رمان غروب عشق از فرانک زنگنه

رمان غروب عشق از فرانک زنگنه-قسمت دوم

رمان غروب عشق از فرانک زنگنه-قسمت دوم

نام رمان :رمان غروب عشق

به قلم :فرانک زنگنه

خلاصه ی از داستان رمان:

عسل وسینا زوجی که عاشقانه همو میخواستن وبالاخره باهم ازدواج میکنن اما طی مدت کمی بعدازشروع زندگیشون مشکلاتی پیش میاد وباعث اتفاقات تلخ وشیرین بینشون میشه…

ادامه ی ماجرا:

شب خواستگاریت آدم باش نذار همین یه خواستگارتم بپره

-سپهر جون داداش خفه شو

صدای سینارو شنیدم همه ی وجودم لرزید

-سپهرخان دلقک بازی بسه

به پشت سر برگشتم یک لحظه نگاهمون توهم گره خورد تو اون کت وشلوار طوسیش نفس گیر ترازهمیشه شده بود قدش حدود۱۸۷بود پرو چهارشونه پوست صورتش به سفیدو ب گندمی میزد چشمای قهوه ای درشتش واقعا دل آدمو میلرزونداصلا حواسم نبود۲_۳دیقس بهش زل زدم هرچنداونم غافل ازهمه جا به من چشم دوخته بود سرمو پایین انداختم

 

+سلام

-سلام عرض شد خانوم

+خوش اومدی

-قربون تو

+بریم پیش بقیه

خواستم ازکنارش ردشم که سرشو جلو آورد وآروم تو گوشم گفت

-ناز شدب بیشترازهمیشه

یه لحظه صورتم داغ شد چیزی نگفتم وازکنارش رد شدم هردو رفتیم پیش بقیه نشستیم همه مشغول صحبت بودن سپهر وآرین باهم صحبت میکردند مامان وباباوخاله سیمین وعمو مهردادهم گرم صحبت بودن عمو مهرداد نگاهی به من وسینا که ساکت نشسته بودیم کرد وگفت

+خب علی جون از هرچه بگذریم سخن دوست خوش تراست بهتره بحثمونو بیاریم پیرامون این دوتابچه راستش امشب همونطور که هممون میدونیم دراصل مراسمیه واسه صحبت کردن عسل جون وسینا وگرنه سیمین وعاطفه جون قبلا حرفاروتموم کردن من وتوام که حرفامونو زدیم آرین جان شمام اگه حرفی داری بزن سپهرم که هیچی…

بااین حرف عمومهرداد همه خندیدیم سپهر قیافه ناراحت به خودش گرفت..

+داشتیم بابا؟؟؟

-شوخی کردم پسرم

خاله سیمین گفت

+خوب دیگه عاطفه جون.علی اگه اجازه بدبن آرین وعسل برن حرفاشونو بزنن

باباگفت

-عسلی بابا سینارو ببر اتاقت

+چشم بابا

از جا برخواستم وبه سمت طبقه بالابه راه افتادم سینا هم داشت دنبالم می اومد وارد اتاقم شدیم من روی تختم نشستم وسینا هم با فاصله ی کمی کنارم نشست…

+این لباس خیلی بهت میاد..

چیزی نگفتم خندید وگفت؛

+وقتی خجالت میکشی هم خیلی ناز میشی..

-سینا؟؟؟

+جوونم؟؟؟

-تو حرفی نداری بزنی؟؟؟

+نه عزیزم تو بی نظیری حرف نداری…

خندم گرفت بااخم ساختگی گفتم؛

-منظورم درمورد زندگیمونه..

+خب در هر صورت تو بی نظیری نه خانمی من از دنیا فقط تو رو میخواستم که بهم داد دیگه چیزی نمیخوام…

-دیووونه امامن باید یه چیزی رو بهت بگم…

+بگو عزیزم

-من میدونم دوستم داری توام خب دیگه میدونی دوست دارم حتما چیزی نیست که پنهانش کنم همه میدونن تو بهترین انتخاب زندگیم بودی فقط یه چیز ازت میخوام؟؟

+چی عزیزدلم؟؟؟

-دوست ندارم مشروب بخوری..

زد زیر خنده ودستامو تو دستش گرفت

+فدات بشم من همه ی مشکلت اینه؟؟؟

-آره..

+بهت قول میدم که دیگه لب به مشروب نزنم عسل تو از بچگی رویای من بودی مگه میشه به این سادگی ازدستت بدم..

دستشو روی موهام کشید؛

+توزندگیمی،عشقمی عسلم

بازخجالت کشیدم وصورتم قرمز شد سرمو پایین انداختم دستشو زیر چونم گرفت وسرمو بلند کرد؛

+دیگه دوست ندارم توصورتت خجالت ببینم ازامروز تاآخرعمرم عسل منی عشق من نباید خجالت بکشه اونم از من که شوهرشم…

سرمو تو بقلش کشیدباراول بود که اینقدر بی پروا بامن رفتار میکرد روی موهامو ب**و*سید بوی عطرش دیوونه کننده بود…

-بریم پایین سینا

سرمواز روسینش برداشتم

+بریم عزیزم

ازجابلند شدیم وباهم ازاتاق بیرون رفتیم از پله ها پایین رفتیم خاله سیمین به مامان نگاه کرد

