رمان غروب عشق از فرانک زنگنه

رمان غروب عشق از فرانک زنگنه-قسمت پنجم

رمان غروب عشق از فرانک زنگنه-قسمت پنجم

نام رمان : رمان غروب عشق

به قلم : فرانک زنگنه

خلاصه ی از داستان رمان:
عسل وسینا زوجی که عاشقانه همو میخواستن وبالاخره باهم ازدواج میکنن اما طی مدت کمی بعدازشروع زندگیشون مشکلاتی پیش میاد وباعث اتفاقات تلخ وشیرین بینشون میشه…

ادامه ی ماجرا:

قسمت هفتم

یک لیوان آب پرتقالم به زور به خوردم داد وبعداز یه ب**و*سه طولانی ااجازه داد بلند شم وبرم حموم از حموم که دراومدمیه تاپ ودامن کوتاه پوشیدم وبعد از خشک کردن موهام اونا رو دور خودم رها کردم یه رژ قرمز زدم وصندلامو پوشیدم وازاتاق بیرون رفتم
-سینااااا…سینااا
+جونم خانوممم بیااینجام صداش ازاتاق روبرو میومد به دسمت اتاق رفتم واردشدم
+عافیت باشه عزیزم
-مرسی چیکار میکنی
بایه نقشه مشغول بود
+این نقشه یه پله تومشهد دارم رواین کار میکنم
-آهان
تازه تونستم اتاقو ببینم ساده بود یه میزتحریر ومیز کامپیوتر ولب تاب روش میز نقشه کشی سینا ویه کتابخ و نه پرازکتاب ویه تخت یک نفره
من مشغول دید زدن اتاق بودم سیناهم دست از کارکشیده بودوباذوق به من زل زده بود نگاش کردم وابروامو بالا دادم که یعنی چیه
+اینقدر جیگری ک آدم هوس میکنه هریک ساعت یه بار بخورتت
-چقد هیزی تو
وبعد ازته دل خندیدم
-میرم چایی بریزم زود بیا
+دلت دیگه درد نداره
-نه قبل حموم رفتن دوتا مسکن خوردم خوب شدم
+توکه نمیزاری ببرمت دکتر
-دکتر که لازم نیست زودی بیاچایی
+چشم خوشگلم
داشتم سمت در میرفتم صداش متوقفم کرد
+فقط نمیشه من باچاییم عسل بخورم
جیغ زدم
-سینا
+جووون خانومم
-مرض زود بیا
باخنده ازاتاق بیرون رفتم ورفتم تو آشپزخ و نه دوتا چایی ریختم ومقداری بسکویت شکلاتی که عاشقش بودم کنارش گذاشتم ورفتم رومبل دونفره جلو تلویزیون نشستم وچایی رو رومیز گذاشتم
-سینا؟؟؟؟؟
+اومدم عزیزم
تلویزیو روشن کردم ماهوارم همینطور اما ماهواره انگارقطع بود کانالای تلویزیونم برنامه ای نداشتن خاموشش کردم سینااومد وکنارم نشست
-ماهواره وصل نیست
+نه عزیزم قراره غروبی دوست سپهر بیاد درستش کنه
-باشه میگم سسنا دیشب چقدر تلخ بود دستموکشید تقربیا توبقلش افتادم دستاشو دورم حلقه کرد
+من واقعا متاسفم
-اصلا نفهمیدم عروسیم چیشد
+عوضش فهمیدی که من عاشقتم
-آره ولی
+ولی چی؟؟؟؟؟
من وسینا هردوشوکه شدیم صدای سپهر بود همزمان باهم پشت مبلو نگاه کردیم سپهر زانوهاشو بقل کرد بود واون پشت نشسته بود از طرفی شوکه شده بودم از یه طرف خندم گرفته بود
+سلام داداش سلام زن داداش
سینا-مرگ وسلام ومرض وسلام اینجا چ غلطی میکنی الان دقیقا اصلا ازکجا کلید آوردی؟
+خب زاپاس بود بهرحال قبلا خ و نه خالی بود وکلیدش واقعا به کار من میومد
-خفه شو کلیدو بده
+جای سلام علیکته داداش
من فقط ریز میخندیدم
فقط یه تاپ دکلته ویه دامن کوتاه که سه وجبم نبود تنم بود سینا بمن نگاه کرد
-گمشوبروبیرون تا نگفتم نیاتو
+چرا صحنه+۱۸رخ داده؟؟؟
سینا باعصبانیت غرید
-سپهر
+رفتم آقا چرامیزنی
از خ و نه بیرون رفت
به اتاق خواب رفتم لباسمو با یه بلوز شلوار عوض کردمو موهامو دم اسبی بستم رفتم بیرون سپهر پیش سینا نشسته بود
+خوبی شکر؟
-چی؟
+عسل وشکر نداره هردوشیرینن البته به تو بیشتر زهرمارمیاد
-إهههه سینا نگاش کن
+ولش کن خانومم آدم نیست حیوونه دیگه
سینا-تف توروتون بااین مهمون نوازیتون
خندیدم وگفتم
+خوش اومدی
رفتم توآشپزخ و نه یه مقدارمیوه شستم وتوظرف چیدم وبه همراهبشقاب وچاقو بیرون آوردم
-چرازحمت افتادی مربا خودم میاوردم خ و نه خودمه
من خندیدم وسینا سرشو باتاسف تکون داد میوه روجلوشون گذاشتم
-اومدم لباساموببرم
سیناباتعجب گفت
+لباساتو؟؟؟؟
-آره خب من هرشب اینجابودم خدانگذره ازتون آوارم کردین
+ای مررض حالا این رفیقت کی میاد ماهواره رووصل کنه
-بدآموزی داره ماهواره براچتونه
سینا باعصبانیت غرید
+سپهررررر
-جوونم داداش تف به این صدای نحست که هروقت میشنوم قلبم میافته پاچه شلوارم چشم گفت غروبی میاد
+خب حالا برو لباساتو جمع کن وبرو
-إهههه سینا اذیتش نکن
+ایووول زن داداش حالا ناهار چیه
سینا-کوفت پلو
+عالیه میخورم بعد میرم
-پاشو گورتو گم کن
+خاک توسرت کنن خسیس گفتم زن بگیری آدم میشی
اومدم یه خبر خوش بهتون بگم پول شام امشبو بذار جیبت خسیس خان مامان خانوم واسه پاگشای شما دردونش کلی بریز به پاش کرده وکل فک وفامیلو دعوت کرده تابقول خودش
وبعد صداشو زنونه کرد
+چشم خواهرشوهراش دراد
من وسینا کلی بهش خندیدیم ساعت۴دوست سپهر اومد ماهواره رو درست کرد وبعد سپهر باهاش رفت حدودا شش بود که رفتم آماده شم سینا دمر روتخت دراز کشیده بود
وبالپ تاپش ور میرفت
+سینا
-جانم
+من چی بپوشم حالا
-هرچه بپوشی بهت میاد
+اینو که میدونم
-اعتماد به سقف توحلقم عشقم
+دیوونه
-دیوونه توأم دیگه

رمان غروب عشق از فرانک زنگنه