رمان غروب عشق از فرانک زنگنه

رمان غروب عشق از فرانک زنگنه-قسمت پنجم

رمان غروب عشق از فرانک زنگنه-قسمت نهم

نام رمان : رمان غروب عشق

به قلم : فرانک زنگنه

خلاصه ی از داستان رمان:
عسل وسینا زوجی که عاشقانه همو میخواستن وبالاخره باهم ازدواج میکنن اما طی مدت کمی بعدازشروع زندگیشون مشکلاتی پیش میاد وباعث اتفاقات تلخ وشیرین بینشون میشه…

ادامه ی ماجرا:

قسمت نهم
+خودتو نگران نکن خوشگلم اتفاقی نمیافته
دستمو کشید به سمت نزدیک ترین مبل دونفره وهردو کنار هم نشستیم دستشو دورگردنم حلقه کرد ومنو سمت خودش کشید
-نکن سینا زشته
+چیو زشته زنمی دوست دارم بچسبم بهت ببینم وروجک
-هوووم
+تو چرا هیچوقت بافامیلای من آبت تو یه جوب نمیره
-اووووم آخه همشون از خودراضین
باچشم به دخترعمهاش اشاره کردم
-نگاشون کن انگار از دماغ فیل افتادن
خندید
+شما خانوما چقدرحساسین
صدای پوریا پسرعموش مانع بحثمون شد حالا دیگه میدونستم اون دختر خوشگلی که همیشه به عنوان خواهر پوریا بحثش بود ونتونسته بودم ببینمش پرنیان بود
+سینا؟؟؟؟؟
نگاه هردومون همزمان به سمتش چرخید
+هستی دیگه؟؟؟نه؟؟؟قرارمون که یادت نرفته
-کدوم قرار؟؟؟
+إهه سینا تو که کم حافظه نبودی
-خب که چی؟؟
+عیب نداره جلو خانومت بگم إههه راستی یادم رفت عسل خانوم سلام
سرموتکون دادم
-سلام
+دیشب که کلی تو عروسیتون بمن یکی خوش گذشت اینارو ولش که پایه ای سینا
-دیگه اهل قمارنیستم
+اونم مثل مشروب ازت منع کردن
صورت سینا قرمز شد
-گورتو گم کن از جلو چشمام پوریا من از دست تو واون خواهر هرزت نباید آروم بگیرم
+حالا خ و ن آلوده خودتو کثیف نکن میدونستم مال این حرفا نیستی همون بارآخر که تواوج مستیت بهم باختیو وباغرور بعدش گفتی ۲برابر شرط اون دفعه رومیدی تو دفعه بعد اگه ببازی قرارمونم اولین دورهمی بود میدونستم زیرش میزنی
سینا ازجاش پاشد
-سه برابر ولی الان نه دفعه بعد حالام گمشو
بعد کنارم نشست
+چرااون حرفو بهش زدی
-کدوم حرفو
+اینکه بازم قمار میکنی
-خواستم دکش کنم خانومم من سالی یکبار پوریارو میبینم
+خیلی نگراانم
شاممو خوردیم چون یه مقدار سردرد داشتم زودترازهمه خداحافظی کردیم وبرگشتیم خ و نه
درد سرم خیلی شدید بود تواتاق روتخت افتاده بودم واز درد سرم به خودم میپیچدم سینا با قرص تو دستش ولیوان آب اومد وکنارم نشست
+اینو بخور خانومم آخه چت شد یدفعه
-سرم داره میترکه سینا
واای دارم میمیرم
+چیزی نیست گلم قرصارو خوردی الانه که خوب بشی
دراز بکش چشماتو ببند دراز کشیدم سیناهم کنارم دراز کشید ومشغول نوازش موهام شد
+بخواب خوشگلم
چشمامو بستم خیلی درد داشت سرم اماکم کم پلکام سنگین شد وخوابم برد
از روز بعد دوباره کارهای سینا ودانشگاه من شروع شد بیشتر وقتمو بادرسهام میگذشت زندگی درکنارسینا واسم عاشقانه ترین زندگی بود هرروزمون باعشق میگذشت پاییز به اواخرش نزدیک میشد وهواروز به روز سردتر میشد