+نگاه کن عاطفه چقدر بهم میان

سپهر گفت؛

-خب دوشیزه آیا برادر آسمان جول مارا پسندیدی…؟؟؟

بااین حرفش همه خندیدیم سینا چشم غره ایی بهش رفت…بابا گفت؛

+خب چیشد عزیزم

خندیدم وچیزی نگفتم خاله سیمین شروع به کل کشیدن کردبلندشد وبه سمتم اومد وصورتمو ب**و*سید

+خوشبخت بشین قربونت برم

-ممنون خاله

رفتیم سرجاهامون نشستیم خاله یه جعبه به سینا داد اونم ازجاش بلند شد واومد کنارم نشست به بابا نگاه کرد

+بااجازه ی شما عمووخاله وآرین جان

-بفرما پسرم

ازجعبه یه انگشتر درآورد ک پوشیده از نگین های برلیان بودخیلی قشنگ بود تو انگشتم کرد وهمه دست زدند چشم های سینا از خوشحالی برق میزد عمو مهرداد گفت؛

+خب علی جان اگر اجازه بدید عسل عزیزم هم صلاح بدونه مراسم عقدشونو ۲هفته دیگه که تولد عسل هم هست بگیریم البته این کاملا نظر سینا بوده ومن بی تقصیرم..

 

مامان+پس بااین حساب باید بجنبیم چون ۲هفته زمان زیادی نیست..

خاله سیمین-آره عاطفه جون بنظرمن بهتره زودتر برن واسه آزمایش

سینا که تااون لحظه ساکت بود به حرف اومد

+راستش عموعلی من میخواستم ازتون بخوام که دو هفته دیگه یک جا مراسم عروسیمونم بگیریم

آرین خندید ؛

-فک نمیکنی خیلی عجله ایی میشه داداش؟؟

+چرااما اینجوری خیال منم راحت تره

خاله سیمین زد روی شونه ی مامان

+می بینی بچم چقدر هوله

-آره بیشتر ازاونچه که فکرشو میکردم سیناجان فکر نکنم کارتون راه بیافته ها

+راش میندازیم خاله

لحظاتی همه ساکت بودن عمومهرداد سکوتو شکست

+نظرت چیه عسل جان؟؟

-من حرفی ندارم عموجون

پس مبارکه

اون شب تا ۱۲خ و نه ما بودندقرار شد روز بعدباسینا بریم واسه آزمایش خیلی خوشحال بودم نمی دونم کی خوابم برد صبح با صدای سینا چشمامو بازکردم خیلی تعجب‌کردم …

+سلام

-سلام به روی ماه نشستت خانومم

+کی اومدی؟؟؟

-نیم ساعتی میشه چقدر خوابت سنگینه عسل

+بی مزه

-داره دیر میشه ها نمیخوای پاشی؟؟؟

+ساعت چنده؟؟؟

-شش ونیم بابد هفت اونجا باشیم

+أه نمیشه دیرتر بریم؟؟؟

-قربون تنبل خانوم خودم نه نمیشه پاشو دیرشد

غرلند کنان رفتم دست وصورتمو شستم ولباس پوشیدم وباسینا رفتیم پایین

+صبرکن صبحونموبخورم

-شکموی من باید صبحونه نخورده بریم..

+مامان اینا کوشن

-مامان وبابات من اومدم رفتن پارک پیاده روی آرین هم خوابه

+باشه بریم.

باهم به راه افتادیم درجلوی ماشینو برام باز کرد که بشینم سوارشدم وخودشم نشست وراه افتاد

+خوابت میاد؟؟

-نه

+پس چراساکتی؟؟؟

-چی بگم؟؟

+بگوسیناجوونم دوست دارم

-بی مزه

+بگوخب

-نه

+میگی مطمئنم

-نچ نمیگم

یه دفعه کشید کنارو نگه داشت

-چرا وایسادی؟؟

+پس نمیگی نه؟؟؟

-نه

یکدفعه منو توبقلش کشید ومحکم نگهم داشت

+بگوعسل

-نه نمیگم

+نمیگی

-نه

شروع کرد به قلقلک دادنم صدای جیغ وخنده من ماشینو پر کرده بود

-سینا تورو خداولم کن

+بگوتاولت کنم

-باشه توولم کن

+نچ اول بگو

-سیناجوون دوست دارم

+ای جوون سینا حالا این از ته قلبت بود یابه اجبارمن؟؟؟

-بتوچه دیگه

+بمن چه؟؟؟بازم دلت قلقلک میخواد

هنوزم تو بقلش بود خواست بازشروع کنه به قلقلک دادنم

-سینا دیرمیشه ها

+واای الان نوبتمون میره قنبری دوست بابا به زور وپارتی بازی امروز برامون وقت گرفته

ازش جداشدم وسرجام نشدم وبه سمت آزمایشگاه به راه افتاد دقایقی بعد به آزمایشگاه رسیدیم هردوپیاده شدیم به سمتم او

مد دستمو گرفت وبهم وارد آزمایشگاه شدیم و به سمت یه اتاقک ک شبیه ایستگاه پرستاری بیمارستان ها بود

رمان غروب عشق از فرانک زنگنه – قسمت دوم