایل همه ساده وبه رنگ سفید وسرمه ایی بود
+بشین عسل جان
به سمت مبل تک نفره ای رفتم وروش نشستم
+راحت باش پالتوتو دربیار
سپهر رفت تو آشپزخ و نه پالتومو درآوردم زیرش یه ژاکت طوسی پوشیده بودم پالتومو روی‌ مبل کنارم انداختم شالمم برداشتم ورو پالتوم گذاشتم
-سپهر بیا بشین کجا رفتی
با سینی چایی دستش اومد
خندیدم
+مررررگ چایی آوردن خنده داره
-نه تورو جدی دیدن خنده داره
+پررو
چایی رو جلوم گذاشت ونشست رو مبل دونفره روبروم
+خب در خدمتم
-سپهر قول بده که سینا هیچوقت از این حرفا چیزی نفهمه
اخم کرد وجدی سرشو تکون داد
+خیالت راحت
شروع کردم به تعریف کردن ازهمون ظهر لعنتی و اون تلفن به خ و نه وموبایلم تا کتکهای سینا واون روز پارکو واومدن پرنیان همه رو گفتم واشک ریختم وقتی از ترسم ازش که هروقت تواتاقم میاد فک میکنم میخواد کتکم بزنه گفتم برای یه لحظه حلقه زدن اشک رو تو چشم سپهر دیدم زندگی من اینقدر درد داشت که سپهر خوش خنده که تاحالا ناراحتیشو ندیده بودم گریش گرفته بود باپشت دست اشکامو پاک کردم
-سپهر بقران خسته شدم دیگه نمیکشم نمیدونم چه مرگشه حتی …..حتی راضیم که ط++ل+اقم بده اما دیگه این همه تحقیرو نمیکشم تو این سه ماه بجز اون یه باری که آرین اومد وبه زور دعوتمون کرد دیگه نذاشته برم خ و نه بابام یا حتی باهاشون حرف بزنم نمیدونم چی بهشون میگه که حتی اونا هم خ و نمون نمیان
-اتفاقا چند روز پیش آرینو دیدم میگفت مادرت خیلی بی تابیتو میکنه اما سینا بهشون گفته نیستی باچندتا از زن دوستاش رفتی فشن میگفت نمیدونم این دوتا چشونه حتی عسل تلفنشو جواب نمیده سینام میگه با دوستاش خوشه دوست دارم فعلا که اول زندگیمونه بهش خوش بگذره مامانت خیلی ناراحته گفته چراباید یه دفعه عسل اینجوری شه وزنگ نزنه وقتی منم بهش گفتم جز شب پاگشا خ و نه مام نیومدین یه خورده از ناراحتیش کم شد گمون میکرد سینا نمیذاره باهاشون رفت وآمد کنی
گریم شدت گرفت
-آروم باش عزیزم درست میشه
+میگه میخوام دق مرگت کنم سپهربقران من به عمرم دست از پا خطا نکردم چطور ممکنه به سیناکه عشقمه خ+ی+ ا+ن-+ت کنم حتی نمیذاره باهاش حرف بزنم جلو اون دخترخدمتکاره خوردم میکنه بهش میگه حق نداری بهش غذا بدی سپهر دستشو به سرش گرفت دستاشو تو موهاش فرو برد معلوم بود کلافس سرشو تکون دادونگام کرد
-نمیدونم باید چیکار کنی عسل بهتره مامانت اینا ومامانم اینا فشارو بیشتر کنن به رفت وآمدتون باید …باید توجهشو جلب کنی نه اینکه صبح تاشب بزنی توسر خودت….یا…یااینکه …ببین عسل
انگار یه چیزی میخواست بگه دودل بود
-باید بچه دار شین
ازجام پریدم
+میفهمی چی میگی سپهر اون نزدیک من نمیاد بعد تو میگی باید بچه دارشی همین دیشب که تومستی اومد تواتاق من صبح رویه کاغذ نوشته چسبونده آینه که آره من از دیشب چیزی یادم نمیاد فقط خداکنه اتفاقی بین من باتو نیافتاده باشه