۲۷آذر بود تازه ازدانشگاه برگشته بودم هوادیگه خیلی سردبودبعدازعوض کردن لباس هام به آشپزخ و نه رفتم ومشغول آشپزی شدم من تو دوران مجردی خیلی به آشپزی علاقه نداشتم اماحالا وقتی میدونستم قراره واسه سینا غذا درست کنم عشقم دو برابر شده بود وحاضربودم ازصبح تاشب توآشپزخ و نه باشم وسایل قورمه سبزی رو آماده کردم وتو قابلمه ریختم
صدای تلفن اومدم داشتم برنجو آبکش میکرد آبو بستم ودستمو خشک کردم وبه سمت تلفن رفتم گوشی رو برداشتم
+بله؟؟؟
+الو؟؟؟
+چرا حرف نمیزنی
گوشی رو گذاشتم مردم دیوونن والا داشتم میرفتم سمت اتاق که ایندفعه گوشیم زنگ خورد أهههه ای باباااااا چه خبره امروز رفتم به سمت اتاق شماره ناشناس بود هرچه گفتم الو چیزی نگفت رفتم تو آشپزخ و نه ومشغول کارم شدم غذا که حاضرشد رفتم لباسمو با یه تاپ وشلوار صورتی عوض کردم یه خورده آرایش کردم وادکلن زدم که صدای در اومد
+سلاااام به خانووووم خ و نه کجای جیگرم
از در بیرون رفتم
-سلام آقامون خسته نباشی
دستاشو ازهم بازکرد
+بدو بیا اینجا ببینم وروجک
به سمتش رفتم وخودمو توبقلش انداختم پیشونیمو ب**و*سید
+آخیییی خستگیم دررفت خوشگلم چه بویی راه انداختی نفسم
-واسه عشقمه
+عشقت فدات نفسم
ازش جدا شدم
-خدانکنه عزیزم برولباساتو عوض کن بیا
+ایییی به چشممم
رفتم تو آشپزخ و نه میزو چیدم وغذارو کشیدم سینا لباس عوض کرده اومد تو آشپزخ و نه
+اووووم عجب خانمی دارم من هم خودش خوردنیه هم دستپختش
-بشین کم زبون بریز
نشست سرمیز وباذوقی بچه گونه به غذا زل زد ودستاشو بهم مالید وبعد باقیافه ای مظلوم بشقابو به سمتم گرفت
از دستش گرفتم ازاونجایی که میدونستم خیلی خوش خوراکه بشقابشوپر کشیدم وروش خورش ریختم وجلوش گذاشتم تویه بشقابم واسش سالاد کشیدم واسه خودمم کشیدم مشغول خوردن شدیم
+راستی خانمی زن عموم زنگ زد دعوتمون کرد واسه شب شام بریم خ و نشون میگفت زودترازایناباید دعوتمون میکرده نه بعدسه ماه
باصدای آرومی گفتم
-مامان پرنیان؟؟
+آره
-میخوای بری
+آره میریم عمومجیدعموی بزرگ منه نمیشه دعوتشو رد کنم
-اون دختره که…
+ایران نیست
-قرارت باپوریا
+یه جوری دکش میکنم خانومم خیالت راحت
دوست نداشتم بریم اما بخاطرسینا به روی خودم نیاوردم ناهارو باخنده کنارهم خوردیم امامن ذهنم مشغول شب بود سینا رفت مشغول تلویزیون دیدن شد داشتم ظرفارو میشتم که صدای زنگ گوشیم اومد
+من جواب میدم
لحظاتی بعد اومد تو آشپزخ و نه
-کی بودسینا
+حرف نزد شمارشو میشناسی۰۹۳۳۵۴۶….
همون شماره صبح بود اما نمیخواستم ذهنشو درگیر کنم
-نه نمیشناسم
گوشی دوباره زنگ خورد سینا جواب داد
+بله…چرا حرف نمیزنی…عوضی
-بازم همون بود
+آره
-چایی میخوری بریزم
+مرسی خانومم
آخرین بشقابو تو آبچکان گذاشتم ودستمو خشک کردم

رمان غروب عشق از فرانک زنگنه