رمان عشق پیری از دل آرا دشت بهشت وsatiris

 

نام رمان :رمان عشق پیری

به قلم :دل آرا دشت بهشت و satiris

 حجم رمان : ۵.۶ مگابایت پی دی اف , ۱.۲۳  مگابایت نسخه ی اندروید , ۱.۰۹  مگابایت نسخه ی جاوا , ۴۰۷  کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ی از داستان رمان:

این داستان شامل دو بخشه:
خلاصه بخش اول:
قصه قصه ی پسریه که تو سن ۲۵ سالگی دلبسته ی زنی میشه که ۳۵ سال ازش بزرگتره. عجیبه و همینطور از نظر بزرگتر ها رسوایی ولی شاید بین این دونفر عمق مطلب فرق کنه.

خلاصه بخش دوم:
سالومه دختری بیست ساله اس که تحت فشار های عصبی تقریبا از خ و نه فرار می کنه تا به عمه پیرش که اون رو فقط یک بار در هفت سالگی دیده پناه ببره. اما وقتی به خ و نه عمه اش میاد متوجه میشه که ۱۲ سال از مرگ عمه اش گذشته و حالا مرد جوونی توی اون خ و نه….


 فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

 :دانلود رمان عشق پیری از دل آرا دشت بهشت و satiris با فرمت pdf

 :دانلود رمان عشق پیری از دل آرا دشت بهشت و satiris با فرمت apk

 :دانلود رمان عشق پیری از دل آرا دشت بهشت و satiris با فرمت java

 :دانلود رمان عشق پیری از دل آرا دشت بهشت و satiris با فرمت jad

 :دانلود رمان عشق پیری از دل آرا دشت بهشت و satiris با فرمت epub

صفحه ی اول رمان:

قرار بود به جایی برسم که دیگران می خواستن، تو ناز و نعمت بزرگم کردن که تو ناز و نعمت بمونم، الان به همون جا که می خواستن رسیدم با این تفاوت که دیگه نازی نیست همه اش نعمته.

حتی واسه ثانیه ای پشیمون نشدم یا فکر به پشیمونی نمی کنم که چرا این شد! حتی اگه از نظر بقیه پایانم خوش نبود من به حرمت احساس قشنگی که داشتم لبخند می زنم و میگم خدایا شکرت.

۳۱/فروردین/۱۳۷۵

کمرم رو خم کردم و لبه تخت رو روی زمین گذاشتم و رو به مادرم گفتم:

– خانوم امر بفرمایید، کجا بذاریم؟

مامان بدون این که به من و کامران، پسرعموی فلک زده ام نگاه کنه چشم چرخ و ند و گفت:

– اون مال شیواست ببرین تو اتاق آخریه.

رو به کامران که حسابی کلافه بود چشمکی زدم و دوباره تخت رو بلند کردیم و بردیم تو اتاق به قول مامان آخریه.

وقتی تخت رو جابه جا کردیم و مامان از اتاق خارج شد کامران گفت:

– تو رو به روح عزیزانت یه کاری کن من برم داره کمرم می شکنه.

خندیدم و گفتم:

– دلت میاد من رو تنها بذاری؟

کامران نگاهی به در انداخت وگفت:

– نه خداییش. حق داری اگه شب ها هم خ و نه نیای.

دوتایی در حال گفت و گو خنده بودیم که صدای سلام و علیک از توی هال اومد، کلا آدم کنجکاوی بودم، سرم رو از لای در بیرون آوردم که فقط سرک بکشم ولی مچم رو گرفتن، مامان رو به خانومی که کنارش ایستاده بود گفت:

– شایانه، پسرم.

مجبوری تمام قد از اتاق خارج شدم. زنی با قدی حدودا یکم از مامان بلند تر می خورد صد و شصت و.. نا خواسته لبخندی زدم و گفتم:

– سلام.

خانومه که تا اون لحظه نیم رخش دیده می شد تمام رخ به سمت من برگشت و گفت:

– سلام آقا شایان.

با این که می خورد راحت از مادرم ده- پونزده سال بزرگتر باشه، ولی عجیب خوش تیپ بود، یه کت زرشکی پوشیده بود و یه دامن مشکی میدی، جلوی موهاش رو هم به حالت بانمکی بیرون ریخته بود، جوراب پارازین مشکی نازکی هم پوشیده بود که مثلا حجاب پاهاش باشه، حالا مادرِ من… بذار نگم اشکم در اومد.

مامان رو به من گفت:

– خانوم خطیبی صاحبخ و نه هستن.

لبخند پهنی زدم وگفتم:

– خطیبی! باید مال طرف های نور باشین نه؟!

لبخندش خشک شد و با سردی گفت:

– آره

و سریع نگاهش رو از من گرفت و با تعارفِ مامان رفتن طرف آشپزخ و نه.

شونه هام رو بالا انداختم و برگشتم توی اتاق و رو به کامران گفتم:

– تو می خوای بری، برو. بقیه کارها جابه جا کردن چیزهای کوچیکه، بابا میاد باهم از پسش برمیایم.

کامران از ته دل ذوق کرد و حتی یه تعارف کوچیک هم نکرد و گفت:

– پس من می رم، کاری داشتی باهام تماس بگیر.

و خداحافظی کرد و رفت. از این فرصت که مامان با خانوم خطیبی سرگرمه استفاده کردم و رفتم سر وقت وسایل های خودم و کارتون کتاب هام رو گرفتم و بردم توی اتاقی که برای خودم مشخص کرده بودم و در اتاق رو هم باز گذاشتم تا اگه مامان صدام کرد بشنوم.

اول از همه کتاب های درسیم رو در آوردم و توی قفسه چیدم، بقیه رو هم اصلا از تو کارتون برنداشتم، آخه قرار نیست بیشتر از پنج شیش ماه اینجا بمونیم، ولی باز هم قرار داد یک ساله بسته بودیم.

خودمون خ و نه داشتیم ولی برای اینکه بازسازیش کنیم یه مدتی رو مجبور بودیم اجاره نشین باشیم.

بیست و پنج سالم بود، دانشجوی ترم سوم ارشد مدیریت بازرگانی بودم.

بیش از حد درگیر درس بودم و زیاد اهل شیطنت نبودم، اون که گفتم کنجکاو هستم هم ذاتیه، به مادرم رفتم. فقط در حدی پیش می رم که کنجکاویم ارضا بشه وگرنه اهل شلوغ بازی نیستم، توی فامیل تقریبا یه الگو به نظر میام. تعریف از خود نباشه کلی رو حرفم حساب می کنن. آخه بچه مثبت فامیلم.

لباس هام رو از چمدون بیرون آوردم و توی کمد ها مرتب کردم. صدای خانوم خطیبی از توی هال می اومد، انگار از قصد بلند صحبت می کرد که من هم بشنوم:

– فقط خانومی به بقیه خ و نواده هم بگو، کاری به گل های توی باغچه نداشته باشن.

مامان هم با خود شیرینی تمام گفت:

– به روی چشم.

و تق تق صدای پاشنه کفش خانوم خطیبی تو خ و نه بدون فرش پیچید و بعد صدای در سالن اومد، اومدم جلوی در اتاق و گفتم:

– رفت؟

رمان عشق پیری
منبع:www.forum.98ia.com