رمان عشق باور نکردنی از ftajik79

 

نام رمان :رمان عشق باور نکردنی

 به قلم :ftajik79

حجم رمان : ۱.۳۷ مگابایت پی دی اف , ۰.۹۸  مگابایت نسخه ی اندروید , ۸۷۱ کیلو بایت نسخه ی جاوا , ۲۵۱ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ی از داستان رمان:

دختری مثل همه ی دخترا.دختری که در عشق اولش شکست میخوره ولی برای رهایی از ……….


 فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

 :دانلود رمان عشق باور نکردنی از ftajik79  با فرمت pdf

 :دانلود رمان عشق باور نکردنی از ftajik79  با فرمت apk

 :دانلود رمان عشق باور نکردنی از ftajik79  با فرمت java

 :دانلود رمان عشق باور نکردنی از ftajik79  با فرمت jad

:دانلود رمان عشق باور نکردنی از ftajik79  با فرمت epub

صفحه ی اول رمان:

از ساعت ها نگاه کردن به در خسته شدم و سِرم رو از دستم کشیدم و راه افتادم . صداهای زیادی میشنیدم ولی بعد از خورن یه
ذره باد به صورتم دیگه هیچی نفهمیدم . با صدای کسی به هوش اومدم و اون کس مادرم بود .
-دخترم ، چرا این کار رو با خودت میکنی ؟ لعنت به امیر که این کار رو با تو کرد .
-مامان توروخدا بس کن .
-چرا بس کنم ؟ یکی بیاد احساسات دخترم رو به بازی بگیره و من ساکت یه گوشه بشینم ؟
خواهرم وارد اتاق شد و گفت : سونیا خوبی ؟ چرا این کارو کردی ؟ (میخواستی از بیمارستان فرار کنی ؟ )
گفتم : سارا توروخدا تو بس کن .
گفت : مگه چی شده ؟
مامانم گفت : خانم ، از دست من که حق رو میگم ناراحته .
-مامان ولش کن ، بذار وقتی که مُرد ، تو اون دنیا حالیش میشه که چه کاری با خودش کرده .
و از اتاق خارج شد .
مامانم با ناراحتی گفت : توروخدا به خودت بیا سونیا .
و از اتاق خارج شد و من موندم و این اتاق سوت و کور .
چند دقیقه بعد آقای دکتر وارد اتاق شد و گفت : سلام خانم سعادتی . خوبید ؟
با صدای آرومی گفتم : بله ، ممنون .
-سِرمتون هم که هنوز تموم نشده ولی تا چند دقیقه ی دیگه تموم میشه . به پرستار میگم بیاد سرمتونو بکشه .
به خودم گفتم : چرا با خودم اینکارو میکنم ؟ الان اون پی کیفشه و من این حالامه . تو این افکارا غرق بودم که در باز شد و پرستار وارد اتاق شد .
-سرمت هم که تموم شد . و سوزن سرم رو از دستم جدا کرد و گفت : لطفاً چند لحظه بشینین تا وقتی پامیشید سرتون گیج نره .
و بعد گفت : برین اتاق دکتر تا داروهاتونو براتون تو دفترچتون بنویسه .
و از اتاق خارج شد و بعد از چند ثانیه از تخت اومدم پایین و کفشام رو پام کردم و رفتم بیرون که مادرم و خواهرم بیرون رو صندلی نشسته بودن . تا منو دیدن اومدن کمکم .
من به مادرم : دکتر گفته که بریم پیشش تا داروهامو برام بنویسه .
و با مادرم و خواهرم رفتیم پیش دکتر . پشت در که رسیدیم باز هم حس کردم ، حالم داره بهم میخوره . دویدم سمت . wcسارا هم پشت سرم وارد wc شد و بعد از چند تا آب زدن به صورتم یه ذره حالم بهتر شد . رفتیم طرف اتاق آقای دکتر . تقه ای به در زدیم .
دکتر : بفرمایید داخل .
وقتی که ما وارد شدیم به احترام ما پاشد .
دکتر : بفرمایید بشینید .
ما هم رو صندلی های مقابل میز دکتر نشستیم .
دکتر : چرا مراقب خودتون نیستید ؟ باید غذا و میوه های ویتامین دار بخورید .
و رو به مادرم گفت : خانم سعادتی ، دخترتون باید تقویت شه . لطفا دفترچشو بدین .
مادرم دفترچمو از داخل کیفش در آورد و به سمت دکتر گرفت . دکتر هم بعد از گرفتن شروع کرد به نوشتن دارو تو دفترچه . و بعد دفترچه رو داد دستم .
دکتر : داروها رو بگیر و طبق ساعت های گفته شده مصرف کن .
و یه لبخند تحویلم داد .
دکتر خیلی خوبی بود . دلسوز بود برای بیماراش . البته بگم جوون هم بود . قد بلندی داشت ، چارشانه ، موهای مشکی ، چشم و ابرو مشکی و بینی خوش فرم هم داشت . کلا خیلی تک بود . از اون دکترا بود که هرکی میدیدش عاشقش میشد . ولی من نمیتونستم جز امیر کس دیگه ای رو تو قلبم راه بدم که اونم این کارو با من کرد . این چیزا دیگه واسم مهم نبود .
با مادرم و خواهرم از مطب خارج شدیم و به طرف داروخانه حرکت کردیم . داروخانه اش نزدیک بود به خاطر همین پیاده رفتیم . بعد از خریدن داروهام به سمت ماشین رفتیم و پس از سوار شدن مادرم به طرف خ و نه روند . تا به خ و نه رسیدیم به سمت اتاقم حرکت کردم و روی تخت دراز کشیدم و چشام رو روی هم گذاشتم و زود خوابم برد .
****
وقتی بیدار شدم ساعت ۸ : ۲۷ دقیقه شب بود .

رمان عشق باور نکردنی
منبع:http://www.forum.98ia.com/