رمان غروب عشق از فرانک زنگنه

رمان غروب عشق از فرانک زنگنه قسمت سوم

رمان غروب عشق از فرانک زنگنه-قسمت سوم

نام رمان :رمان غروب عشق

به قلم :فرانک زنگنه

خلاصه ی از داستان رمان:

عسل وسینا زوجی که عاشقانه همو میخواستن وبالاخره باهم ازدواج میکنن اما طی مدت کمی بعدازشروع  زندگیشون مشکلاتی پیش میاد وباعث اتفاقات تلخ وشیرین  بینشون میشه…

ادامه ی ماجرا:

قسمت سوم

شدیم به سمتم او مد دستمو گرفت وبهم وارد آزمایشگاه شدیم و به سمت یه اتاقک ک شبیه ایستگاه پرستاری بیمارستان ها بود رفتیم به سمت مردتپلی که اونجا نشسته بود رفتیم سینا دستشو به سمتش دراز کرد

+سلام آقای قنبری

باهم دست دادند

-سلام آقاسینا این چه وقته اومدنه

+شرمنده دیرشد

-خیلی خب من کاراتونو از قبل انجام دادم سریع برین اتاق روبرو ک ازتون خ و ن بگیرن…

وای من از آمپول وخ و ن گرفتن بیزار بودم اسمش هم که می اومد تنم میلرزید سریع رنگم پرید خودم از یخ کردن یک دفعه ای بدنم متوجه شدم سینا متوجه حالم شد

+چیشد عزیزم چرارنگت پرید؟؟

-سینام من…..

+توچی؟

-من از آمپول میترسم

شروع به خندیدن کرد

+قربونت برم من آمپول که ترس نداره

-سینا میشه من خ و ن ندم؟؟؟

+نه عزیزم نمیشه حالاتوبیا من قول میدم ترس نداشته باشه

-آخه می ترسم

+بیامن قول میدم درد نداره

دستمو کشید وباهم داخل شدیم یه دختره که کلی آرایش کرده بود میخواست ازمون خ و ن بگیره معلوم بودمحوسیناست طوری که خود سیناهم متوجه شده بود اخم کردوروبه من گفت

+بشین عزیزم

رویه صندلی نشستمو آستین مانتومو بالا زدم ازترس داشتم میلرزیدم دختره با آمپول تو دستش به سمتم اومد سیناجلو پام زانو زد ونشست ودستمو تو دستش گرفت

+آروم باش عشقم چرادستات یخ کرده ؟؟؟

دختره باپوزخند گفت

-همه دخترایی ک میان اینجا اینطورن چیزی نیست داره خودشو لوس میکنه وگرنه آمپول که ترس نداره

سینا باعصبانیت گفت

-شما کارتونو انجام بدین

هر لحظه که آمپولو بیشتر به دستم نزدیک میکرد بیشتر میترسیدم

+آروم باش عسلم

آخرش باهزاربدبختی دختره ازم خ و ن گرفت چشمامو که تااون لحظه بسته بودم بابیرون کشیدن سرنگ باز کردم ناخودآگاه چند قطره اشک از چشمم پایین اومد دختره پوزخندی زد

-هه…ترس ازآمپول و گریه واسه یه دختر گنده خیلی مسخرس…

سینا طوری نگاهش کرد که من جای اون خودمو خیس‌کردم

+ الهی قربون چشمات بشم نبینم  اشکتو نفس سینت

-جاش می سوزه

+خوب میشه عسلم

از جام بلندشدم وتا وقتی که از سینا خ و ن گرفتن بیرون روی صندلی منتظرش نشستم درحالی‌که آستین پیرهنشو پایین میکشید از اونجا بیرون اومد وبه سمت من اومد

+عروسک من حالش چطوره؟؟؟

-خوبم

+بریم خانومم؟؟؟

اومدم از جام پاشم که سرم گیج رفت وروی صندلی افتادم سینا بانگرانی به سمتم اومد

+چیشد عسل

-نمیدونم سرم گیج رفت

+همین جا بشین من الان میام

رفت وبعداز چند دقیقه با یه نایلون پراز آبمیوه وکیک برگشت یه رانی باز کرد وبه سمتم گرفت

+بیا خانومم از این بخور

به زور سینا چند قلپ از آبمیوه رو خوردم بعد از چنددقیقه حالم بهترشد وبه اتفاق سینا ازآزمایشگاه بیرون اومدیم سینا تو ماشین به زور کلی کیک وآبمیوه تو حلقم چپوندبعد به راه افتاد به سمت جواهر فروشی که صاحبش دوستش بودبعداز دقایقی به اونجا رسیدیم ازماشین پیاده شد واومد در سمت منو بازکرد

+بفرمایید خانومم

از ماشین پیاده شدم خندیدم واون چشمکی زد بازوشو به سمتم گرفت دستمو دور بازوش حلقه کردم وداخل مغازه شدیم سینا با پسره دست داد

