رمان شب هفتمین بدر از ویکتوریا هولت

 

رمان شب هفتمین بدر از ویکتوریا هولت

 

نام رمان :رمان شب هفتمین بدر

 به قلم :ویکتوریا هولت

 حجم رمان : ۴.۷۲ مگابایت پی دی اف , ۱.۲۱  مگابایت نسخه ی اندروید , ۱.۰۸ مگابایت نسخه ی جاوا , ۳۸۰ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ی از داستان رمان:

در سال ۱۸۶۰ هلنا ترانت دختر زیبای دورگه انگلیسی- آلمانی در سن ۱۴ سالگی از انگلستان به صومعه ای در آلمان برای تحصیل فرستاده میشود ، او دختری سر به هوا و ماجراجویی بوده و در سن ۱۸ سالگی در هفتمین شب بدر بهمراه مادر ماریا و بقیه دخترها به جنگل میروند ولی او در مه غلیظ انجا بقیه را گم میکند و
به درخواست مترجم / ناشر لینک های دانلود حذف شد

صفحه ی اول رمان:

اکنون که به سن بیست و هفت سالگی رسیده ام ، ماجرای خیالی دوران جوانی ام را در ذهن مجسم می کنم و تقریبا می توانم خود را متقاعد سازم که آن ماجرا اتفاق نیفتاده است . با این وجود ، بعضی اوقات ، حتی حالا ، در نیمه های شب از خواب بیدار می شوم ، چرا که در رویاهایم صدایی شنیده ام که نام مرا می خواند ، و آن صدا ، صدای فرزندم است . اما حالا من یک دختر خانه مانده در این شهرستان هستم – یا لااقل آنان که مرا می شناسند ، چنین عقیده ای دارند – گرچه در اعماق وجودم ، خود را همسر یک فرد می دانم ، حتی آن زمانی که از خود می پرسم : آیا من دچار انحراف ذهنی بوده ام ؟ آیا واقعا حقیقت داشت ؟ – آن طور که آنها کوشیدند مرا قانع کنند – من یک دختر خیال پرست و سر به هوا ، مانند بسیاری دختران دیگر پیش از من ، قربانی یک توطئه شده بودم و به خاطر این که نمی توانستم با حقیقت رو به رو شوم ، داستانی نامعقول جعل کرده بودم که کسی غیر از خودم نمی توانست آن را باور کند .
از آن جایی که برایم اهمیت حیاتی دارد که بدانم در شب هفتمین بدر واقعا چه اتفاقی افتاد ، تصمیم گرفته ام تا جایی که به خاطر دارم جز به جز وقایعی را که در آن شب روی داد شرح دهم ، به این امید که با این کار حقایق آشکار شوند .

خواهر ماریا که از تمام راهبه ها مهربانتر بود عادت داشت سرش را برای من تکان دهد و بگوید :
– هلنا ، دخترم تو باید خیلی مراقب باشی . درست نیست که این قدر سر به هوا و پر شور باشی .
خواهر گوردون که به اندازه ی او خیر اندیش نبود ، هنگامی که توجهش به من جلب می شد ، چشمانش را تنگ می کرد و با حرکتی پر معنی سرش را تکان می داد . نظریه ی او این بود :
– هلنا ترانت ، یک روز کارت به جاهای باریک کشیده خواهد شد .
هنگامی که چهارده ساله بودم مرا برای تحصیل به صومعه فرستاده بودند و مدت چهار سال بود که آنجا بودم . در طی این زمان فقط یک بار به موطنم ، انگلستان بازگشته بودم و آن هنگامی بود که مادرم از دنیا رفت . دو عمه ام برای مراقبت از پدرم به خانه ما آمده بودند و من از همان آغاز نسبت به آن ها احساس بی علاقگی کرده بودم ، چرا که با مادرم بسیار تفاوت داشتند . عمه کارولین از عمه دیگرم ناخوشایند تر بود . به نظر می رسید از تنها چیزی که لذت می برد خاطر نشان کردن کاستی های دیگران است .
ما در شهر آکسفورد زندگی می کردیم ، در زیر سایه ی دانشگاهی که روزی پدرم در آن جا درس می خواند تا این که این پیشامدی که از رفتار بی پروا و سر پر شور خودش نشات می گرفت او را مجبور به ترک تحصیل کرده بود . شاید از این نظر شبیه او باشم . مطمئنا چنین است ، چرا که ماجراجویی های ما به نوعی بی شباهت به هم نیست . گرچه اعمال او هرگز غیر آبرومندانه نبود .
او تنها پسر خانواده بود و والدینش مصمم بودند که او به دانشگاه برود . در این راه فداکاری بی شماری شده بود

رمان شب هفتمین بدر
منبع:http://www.forum.98ia.com/