رمان سکوت شیشه ای از آنالیا

 

 

نام رمان :رمان سکوت شیشه ای

به قلم :آنالیا

حجم رمان : ۲.۰۳ مگابایت پی دی اف , ۱.۰۱ مگابایت نسخه ی اندروید , ۰.۹ مگابایت نسخه ی جاوا , ۲۷۱ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ی از داستان رمان:

داستان از زمان قبل از انقلاب شکل میگیره و روایت کننده دو رابطه است که هر کدوم به نوعی دچار اختلال میشه
راوی داستان مستانه است و عاشق صمیمی ترین دوست برادرش میشه. برادرش توی جنگ شهید شده و حالا دوست برادرش بعد چندین سال برگشته….


  فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

 :دانلود رمان سکوت شیشه ای از آنالیا با فرمت pdf

 :دانلود رمان سکوت شیشه ای از آنالیا با فرمت apk

 :دانلود رمان سکوت شیشه ای از آنالیا با فرمت java

 :دانلود رمان سکوت شیشه ای از آنالیا با فرمت jad

 :دانلود رمان سکوت شیشه ای از آنالیا با فرمت epub

صفحه ی اول رمان:

مامان چادرش رو به چوب رختی پشت در آویزان کرد و گفت: هزار الله اکبر این پسر چه آقایی شده برای خودش….
بعد با دست راستش روی دست چپش زد و گفت: چطور دلشون میومد این پسر رو بفرستن جبهه…. خدا رو شکر گفت درس دارم و نرفت
همان طور که با خودش حرف میزد راهی آشپزخانه شد و گفت:خوب بود میرفت مثل پسر توران خانم شهید میشد؟ که کوچه به نامش کنن؟ الان واسش محله به نام میزنن… هرچی از این پسر بگم کم گفتم باید بودی میدیدی یه دکتر دکتری میکردن که بیا و ببین… هزار ماشالله چقدر این پسر برازنده است…. آدم تو کار خدا میمونه … همه چیز تمومه ماشالله…
مامان از بس غرق تو دیدارش با پسر صدیقه خانم بود اصلا فراموش کرده بود من هستم و با اومدنش تمام تمرکز من رو نسبت به درس از بین برده… هرچند سودی هم نداشت اگر میفهمید مانع درس خ و ندن من شده بیشتر غرق در خوشحالیش میشد… اصلا دوست نداشت درس بخ و نم و همیشه من رو با کلی دختر و پسر کوچولو وقتی بهش سر میزنم تصور میکرد و درست نقطه مقابل مامان ، آقاجون بود… آقاجون که بعد از شهید شدن مسعود انگار ۱۰ سال پیر شده بود همه امیدش موفقیت من بود… خانواده خوبی داشتم.. آقا جون حجره دار بود و توی بازار فرش فروش ها اسم و رسمی داشت… محال بود پاتو توی بازار بذاری و از حاج علی کشمیری چیزی نشنوی… مامان هم زن خانه دار ساده ایست ، با اینکه سواد آنچنانی ندارد و فقط موفق به خ و ندن قسمتی هایی از روزنامه میشد و قسمت هایی که قادر به خ و ندنشان نبود رو به بهونه عینک نداشتن به دستم میداد تا با صدای بلند بخ و نم و مادر هم به کارهای خودش برسه ولی زن مهربون و دست به خیری بود… امکان نداشت هر ماه با زنان محل دوره برای کمک به خانواده شهدا و زنان بی سرپرست نداشته باشند… امروز هم خبر رسیده بود پسر صدیقه خانم از اروپا برگشته و مادر هم با یک جعبه شیرینی به دیدن دوست و یار همیشگیش رفته بود… صدیقه خانم تا درس پسرش تموم شد اصرار به برگشتش کرد تا مبادا پسرش اونجا هوایی بشه و بعد با یه دختر مو زرد (بلوند) به ایران برگرده… تو کوچه ما مسعود خدابیامرز و پسر صدیقه خانم چشم و چراغ همه بودند… بعد از شهید شدن مسعود همه نگاه ها به پسر صدیقه خانم که همکلاس و دوست صمیمی مسعود بود معطوف شد.. بچه که بودیم من و مسعود و مهتاب با دختر ها و پسر صدیقه خانم همبازی میشدیم…. همیشه دختر صدیقه خانم ، شریفه نقش زن مسعود رو بازی میکرد و وقتی بزرگتر شدیم همه اون دو نفر رو زن و شوهر آینده میدونستن… وجود یه عشق پاک که از چشم های هیچ کس مخفی نبود… همه زن های محل دور نشون دادن شریفه رو به دوست و آشنا یه خط قرمز کشیده بودند و حرف همه یک کلام بود: شریفه زن مسعوده
همه چی با انقلاب و جنگ شروع شد… یوسف علاقه شدیدی به درس داشت و بر خلاف مسعود اصلا تو جلسات محل شرکت نمیکرد… یوسف پسر صدیقه خانم عقاید خودش رو داشت و به قول مسعود فقط کتاب و دفتر رو میدید.. تنها جایی که مسعود رو همراهی نمیکرد همین جلسات بود و هرچقدر شوهر صدیقه خانم و آقاجون با یوسف حرف میزدند فایده ای نداشت…

رمان سکوت شیشه ای
منبع:www.forum.98ia.com