رمان طپش از ستاره خادمی

رمان طپش از ستاره خادمی - قسمت دوم

رمان طپش از ستاره خادمی – قسمت دوم

نام رمان : رمان طپش

به قلم : ستاره خادمی

خلاصه ی از داستان رمان:
قصه دختریه که توپول غرق نشده دختری که به خاطرمادرش دست از ارزوهاش کشید.
مادری که به خاطردخترش شب وروزش شد کاروکاروکار
درباره یه دختره. دختری که دردکشید.
همون دختری که عزیزکرده پدرش نبود وازسه سالگی سنگ قبرسردپدرش مرحم درداش بود.
درباره ی مادریه.همون مادری که میگن بهشت زیرپاشه.
یه پسر. پسری که زندگیش خانوادشه پسری که روزگاربه کامش خوش نبود.
بازی سرنوشت چه تقدیری براشون رقم میزنه؟؟

قسمت های قبلی

ادامه ماجرا :

قسمت دوم

-اهوم
-خب چه جوریه? راضی هستی?
-اره خداروشکر کارم سنگین نیست دکترشم ادم خوبیه”
-خیلی خوشحال شدم یه روز بایدبیای ومفصل برام تعریف کنی”!
-باشه عزیزم
-فعلابای
-بای چیه ??زبان پارسی راپاس بداریم بدرود
خنده ای کردوقطع کرد.
صبح بانوری که مستقیم توصورتم بود بیدارشدم به سمت دستشویی رفتم صورتموشستم مسواک زدم موهای مشکی بلندموبالای سرم بستم چشمای درشت مشکی بامژه های بلندم بیشترخودنمایی میکرد همه بهم میگفتن خوشگلی ولی بنظرخودم اونقدرم که تعریف میکردن خوشگل نبودم
لباساموپوشیدمو تخم مرغی خوردم ولقمه نون وپنیری برای سرکارم برداشتم امروزحتماباید با دکترسپهری صحبت کنم بعدازبرداشتن کلید ب**و*سه ای به.پیشونی مامان زدمو بیرون رفتم همون کفش های کهنه روپوشیدم ازخ و نه رفتم بیرون به سرکوچه که رسیدم دیدم اسی دماغ سرکوچه وایساده یعنی ادم بیکارترازاین سراغ ندارم ۲۴ساعت اینجاپلاسه!!!
-سلام مارال خانوم
-جواب سلام.واجبه ها
جوابی ندادمو قدم هامو تندترکردم به ایستگاه اتوب**و*س رسیدم .چنددقیقه ای بود که سرپابودم که اتوب**و*س اومد چون صبح زودزود به جزچندنفر کسی توی اتوب**و*س نبود .صندلی اخرنشستم بی هدف توی خیابونو نگاه میکردم ماشین های مدل بالا که حتی اسماشونم بلدنبود ماشین های مدل پائین تر موتور این همه تفاوت تویک خیابون پس عدالتت کجارفته خدا????
پیاده شدم تقریبا تا مطب راه زیادی مونده بود این مسیراتوب**و*س نداشت وباید این مسیروپیاده طی میکردم ساعت۸بود که رسیدم .به همون نگهبان که فهمیدم فامیلیش سلطانیه سلام کردم.
-سلام آقای سلطانی
-سلام دخترم صبحت به خیر
لبخندی بهش زدم وبه طرف اسانسوررفتم.
وارد مطب شدم دکترهنوزنیومده بودوفقط وطناز(همون ونکی)اومده بود
سلامی کردم که بی جواب موند دختره ی نچسب دست به صورتش میزدی تا ارنج میرفت توکرم ولوازم ارایشی دلش میخواست بیشترارایش کنه ها ولی صورتش دیگه جانداشت. چیزی نگفتم ورفتم نشستم مراجعه کننده ها میومدن ولی هنوز دکترنیومده بود ساعت ۹بود که اومد وگفت مریض هاروبفرستم داخل ساعت ۱۲وقت ناهاربود طناز رفت کافی شاپ طبقه اول منم نون وپنیرمو دراوردم که تاالان وقت نشده بود که با بهزاد صحبت کنم(چه زود دخترخاله شدم)میخواستم موقع رفتن بهش بگم.