-توکه این همه صبر کردی یه چند وقت دیگه صبرکن وتوجهشو جلب کن اگ درست نشد بهت قول میدم که خودم یه کاری کنم از اون خ و نه بیرون بیای وط++ل+اق بگیری
سرمو تکون دادم وساعتمو نگاه کردم۷بود
+وااای اگه سینا سراغ دارو بگیره چی بگم
سپهر به پیشونیش زد
-خاک به سرم گفت رسیدی خ و نت باتلفن خ و نه زنگ بزن واای حالا فکرمیکرد سپهر کجا برده منو سپهر پاشد وبه سمت تلفن رفت گوشیو برداشت وشمارشو گرفت
-سلام …خیلی خب نره خر چراداد میزنی یادم رفت
-میگم یادم رفت میفهمی
نمردیمو سپهرو عصبانی دیدیم
-توکه اعتماد نداری غلط کردی زنتو فرستادی بامن ببرم دکتر …خیلییییی خب دادنزن باشه گوشی رو روی میز تلفن کوبید
زیر لب زمزمه کرد
-عوضیه پست فطرت
نگاش کردم
-میخواد باهات حرف بزنه وبه گوشی اشاره کرد باتردید به سمت تلفن رفتم وبرش داشتم
+الووو
– کدوم جهنمی رفتی باهاش ه+رز+-ه
بغضم گرفت
+بقران یادش رفت بهت زنگ بزنه
-میای خ و نه که …نشونت میدم چی بهش گفتی هاااان
صداش پرده گوشمو لرزوند
+هیچی تا قبل ۸خ و نه ای بیام نباشی من میدونم وتو وبعدگوشی روقطع کرد
کنار میز تلفن نشستم وزارزار گریه کردم
سپهر به سمتم اومد وکنارم نشست
+گریه نکن عسل بخدا چیزی نمیشه
-سپهر ماحتی دکترم نرفتیم اگ سراغ دارو وبرگه ویزیت بگیره چی بگم بهش
سپهر چیزی نگفت شاید به ذهنش نرسیده بود که ممکنه سینا این کارو بکنه
+آهان من یه دوست دارم متخصص داخلیه الان بهش زنگ میزنم اگه باشه میریم پیشش
-باشه سپهر فقط توروخدا یه کاری کن
به سمت گوشیش رفت خداروشکر دوستش قبول کرد از خ و نش بیرون اومدیم وسوار ماشین شدیم وبه سمت مطب حرکت کرد من فقط آروم آروم اشک میریختم
+گریه نکن گفتم
بار هزارم بود اینو تکرار میکرد به هربدبختی بود رفتیم پیش دوستشو من الکی گفتم سردردای شدید دارم اونم کلی دارو داد وگفت حتما باید سی تی اسکن بدم منکه که اومدم بیرون نمیدونم سپهر چی بهش گفت امامیگفت ازش خواسته اگه کسی درمورد من ازمنشیش پرسید بگه واسه۷نوبت داده بهمون ساعتمو نگاه کردم۸/۴۵دقیقه بود هواتاریک بود دلشوره واضطراب داشتم
-سپهر گفت ۸خ و نه باش الان نزدیک ۹
+نگران نباش ساعت۹/۱۰دقیقه بود که رسوندم خ و نه گوشیشو درآورد وشماره گرفت
-الوو بیا جلو در امانتیتو تحویل بگیر
۳-۴دقیقه بعد سینااومد بیرون پالتو پوشیده بود از ماشین پیاده شدم
+ببخشید سپهر مزاحم کارات شدم
-خواهش آجی من همیشه نوکرتم
سینا جلو اومد با ترس گفتم
+سلام
سرشو تکون داد
-نمیای توسپهر
+نه داداش دیرمه اینم زنت ک غروب پشت تلفن شستی منو بخاطرش
-باشه بابت امروز ممنون وبعد در ماشینو بست سپهر بایک بوق ازخ و نه فاصله گرفت ورفت منتظر سینا نموندم راه افتادم رفتم داخل قدمهاشو پشت سرم میشنیدم هواخیلی سردبود زود خودمو به درورودی رسوندم ورفتم تو سیناهم پشت سرم اومد داخل راه افتادم سمت اتاقم ودرو بستم چنددقیقه گذشته بود برعکس تصورم هیچ عکس العملی نشون نداد….