+سلام مهران جوون احوالت داداش؟

-سلام آقاسینا چه عجب از این طرفا

+من نوکرتم داداش

-خب چی لازم دارین؟

+حلقه میخوام واسه خودم وعشقم

-إه مبارکه پس مزدوج شدی تبریک میگم خانوم

+ممنون لطف دارین

یه سری حلقه آورد

-ببینید اینا کارای جدیدمه مال همین دوروز پیشه تکه تکه

چشم دوختم به حلقه یه حلقه ساده که روش نگین میخورد چشممو گرفت بهش اشاره کردم

+اون چطوره

-عالیه سلیقه تو حرف نداره

+پس همون خوبه

-مهران جون همونو بده خانومم بپوشه ببینیم چطوره

+بله چشم

حلقه رو به سمتم گرفت

+بفرمایید خانوم

-ممنون

پوشیدمش فوق العاده بود حسابی به دستم میمومد بعداز انتخاب من سینا هم یه رینگ ساده ودرعین حال زیبا انتخاب کرد وبعداز حساب کردن از مغازه بیرون اومدیم ….

دوهفته زمان خیلی زودتراز اونچه که فکرشو کنیم به اتمام رسید تو این مدت همه درگیر بودیم هر کدوم به یک شکل مامان وخاله از صبح تاشب بیرون بودند واسه خریدجهزیه من،آرین وسپهر بابا وعمو مهرداد هم باقی کارهارو من جمله تالار وتدارکات رو انجام میدادند من وسینا هم یک سره مشغول خرید بودیم برای هردومون اون روزها لذت بخش بود وهیچ کدوم خسته نمیشدیم بالاخره روز عروسی رسید یسناء از ۷صبح روسرم بود

+پاشو خرس قطبی لااقل روز عروسیتو از خواب بگذر

-گمشو یسناء تو اینجا چیکار میکنی؟؟؟

+پاشوببینم خجالتم خوب چیزیه

-گمشو یسناء

+درد بی درمون پاشو دیر شد آرایشگاه راهمون نمیدن

بابی حوصلگی پتوروکنارزدم وازجام پاشدم

-أهههه نمیذارین آدم یه دقیقه بخوابه

+ از فردا واسه خودت بگیر یه دل سیر عین خرس خواب زمستونی کن

-مرض داغت به دلم بمونه تامن یه دوش میگیرم صبحونموآماده کن

+چشممم نوکربابات غلام سیاه امردیگه ای باشه

-لباسامم آماده کن غلام

چشمکی بهش زدم والفرار جیغ جیغ کنون به سمتم دوید ومن فرز تر خودمو تو سرویس بهداشتی انداختم

+میای بیرون که از اونجا

باصدای بلند خندیدم خدایا این دوستارو ازمانگیر یه دوش گرفتم واومدم بیرون یسناءتواتاق نبود فکرکردم جایی قایم شده واسه عملیات انتقام امانبودساعتو نگاه کردم ای وااااای خاک برسرم شد۸/۳۰بود ومن ۸/۳۰باید آرایشگاه میبودم تندتند موهامو سشوارکشیدم وبااینکه خوب خشک نشده بود اما باکلیپس پشت سرم بستم ولباس پوشیدم وسایل مورد نیازمو که مامان از شب قبل باتوجه به اینکه ازسابقه درخشان بالگدبیدارکردن صبح های من ازخواب آگاهی داشت روجمع کرده بود ویه گوشه اتاق گذاشته بودرو برداشتمو ازاتاق بیرون اومدم ووقتی دیدم پایین خلوته خودمو از نرده ها سُر دادم وپایین اومدم خداروشکر مامان ندید وگرنه بازکلی کلاس تربیت واخلاق ونجابت میذاشت واسم نه ظاهراهیچکی نیست پس یسناءگوربه گوری کجا غیبش زد

+مامااااااان….خالهههه….یسناء….

نخیربی فایده اس حنجرم پاره شد انگار کسی نیست دیگه داشتم ناامید میشدم…

+چیه جیرجیرک سرصبی باز دادوقال راه انداختی

-آرینی پس بقیه کوشن

+علیک سلام صبحتون به فنا

خندیدم

-خب حالا سلام صبح بخیر

+کوو مامان که حاصل تربیتشوببینه

-خب اینو بگوبقیه کجان؟؟

+یسناء که رعنا وساحل اومدنددنبالش رفت

رعنا وساحل هم از دوستای صمیمی وچندین وچندسالم بودند مثل یسناء

-کجارفتن ؟؟؟

+آرایشگاه

-مامان وخاله سیمین؟؟خاله سیمین که دیشب اینجاموند

+آرایشگاه

-پس ظاهرامن اینجا اضافیم هی انگار نه انگار که من عروسم

+فقط یه چیزی

رمان غروب عشق از فرانک زنگنه