ساعت حدودای ۵بود که دیگه مریضاروپذیرش نمیکرد الان بهترین موقع بود بلندشدموبه طرف اتاقش رفتم درزدم وباصدای بفرمائید داخل رفتم
-کاری داشتیدخانم مقدم?
-امممم ببخشیدمیخواستم یه چیزی بگم البته اگه امکانش باشه
-خب میشنوم
-میشه حقوق این ماهمو زودتربهم بدید به پولش نیازدارم
سرمو انداختم پائین نگاهی کرد وگفت اشکالی نداره وحقوق این ماهو گذاشت روی میز .لبخند پهنی زدمو گفتم :
مرسی اقای دکتر واقعا نمیتونم چه جوری کاراتو جبران کنم
-نیازی به جبران نیست حق زحمت های خودته
-ممنون کاری بامن ندارید دارم میرم ?
-نه خداحافظ
-خداحافظی کردمو اومدم بیرون .
خیلی خوشحال بودم به سمت بازار رفتمو شروع کردم به خریدکردن.
دربازکردم و واردخ و نه شدم مامان توبالکن نشسته بودوسبزی پاک میکرد باخوشحالی سلام کردم.
-سلام.مامان جونم من اومدم
-سلام عزیزم ایناچیه?
-یکم خرت وپرت !
-پول ازکجااوردی?
-حقوق این ماهو زودترگرفتم
لبخندی زد واومد کمک تازودترببریمشون داخل.
دیدن لبخندمامان تمام خستگی روازبدنم بیرون میکرد.
وسایلو بردم تو اشپز خ و نه میوه خریده بودم گوشت مرغ برنج ماکارونیو…
حقوقم۶۰۰تومن بود هنوز۳۰۰تومن برام مونده بود مامان اومد تو اشپز خ و نه
_چی میخوری برای شام درست کتم
_تو هر چی دوست داری درست کن مامانی من میرم بیرون سریع برمیگردم
_وااا کجا؟
_برمیگردددددم
از در رفتم بیرون تا سر خیابون پیاده رفتم و ی تاکسی گرفتم رفتم خیابون اصلی راستش میخواستم ی کوچولو برای خودم خرید کنم
_روبه روی کفش فروشی ایستادم ی کتون ال استار سورمه ای نظرمو جلب کردداخل مغازه شدم کد کفشو گفتم اه پسره هیز خیلی بد نگلم میکرد زوم بود رو لبای قلوه ایم
_اقا اگه دید زدنت تموم شد کفشو بیار
ی لبخند پتو پهن زد ایششش زهر مار بری زیر گل کفشو حساب کردم برام گذاشت تو جعبه گفت خانم یلحظه پشت کار مغازه شمارشو نوشت گفت شب منتظرم زنگ بزنی چشام داشت از حدقه میزد بیرون ی نگاه تند بهش کردمو از مغازه سریع اومدم بیرون رفتم تو ی شال فروشی ی روسری ساتن کرم قهوه ای واسه مامان گرفتم با ی شال سفید برای خودم خب دگ ملرال خاتم بسته ول خرجی نکن با تاکسی رفتم خ و نه درو باز کردم اوووم بوهای خوب میومد رفتم روسری مامانو دادم کلی تشکر کردو گفت واسه خودت خرج کن مارال جان لپشو ب**و*سیدم اللهی براش بمیرم که انقدر مظلومه
کفشای میرزا نوروز کهنمو پرت کردم تو سطل اشغال مامان زرشک پلو با مرغ درست کرده بود اخیش بالاخره ی غذای درستو حسابی
بهد از شام رفتم تو اتاقو رخت خوابمو پهن کردمو خوابیدم
بهزاد

