رمان عشق بی نقاب از بیتا فلاحی

  رمان عشق بی نقاب از بیتا فلاحی

نام رمان :رمان عشق بی نقاب

به قلم :بیتا فلاحی

حجم رمان : ۴.۱۳  مگابایت پی دی اف , ۱.۲۱ مگابایت نسخه ی اندروید , ۱.۰۸ مگابایت نسخه ی جاوا , ۴۰۳ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ی از داستان رمان:

ارزش انسان به چیزی است که در قلب خود پرورش می دهد. باغبان عشق و وفا باشیم، دل ها را ابر کنیم و سخاوتمندانه بر تشنگی کویر ها بباریم تا زمین دوباره لباس سبز بهاری بر تن کند.
داستان عشقی شورانگیز را بخوان که آیینه ای است از هزاران عشق جاودانه که تاریخ بر تارک هستی فریاد می زند و در نهایت کودک عشق را باور کن…

*به درخواست نویسنده / ناشر لینک های دانلود برداشته شد.

صفحه ی اول رمان:

خاطرات و وقایع آن سال ها مثل فیلم سینمایی طولانی در مقابل پرده ی چشم هایم به نمایش در می آید. تلاش بی فایده است ، انگار خواب از چشم هایم قهر کرده . پتو را کنار می زنم ، بدن کوفته ام را تکان می دهم ، نگاهی به ساعت بزرگ روی دیوار می اندازم؛ نیمه شب است .نور بنفش آباژور ، خاطراتم را بنفش کرده ، وای خدای من چه خاطرات خوش رنگی ! قرآن را باز می کنم و به شکرانه تمام هدیه های زیبا ی خدا، سوره ای دیگر از آن می خوانم .زمزمه های نیازم ،شادی قلبم،و یک بقل خوشبختی اشک های شوقم را مثل ابر بهاری جاری می کند.چه لذتی دارد،حرف زدن با خدا! تشکر از او و خواستن شادی و خوشبختی برای همه ی آدم های دنیا… از جایم بلند می شوم و از یخچال کوچک اتاقم، بطری آب را بیرون می آورم و سر می کشم . به یاد روز تولدم می افتم . آن شب نه از هدیه ی نیلوفر خوشحال شدم و نه از جشن غافلگیرکننده اش . ذهنم روی آن شب می چرخد و آن قدر عقب عقب می رود تا به روز عروسی نلوفر می رسد ؛ هنوز هم غم و شادی آن روز را توی قلبم احساس می کنم .خوشحال بودم، تنها خواهرم عروس می شد… اما از پشت دیوار بلند شادی ،یک غم عجیب سرک می کشید ؛ قرار بود نیلوفر برای زندگی به لندن برود!شوهرش شهریار پسر خیلی خوبی بود .یازده سال از نیلوفر ما بزرگ تر بود ، اما از ته دل دوستش داشت .

رمان عشق بی نقاب
منبع:http://www.forum.98ia.com/