رمان شروع عشق با دعوا از مریم صمدانی

 

 

نام رمان :رمان شروع عشق با دعوا

به قلم :مریم صمدانی

حجم رمان : ۱.۵  مگابایت پی دی اف ,۱.۱۳  مگابایت نسخه ی اندروید ,۰.۹۹ مگابایت نسخه ی جاوا , ۳۴۱  کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ی از داستان رمان:

یسنا ویلدادوخواهرهستن که یسناتویه شرکت به عنوان منشی کارمیکنه تاخرج دانشگاهشودربیاره وامابه تازگی رییس شرکت …


  فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

 :دانلود رمان شروع عشق با دعوا از مریم صمدانی با فرمت pdf

 :دانلود رمان شروع عشق با دعوا از مریم صمدانی با فرمت apk

 :دانلود رمان شروع عشق با دعوا از مریم صمدانی با فرمت java

 :دانلود رمان شروع عشق با دعوا از مریم صمدانی با فرمت jad

 :دانلود رمان شروع عشق با دعوا از مریم صمدانی با فرمت epub

صفحه ی اول رمان:

کلیدوانداختمودروبازکردم خ و نه تاریک بود مثل اینکه کسی خ و نه نبود …احتمالامامانویلدامثل همیشه رفتن کرج  یابازم بادوستاشون توپاسازاقدم میزنن بدون اینکه خرید کنن.وارد خ و نه شدم ازراهرو عبورکردمو کلیدبرقوکه درسمت چپ راهرو قرارداشتو فشاردادم چون مرکزی بود کل خ و نه به غیراز اشپزخ و نه روشن شدخیلی خسته بودم ازصبح که ساعت ۷.۳۰ رفته بودم شرکت تاالان که ساعت۹ بود وبرگشته بودم خ و نه مدام تلفن جواب میدادموقرارارو تنظیم میکردم یه پام تواتاق مدیربودیه پام پشت تلفن قراربودریس شرکت بره امریکا وبرادرزادش بیادبجاش مدیریت کنه که ایشونم فعلا پاریس بودنوبعدازرفتن خان عموی محترمشون جناب رستمی تشریفشون مییاوردن واسه همین امروزشرکت ریخته بود به هم تاهمه چی واسه وروداین شازده پسراماده شه..بگذریم وارد حال شدم بدنم کوفته بودترجیح دادم برم تواتاقموبخوابم ازپله ها که سمت راست بع دازعبورازراهرو بود بالا رفتم اتاق منویلداکنارهم بودواولین اتاق مال من بودواتاق روبه روبه ما واسه مامان وبابابود که بعدازمرگ بابا<مامان به تنهای ازش استفاده میکنه دراتاقوباز کردم لامپوروشن کردم اخیششش هیچی مثل اتاق خودادم نمیشه.یه نگاه به اتاق انداختم همیشه رنگ گلبه ای وسفیددیواراتاق بهم ارامش میداداولین کاری که کردم پنجرروکه روبروی درقرارداشتوبازکردم اوممم  به  به چقدربوی این گلای رز که دقیقازیراتاق من توباغچه بودن بهم ارامش میدادچقدردلنشینولطیف ای خدایاشکرت …رفتم سمت کمدم که بافاصله ی مناسب درسمت راست پنجره قرارداشت بعدازعوض کردن لباسم بایه تاپوشلوارسفید رفتم جلوی ایینه موهاموبازکردم ازبس محکم بالاسرم جمعشون میکردم وقتی بازمیشدجریان خ و ن توسرم احساس میکردم  رفتم سمت تختم که دقیقا روبه روی کمدم درسمت چپ پنجره بودخودموتالاپی انداختم روش  هرکارمیکردم خوابم نمیبرداینم به لطف خستگی زیادبود که بیخوابی زدبودبه سرم سعی کردم به یه چیزفکرکنم تازودخوابم ببره یادحرفای پریا افتادم همکارم بود وتوبخش حسابداری کارمیکرد ..