رمان طعم گس نگاهت از ه .سلطانی

 

 

نام رمان :رمان طعم گس نگاهت

 به قلم : ه. سلطانی

حجم رمان : ۴.۵۳ مگابایت پی دی اف , ۱.۱۵  مگابایت نسخه ی اندروید , ۱.۰۱ مگابایت نسخه ی جاوا , ۳۴۱ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ی از داستان رمان:

جبران گ*نا*ح نکرده خیلی راحته…اما جبران گ*نا*ح کرده خیلی سخته…چون تا جبرانش نکنی مثه خوره تمام روحتو میخوره اما….وقتی عزمتو جزم میکنی تا جبرانش کنی ازهر راهی و به هرقیمتی که شده میخوای جبران کنی….حتی به قیمت شکستن غرورت …شکستن سد اشکات…شکستن همه چیزت…حتی شکستن قلبت….وقتی میخوای جبران کنی تنها صدایی که میشنوی صدای شکستنه! شکستن همه چیزت!


  فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

 :دانلود رمان طعم گس نگاهت از ه . سلطانی با فرمت pdf

 :دانلود رمان طعم گس نگاهت از ه . سلطانی با فرمت apk

 :دانلود رمان طعم گس نگاهت از ه . سلطانی با فرمت java

 :دانلود رمان طعم گس نگاهت از ه . سلطانی با فرمت jad

 :دانلود رمان طعم گس نگاهت از ه . سلطانی با فرمت java (پرنیان)

 :دانلود رمان طعم گس نگاهت از ه . سلطانی با فرمت epub

صفحه ی اول رمان:

 

خسته پک محکمی ازسیگارش را کشید…به ساعتش خیره شد دو دقیقه و بیست و نه ثانیه چقد دیرکرد!گوشی اچ تی سیشو ازجیبش درآورد و شماره ی وکیلی رو گرفت…..بی توجه به نگاه دخترکی که پشت میز روبه روش نشسته بود و به او زل زده بود گفت

-الو….

صدای خسته یپرمرد را شنید فک کرد آیا وقتی منم پیرشم اینجوری میشم؟

-سلام پسرم…چیزی شده؟

دوباره نگاهی به ساعتش انداخت و زمزمه کرد

-سه دقیقه دیرکرده! من همچین آدماییرو واسه کارم نمیپذیرم!!

-ولی پسرم..اون که هشت راه افتاده بود! شاید ترافیک…

-.لی من گفته بودم ساعت نه و نیم اینجا باشه…بهش بگو میتونه الکی خودشو علاف نکنه….خداحافظ…

خیلی خ و نسرد گوشیرو قطع کرد و زل زد به دختر روبه روییش…چشمای خندان دختر به آستین کت اسپرتش خیره بودند نگاهشو دنبال کرد و با دیدن یک قطره قهوه روی آستینش پوزخندی تلخ زد…مقداری پول از جیبش درآورد و گذاشت روو میز…صندلی رو عقب کشید و فک کرد این دختر فقط به آستینش زول زده بود؟؟زهرخندی گوشه لبش جا خوش کرد که با صدای ظریفی به خودش آمد

-سلام آقای مهراس….

با نگاهی خشک و جدی به دخترک که اینبار با لبخندی پر از شیطنت به او مینگریست خیره شد…اوف اصلا حوصله امضا دادنو ندارم!

دختر که دید مهراس حرفی نمیزنه نیشخندی زد و گفت

-بنده نیکویی هستم!

لبخند خشک مهراس روی لبش خشکید…از بدو ورودش این دختر را دید که رو به روی میزش نشسته بود….چرا نیومد جلو؟؟

اخم هایش را درهم کشید و با صدای پر صلابتی گفت

-چرا نیومدی؟

نازیلا شونه ای بالا انداخت و زمزمه کرد

-اینو من باید از شما بپرسم!

مهراس نتوانست جلو خنده ی مضحکش را بگیرد…این دختر چرا اینجوری بود؟؟ پررو!

-نکنه فک کردی آدم قحطیه که من دنبال تو بیام؟

نازیلا خودشو نباخت و خیره به چشم های میشی مهراس گفت

-تو این دوروزمونه چیزی که قحطیه آدمه!

