رمان طعم چشمان تو از نسترن قائدی نژاد

رمان طعم چشمان تو از نسترن قائدی نژاد

رمان طعم چشمان تو از نسترن قائدی نژاد

نام رمان :رمان طعم چشمان تو

به قلم :نسترن قائدی نژاد

حجم رمان : ۳.۱۱ مگابایت پی دی اف , ۰.۹۴ مگابایت نسخه ی اندروید , ۸۱۰ کیلوبایت نسخه ی جاوا , ۱۶۸ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ی از داستان رمان:

داستان درباره ی دختریست که به خاطر شغلش با قاتلی اشنا میشه و سعی در بهبود روحیه او داره غافل ازاینکه زندگی خود نیز درحال فروپاشیه……


فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

دانلود رمان طعم چشمان تو از نسترن قائدی نژاد با فرمت pdf

دانلود رمان طعم چشمان تو از نسترن قائدی نژاد با فرمت apk (نسخه کتابچه)

دانلود رمان طعم چشمان تو از نسترن قائدی نژاد با فرمت apk (نسخه اندروید)

دانلود رمان طعم چشمان تو از نسترن قائدی نژاد با فرمت java

دانلود رمان طعم چشمان تو از نسترن قائدی نژاد با فرمت jad

دانلود رمان طعم چشمان تو از نسترن قائدی نژاد با فرمت java (پرنیان)

دانلود رمان طعم چشمان تو از نسترن قائدی نژاد با فرمت epub

صفحه ی اول رمان:

صدای آژیر ماشین پلیس می آد دستام رو می ذارم رو گوشم و چشام رو می بندم، پدرم رو دارن می برن، جیغ می زنم نه، نه، .. . یهو ازخواب می پرم عرق کردم بازم خواب دیدم نمی دونم چرا هر چی زنگ این گوشی لعنتی رو عوض می کنم انگار … . نه، ته دلم گواه بد می ده. چرا چند شبِ پشت سر هم خوابای ناجور می بینم تو همین فکرا بودم که گوشیم زنگ خورد کش و قوسی به بدنم دادم به صفحش نگاه کردم ناخودآگاه یه لبخند اومد رولبام.

– سلام عزیزم

– سلام خانومم خواب بودی؟ بیدارت کردم؟

– نه، بیدارشده بودم باید برم دفتر مجله.

– بازم سوژه جدید؟

– هه بازم سوژه جدید.

– برو آماده شو، مزاحمت نمی شم فقط زنگ زدم بگم امروز نهار بیا همون رستوران همیشگی.

– چرا؟

– هیچی یکی از دوستام باخانومش دعوتمون کرده.

– باشه، سعی می کنم خودم رو برسونم.

– مرسی فدات شم، خداحافظ.

– خداحافظ.

به ساعت نگاه کردم هفت و نیم بود، ساعت نه قرار داشتم با خودم گفتم گندت بزنن پرند، پف کردی از بس خوابیدی، خوب خبر مرگت زودتر پاشو. غر می زدم و لباسام رو از تو کمد می ذاشتم روتخت. رفتم یه آبی به سر و صورتم زدم، بازم خدا رو شکر یه سرویس بهداشتی طبقه ی بالا کنار اتاق خودم بود. تند تند مسواک زدم که بو گندِ دهنم بیچاره کرمی رو بی هوش نکنه. بدو بدو اومدم تو اتاق لباسم رو پوشیدم. خیلی اهلِ آرایش کردن نبودم فقط زمانی که رو فُرم بودم یا قرار مهمی داشتم. واسه همین با یه رژ لب سر و تهش رو هم آوردم و از اتاق اومدم بیرون بدو بدو از پله ها اومدم پایین که پام لیز خورد و افتادم، حالا کَلّم رو زمینِ پاهام رو پله. از سر و صدایی که کردم مامانم بیدارشد و گفت «پرند تویی؟»

گفتم آره بخواب من دارم می رم، خداحافظ.

رمان طعم چشمان تو از نسترن قائدی نژاد
منبع:http://www.forum.98ia.com/