اواخر اسفند بود وتقریبا دو هفته بعد عید بودحدود ۱ماهی ازاون روز گذشته بود اما سینا همون بت یخی بود نه حرف میزد نه چیزی هرچه سعی میکردم بهش نزدیک تر شم دور تر میشد چند وقتیم بود حالت تهوع های بدی داشتم ازبوی قهوه وچایی وهر غذایی بالا میوردم کم بدبختی داشتم این مریضیم یه درد دیگه بود داشتم بالپ تابم بازی میکردم که یک آن حس کردم دلم داره از حلقم بیرون میزنه سریع دویدم تو دستشویی وهرچه خورده بودم ازصبح بالا آوردم از دستشویی اومدم بیرون روزمین نشسته بودم وسرمو به میز توالت تکیه داده بودم دراتاق بازشد میدونستم سیناست روسرم ایستاد
+چته
-هیچی
+هه بازازبس هل هوله خوردی مسموم شدی
-نبخدا الان چند هفتس اینطورم دریا میدونه اصلا حالم خوب نیست حتی چاییم نمیتونم بخورم
اخمهاش توهم کشیده شد
-بپوش بریم
+کجا
-آزمایش
+چرااا
-مررررگ هرچه من میگم یه چی میپرسه شاید حامله ای من که ۲۰۰متریت ردم نمیشم
پوزخندی زد
-آخه نیست از پاک دامنی نمونه ای شاید خدا مثل حضرت مریم بهت بچه داده
خیلی تحقیرشدم تواین یه ماه اصلا صداشو نشنیدم پرنیانم که دیگه اینجا نمیومد اما از دریا شنیده بودم بیشتر وقتاباسیناس ذهنم ناخودآگاه برگشت به عقب به یک ماه پیش سینا حتی کاری که خودش تو مستی کرده بود وهم قبول نداشت چرابه فکرخودم نرسید ممکنه حامله باشم
-چرا ماتت برده پاشو دیگه
+سینا
-هااااان
+اونشب برفی که مست اومدی خ و نه وصبحش تواتاق من بیدارشدیو یادته
چشماشو بست واخمهاشو توهم کشید
-اگر حامله باشم مطمئن باش به اونشب ربط داره خودت که میدونی من پامو بیرون نذاشتم از در وگرنه هزارتا حرف درمیوردی فقط همون یکبار باسپهر
شقیقه هاشو فشار داد
-پاشوحاضرشو خداکنه نباشی چون اصلا حوصله این یکیو ندارم
لباس پوشیدم وبه اتفاق سینا به آزمایشگاه رفتم بااینکه به اهمیت نمیداد اما بودن درکنارش حس خوبی داشت منو بردیه آزمایشگاه خصوصی ومقداری پول بهشون داد که همین امروز جواب آزمایشو بدن آزمایشو دادم گفتن ۲ساعت دیگه آماده میشه وماهم همون توآزمایشگاه موندیم باشنیدن اسمم بخودم اومدم
-عسل راد
منو سینا همزمان بلندشدیم وبه سمت اون زن رفتیم
+بفرمایید اینم جواب
سینا-خب چیشد
+تبریک میگم خانومتون باردارن
من که خیلی خوشحال شدم حداقل یکی بود باهاش درد دل کنم اماسینا گمون نکنم
+چندوقتشه
-اونو دیگه باید برین پیش دکتر زنان که هم خانومتون تحت نظرش باشه وهم اطلاعات دقیق بده بهتون
ازهمون خانوم اسم یه دکترو گرفتو مستقیم رفتیم اونجا من خیلی خوشحال بودم امارفتاراون فرقی نکرده بود دکتر سونوگرافی گرفت ازم وگفت۵هفتمه وکلی سفارش به من وسینا کرد وازاین حرفا

رمان غروب عشق از فرانک زنگنه