رمان شب زاده از zohal dokht

 

رمان شب زاده از zohal dokht

 

نام رمان :رمان شب زاده

به قلم :zohal dokht

حجم رمان :۲.۶ مگابایت پی دی اف , ۱.۱۲ مگابایت نسخه ی اندروید , ۱ مگابایت نسخه ی جاوا , ۳۵۵ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ی از داستان رمان:

تو بگو چه بگویم زان دختری که در اوج تنهایی اما تنها نبود
او … خدا را داشت
دخترکی معصوم ولی خودساخته …
تنها بود همانند شب . او همتا نداشت … او شبزاده بود
شبانه اسمش … یگانه ( بی همتا ) رسمش بیم تنهایی نداشت چون باز هم او … خدارا داشت
زیر بار زور نرفت . انهمه سردرگمى و بی کسی اما باز او تنها نبود
خانواده ای نداشت … نه ، چرا داشت اما کدوم خانواده ؟؟؟
ان پدر که دخترش را پول دید
دار دنیا یک برادر داده بود …
اما ….


 فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

 :دانلود رمان شب زاده از zohal dokht با فرمت pdf

 :دانلود رمان شب زاده از zohal dokht با فرمت apk

 :دانلود رمان شب زاده از zohal dokht با فرمت java

 :دانلود رمان شب زاده از zohal dokht با فرمت jad

 :دانلود رمان شب زاده از zohal dokht با فرمت java (پرنیان)

 :دانلود رمان شب زاده از zohal dokht با فرمت epub

صفحه ی اول رمان:

صدای هشدار پاشنه هاى بلند کفشم روى سرامیک های سرد سالن باغ ، لحظه به لحظه بلند تر میشد ، صلابت و جرئت من حتی در پاشنه های کفشم هم حس میشد …
جمعیت شناخته و ناشناخته ای که با تعجب ، حیرت ، عصبانیت و به ندرت مهربانی کنکاشم میکردند .
دنباله ى لباس اتشینم بر زمین کشیده میشد ، اتشی که روزی دامان همه را میگرفت . جلوی لباس کوتاه بود و تا ٢ وجب روی ران بود با این حال پاهای سفید و خوش تراشم را به رخ میکشید موهای مشکیم را بیرحمانه به دور خودم پخش کرده بودم و تضاد چشم گیری با پوستم بوجود اورده بود و با چشمانی که شب از او باخته بود همه جا را زیر نظر گرفته بودم ، سکوت چون روحی ظالم همه را در بر گرفته بود و با موزیک لایتی که پخش میشد در جنگ بود پوستم از حس نگاه های اشنایی که روى من بود گزگز میکرد ، از درون فریاد میزدم : این آرامش قبل از طوفانه
پوزخند سمجی گوشه ى لبم نشست ، از همان پوزخند های معروف به سمت میز بار رفتم از انواع شامپاین ها و شراب ها گرفته تا انواع وتکا ها و گیلاس ها و لیوان ها و جام های زیبا و خیره کننده
در نگاهم هیچ نبود جز شب سردی که سرمایش فضارا برداشته بود جام شراب را میان انگشت سبابه و انگشت وسطم قرار دادم و به شراب نگاه کردم ، قرمزی به رنگ خ و ن
جرئه ای نوشیدم دست گرمی روى شونه ام نشست و متعاقب ان صدای پیر و شکسته ی پدرم … مردی که ویران کرد … نابود کرد
– شبا شبانه … د .. دخترم
پوزخندم تمسخر امیز تر شد برگشتم و به قامت راست پدرم نگاه کردم در چشمان قهوه ایش حلقه ای اشک نهفته بود زبانم باز نمیشد . مغزم قفل بود و جز ان پوزخند لعنتی دستور دیگری نمیداد
به خودم نهیب زدم : یالا شبانه یالا
اما جز اصواتی نا مفهوم از گلوم چیزی خارج نشد
– دخترم تو تو زنده ای
بلاخره مغزم دستور حرف زدن را صادر کرد … من شبانه بودم ، من میتوانستم

رمان شب زاده
منبع:http://www.forum.98ia.com/