مهراس دستی به گردنش کشید و فک کرد وقت ندارد با این دختر سروکله بزنه! بهتره همینو قبول کنه….

بدون هیچ حرفی رفت سمت میزش و نشست…نازیلا با لبخندی ژکوند رو صندلی روبه روش نشست و با هیجان گفت

-خب از کجا شروع…

-ببین من وقت ندارم! فقط مشخصاتتو بگو و تموم!

-من نازیلا نیکویی هستم ۲۱ سالمه رشته دکوراسیون رو تموم…

-خوبه…کِیا وقت داری؟

نازیلا فک کرد اگه کَسِ دیگه ای جای این مرد پررو بود گردنشو میشکوند ولی الان بهتره دندون روو جیگر بزاره!

-دیگه تقریبا بیکارم! شبا تو خ و نمون کار دارم!

-خوبه..وکیلی وظایفتو گفته؟

-آره! خودم میدو…

-خوبه! از فردا میای استودیو…

و بدون هیچ حرفی از جاش پا شد و رفت…..نازیلا نفس عمیقی کشید و زمزمه کرد

-خیلی مغروری! یه روز این غرور کار دستت میده آقا!

زهرخندی زد و از جاش پا شد….باید میرفت اتاقشو جمع میکرد!ناسلامتی سه روز بعد عید نوروزه

در رو باز کرد و با نگاهی اطراف رو کاوید…نا امیدانه سری تکون داد و فک کرد مثه همیشه نیست! به سمت حوض دایره ای شکل رفت و دستشو کرد تو آبش…خنکای آب تا مغز استخوانش نفوذ کرد…لبخند محزونی زد و به ماهی طلایی که با ترس اینور و اونور شنا میکرد خیره شد….زمزمه کرد یخ نمیزنی ماهان؟ دست برد تا ماهانو بگیره اما….فک کرد با این کارش اذیت میشه! از جاش پاشد و رفت سمت در ورودی خ و نه…کفششو درآورد و گذاشت تو جا کفشی و کوله اشو گذاشت رو زمین…خسته شال بهی رنگشو درآورد و فک کرد باید نهار یه چیزی بخوره! با این فکر رفت سمت آشپزخ و نه و طبق معمول نیمرو رو از یخچال درآورد! میشه گفت اونقد نیمرو خورده که خودش هم نیمرو شده! شونه بالا انداخت و شروع کرد به خواندن آهنگ آرمین خوشبحالت! همونطور که میخ و ند و به سمت راست و چپ تکون میخورد آخرین لقمه اشو گذاشت تو دهنش که زنگ در خورد…ببا تعجب از جاش پا شد و شالشو پوشید و و بعدش یه دمپایی کرد پاش…با لبخند به دمپایی که حدود دوسایز از پای خودش بزرگتر بود نگاه کرد…در رو باز کرد و با تعجب زمزمه کرد

-بابک؟

بابک ابرو بالا انداخت و فکر کرد دخترش هیچوقت بهش نگفت بابا!!

-اجازه نمیدی بیام تو دختر؟

نازیلا رفت کنار و به قامت خمیده و شکسته ی بابک نگاه کرد….فک کرد حقشه! ولی نتونست جلوی بغض لعنتیشو بگیره….هردو وارد خ و نه شدند که بابک با لحنی که سعی داشت شوخ جلوه بده گفت

-ببینم مثه همیشه نیمرو؟

نازیلا با بهت رفت سمت آشپزخ و نه

-آره! ولی تموم شد….میخوای واست درست کنم؟

بابک تکیه اشو از چارچوب در آشپزخ و نه برداشت و رفت سمت میز

-نه…سیرم….خب تعریف کن چیکارا کردی؟

نازیلا ابرو بالا انداخت و گفت

-کار پیدا کردم!

-مبارک..چه کاری؟

-منشی خصوصی مهراس …

-منشی خصوصی؟ مهراس؟

-مهراس یه خواننده اس…میشه گفت مشهور! به لطف آقای وکیلی منو پذیرفت!

بابک دستی به موهاش کشید و زمزمه وار گفت

رمان طعم گس نگاهت
منبع:www.forum.98ia.com