صبح با سردرد شدیدی از خواب بیدار شدم ی استامینوفن انداختم بالا رفتم ی ابی به صورتمو زدمو. رفتم پایین بابا رو کاناپه نشسته بودو داشت روزنامه میخ و ند
_سلام صبح بخیر
_سلام بهزاد جان صبح توهم بخیر نشستم پشت میز ی صبحونه مفصل خوردم و رفتم تو اتاق لباسای خ و نمو با ی بلوز سرمه ای با کت شلوار جذب مشکی با کراوات مشکی تعویض کردم موهامو عین مدل همیشکی درست کردم ادکلنمو رو خودم خالی کردم و رفتم پایین
ماشینو از پارکینگ اوردم بیرون
داشتم سمت مطب میروندم گوشیم زنگ خورد با دیدن اسم الناز اخمام رفت توهم اخه این دختره چقدر اویزون
_بله
با صدای پر نازو عشوه گفت
_سلام بهزادم خوبی عسیسم

توصیه میشه :  رمان غروب عشق از فرانک زنگنه - قسمت 14

اوووف میخواستم عوووق بزنم

_مرسی الناز تو خوبی؟
_قفونت نفسی واسه ناهار باهم باشیم؟
_نه سرم شلوغه ببخش بزار واسه یوقت دگ
_اه بهزاد قهلم ضد حال
بعدم قطع کرد دختره کم داره
داخل ساختمون شدم نگهبان درو باز کرد دخترا مشغول کاراشون بودن سلام کردمو وارد اتاقم شدم
مریضا یک به یک میومدن تو اتاق
امروزاصلا حوصله نداشتم ساعت ۴وسایلموجمع کردم تا برم.خ و نه باید یه سربه نیازمیزدم .بعدازجمع کردن وسایل رفتم بیرون.
-خانم مقدم لطفا برای بقیه مریض ها برای فرداازساعت ۱۰نوبت بزنید!
-چشم اقای دکتر
-خداحافظ
-ازپارکینگ اومدبیرون توخیابون باسرعت ازبین ماشین ها لایی میکشیدم به سرعت به سمت خ و نه رفتم حدود نیم ساعت بعد به خ و نه رسیدم بوقی زدم آقا غلام(نگهبان ویلا)دروبازکرد وباهمون لهجه شمالیش سلام داد.
-سلام اقا خوش اومدید
-مرسی
به طرف سالن رفتن صداکردم
-اکرم خانوم اکرم خانوم
درحالی که باهیکل چاقش به سمتم میومد گفت :
-اینجام آقا
-نیازکجاست? ??
-تواتاقشه اقا
-باشه میتونی بری
ازپله هابالارفتمو به سمت اتاق نیاز رفتم دراتاق بازبود وروی میزداشت نقاشی میکشید تامنو دید گفت:
-سلام باباوباذوق به طرفم اومد
بقلش کردموگفتم:خوبی بابا?
-اهوم بابایی کجابودی دلم برات تنگ شده بود?
-منم دلم برات تنگ شده بودعزیزم
ب**و*سه ای روی موهاش زدم ازبقلم جداشد وبه سمت میزش رفت
-بابایی اینوببین خودم کشیدم
بادیدن نقاشی دوباره غمی توی دلم نشست
-نگاه کن بابا این مامانه این منم اینم تویی
*******مارال*****
بعدازرفتن سپهری ووقت دادن به بیمارابرای فردا باطنازوسایلمونو جمع کردیم ورفتیم بیرون.ازوقتی اومده بودم سرکار ساراروندیده بودم تصمیم گرفتم بهش زنگ بزنم ودوری بزنیم شمارشو گرفتم هشتمین بوق خورد داشتم قطع میکردم که جواب داد.
-جونم
-کجایی تودخترچراگوشیتوجواب نمیدی?
-دشوری بودم عشقم کاری داشتی?
-میخواستم ببینم وقت داری بیای بیرون? ???
-همچنین میگی وقت داری که انگار تودفترریاست جمهوری کلی کارریخته سرم عزیزم من که ۲۴ساعت بیکارم!!!
-باشه پس بیاهمون پارک همیشگی
-باشه عشقم فیدات ب**و*س ب**و*س
تااومدم جوابشوبدم قطع کرد دختره ی بی ادب
پارک گلبرگ یه پارک کوچیک که تقریبانزدیک خ و نه بود وپاتوق من وسارا چیزی هم جز یک تاب وسرسره ساده نداشت .
وقتی رسیدم پارک دیدم سارااونجاست به طرفم اومدو جلوی همه بقلم کرد
-کجایی تو دختردلم برات تنگیده بود
-دلم منم برات تنگ شده بودخواهری
-حالا بیابشین ببینم تعریف کن ازکارت راضی هستی?
-اهوم گفتم که کارسبکیه وبه نسبت حقوق خوبی هم داره
خلاصه تایه ساعت داشتم براش تعریف میکردم بلند شدم وبوفه کوچیکی که گوشه پارک بود رفتمو دوتابستنی قیفی خریدم
-بیاساراخانم اینم شیرینی
-این یعنی شیرینی توپت بود?
-اره دیگه نگاه کن سرش هم گرده
همینجوری که بستنی رولیس میزدیم
به طرف خ و نه حرکت کردیم
سرکوچه ساراخداحافظی کردوبه سمت خ و نشون رفت منم به راهموادامه دادم زنهای کوچه چندتا چندتاتوکوچه هانشسته بودن یه دسته سبزی پاک میکردن یه عده مشغول غیبت بودن بی توجه به انتهای کوچه که خ و نمون بود رفتم دربازکردم مامان طبق معمول مشغول خردکردن کلم های ترشی بود

رمان طپش از ستاره خادمی