میگفت قبل ازاینکه من اینجااستخدام شم این پسره بقول پریارستمی کوچک به مدت یک ماه مدیربوده وپوست هم روکنده ازبس سخت گیربوده…بایاداوری حرفاش خندم گرفت( -وای یسنا نمیدونی که چقدرسخت گیرپدرصلواتی  ولی دیدن داره ها این پسرازبس خوشکلوخوشتیپ باهمه ی بداخلاقیاشوقدبازیاشو مغروربودنش دختران جوان وترشیده ی این شرکت واسش له له میزدن  این همین خانم فلاح هست نمیدونی که روزی ده بامیرفت تواتاقش که یه بارش بنده خدا رستمی کفری شد محترمانه شوتش کرد بیرون نبودی ببینی.. چقدرمغروروتقص بود منکه جرات نمیکردم ازده قدمیش عبورکنم وقتیم سلامش میکردم باسربدون اینکه نگاهم کنه جوابمو میداد)پریا واقعادخترشادیه امکان نداره واسه یه دقیقه اخم کنه مهربونو خ و ن گرمه دختربندریه دیگه …یه لحظه قیافه ی فلاحوتوذهنم تجسم کردم موقعی که این پسره دکش کرده بود این فلاح خودش به اندازه ی کافی مغرورو فخرفروش بودباهیچکس نمیجوشید خودشوازهمه بالاترمیدونست فقط نوک بینیشورویت میکردهنگام راه رفتن ..باخوردن تقه ای به درازافکارخاله زنکیم بیرون اومدم…-یسناجونم بیام داخل بیداری /..-صدای یلدابود…_اره بیاداخل…درو بازکردطبق عادت همیشگیش اول سرشوازلای درداخل کرد یه سرک کشید بعد اومدکاملاداخل ازاین کارش خندم میگرفت..-بازتوانگاری غازگردنتوکشیدی..-کوسلامت یسنا خانم خجالت نمیکشی ناسلامتی دوسال ازت بزرگترما …-خیلی خوب باباسلام عشقم…-وای سلا یسنا جونمممممم …بعدشم محکم پریدروموگونموب**و*سید عاشقش بودم واقعامهربون بوداکثرخریدامونوباهم میرفتیمومثل هم میخریدیم ۲۲ سالش بودومدیریت بازرگانی دانشگاه رودهن درس میخ و ند تویه موسسه زبان تدریس میکرد …-یاسی جات خالی رفتیم بام کرج نمیدونی چقدرشلوغ بوددخترپسراریخته بودن وسط بزنوبرقص خلاصه خواستم برم وسط یه رقص جوادی بیام مامان نذاشت…بااین حرفش بلند زدم زیرخنده فکرکن یلداورقص جوادی…-کوفت واسه چی میخندی خوب اینم خودش یه نوع رقص دیگه…-بروبابا/ مامانی کجاست؟…-تواتاقشه..-ازروتختم بلندشدمو دستاموکشیدموبعدازیه نفس بلند رفت سمت در که باصدای یلدا یه لحظه وایسادم..-یاسی کارت تموم شدبیامیخوام باهات بحرفم یه مشکلی واسم پیش اومده….-چه مشکلی/..-نه بروبه کارت برس بایدسردل استراحت بهت بگم…-باشه پس بذاربرم به مامان سلام بدمویه چیزی بخورموبیام..-باشه برو..-رفتم سمت اتاق مامان درزدم جواب نداد درواهسته بازکردم دیدم خوابه رفتم سمتشویه ب**و*س کوچولوروگونش کردمو برگشتم بیرون مامان ۱۶سالش بوده که یلداروحامله میشه الهی بمیرم وقی ۲۳ سالش بودباباتصادف میکنه ومیمیره مامانم خودش باپس اندازی که باباگذاشته بود ماروبزرگ میکنه دلم واسش میسوزه هنوزجوونه …-بعدازخوردن ساندویچ کالباس رفتم پیش یلداوروتختش نشستم ازش خواستم درمورد مشکلش بگه..-میدونی یاسی چندوقته که یه پسره سرراهم سبزمیشه وقتی ازموسسه برمیگردم فکرنکنی ازاین لاتوالواتا هستشا نه اتفاقا خیلی باکلاسوموباادبوخوشتیپه ظاهرا ۲۹سالو داره یه بارکه بچه خواهرشومیرسونه موسسه

رمان شروع عشق با دعوا
منبع:www.forum.98ia.com