رمان شکوه نیلوفرانه من از EVRINA

 

href="http://romansara.org/wp-content/uploads/2014/10/رمان-شکوه-نیلوفرانه-من-از-EVRINA-.jpg">رمان شکوه نیلوفرانه من از EVRINA

 

نام رمان :رمان شکوه نیلوفرانه من

به قلم :EVRINA

حجم رمان : ۷.۲ مگابایت پی دی اف , ۱.۳۶ مگابایت نسخه ی اندروید , ۱.۲۲ مگابایت نسخه ی جاوا , ۴۸۳کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ی از داستان رمان:

بدتـــر از رفتن ، گنـــدی است که انسانها به بــــاور یــکدیگـــر می زنند !


فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

: href="http://dl.romansara.org/Shokohe%20Niloofaraneye man(romansara).pdf">دانلود رمان شکوه نیلوفرانه من از EVRINA با فرمت pdf

:دانلود رمان شکوه نیلوفرانه من از EVRINA با فرمت apk

:دانلود رمان شکوه نیلوفرانه من از EVRINA با فرمت java

:دانلود رمان شکوه نیلوفرانه من از EVRINA با فرمت jad

:دانلود رمان شکوه نیلوفرانه من از EVRINA با فرمت java (پرنیان)

:دانلود رمان شکوه نیلوفرانه من از EVRINA با فرمت epub

صفحه ی اول رمان:

سه سال گذشت …. سه سال از زندگی پُر فراز و نشیب من …. سه سال از خُرد شدن شکوه نیلوفرانه من ! … چه تعبیر زیبایی بود وقتی به یه نیلوفر سپید شبیه شدم …… نه از روی دروغ ! … نه از روی هوس ! ….. از روی عشق ! …. عشق ، چه کلمه مبهم و غریبی ! ….. دیگه به بودنش شک دارم ! ……. دیگه باورش ندارم !

ولی نمی تونم به خودم دروغ بگم ….. نمی دونم اون شخص چی کرد با من که هنوزم بغض نبودنش ، راه نفس کشیدن رو برام سد کرده ! چی گذشت به من ! …. چی به روزم آوردی ، که سکوت و تاریکی اتاقم رو به همه روشنایی و شادیای دنیا ترجیح می دم !

نگام رو به آینه شکسته هزار تکه ، ولی هنوزم سر پای اتاقم دوختم ، چه زیبا خرده های شکوه نیلوفرانم رو به تصویر می کشه ! …. آروم به طرف میز آرایشم رفتم و مقابلش واستادم ، به شخص توی آینه خیره شدم . تصویرم بین خُرده های آینه و دهن کجی خاطرات گذشته خودنمایی می کرد ! …. دیگه نمی شناختم این تصویر هزار تکه توی آینه رو ….. واقعا این منم !؟ این صورت افسرده و نزار صورت منه !؟ صورت شینای شر و شیطون !؟ …. شینای قدرتمند ! دیگه معنی اسمم بهم نمیاد !

دیگه قدرتمند نیستم ، چی هستم نمی دونم ، ولی یه چیز رو خوب می دونم ، باید بشکنم کسی رو که من رو شکست ! ….. ولی چطوری !؟ …. باید فکر کنم ، باید بس کنم این عزای سه ساله رو …. الان دیگه نوبت بازی منه ! … اشک تو چشمام راحت حلقه زد ….. چیزی که سه سال پیش محال بود بذارم اتفاق بیفته !

به چشمام نگاه کردم اونا من رو بردن به سه سال پیش ….. شاید با تجدید خاطراتم بفهمم کجای کارم اشتباه کردم …………. کاش هیچ وقت این سه سال نمی گذشت تا به امروز برسم !

*******

بازم صبح شد . بازم مثل این بیست و دو سال زندگیم که با حسرت گذشت توی خ و نم که یه اتاق دوازده متری بیشتر نیست توی منطقه پایین شهر تهران با صدای جیغ و داد بچهای قد و نیم قد این خ و نه قدیمی که کمه کم سی خ و نواده توش زندگی می کنن بیدار شدم .

همون طور که به پشت خوابیده بودم کش و قوسی به بدنم دادم با صدای تق و توق استکانا به پهلو راستم چرخیدم عمه چیمن کنار سماور مشغول آب زدن به استکان ، نعلبکیا توی کاسه بزرگ جلوی سماور بود ، نگاهم رو از دستای خسته و پینه بسته عمه گرفتم و به صورت مهربون و قشنگش دوختم .

رمان شکوه نیلوفرانه من
منبع:http://www.forum.98ia.com/