رمان سپیده دم از استفانی مه یر

 رمان سپیده دم از استفانی مه یر

نام رمان :رمان سپیده دم (جلد چهارم گرگ و میش)

به قلم :استفانی مه یر

حجم رمان : ۸.۳۱ مگابایت پی دی اف , ۱.۵۴ مگابایت نسخه ی اندروید , ۱.۴ مگابایت نسخه ی جاوا , ۶۱۱ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ی از داستان رمان:

در این جلد با ازدواج بلا و ادوارد اغاز میشود و انها برای ماه عسل به یکی از جزایر برزیل میروند که در انجا بلا باردار میشود .درصورتی که خودش هنوز انسان است و ادوارد خ و ن اشام.به دلیل بارداری بلا به شدت ضعیف میشود که….


:فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

:دانلود رمان سپیده دم از استفانی مه یر با فرمت pdf

:دانلود رمان سپیده دم از استفانی مه یر با فرمت apk

:دانلود رمان سپیده دم از استفانی مه یر با فرمت java

:دانلود رمان سپیده دم از استفانی مه یر با فرمت jad

:دانلود رمان سپیده دم از استفانی مه یر با فرمت java(پرنیان)

:دانلود رمان سپیده دم از استفانی مه یر با فرمت epub

صفحه ی اول رمان:

به خودم وعده دادم ، هیچ کس به تو خیره نشده . هیچ کس به توخیره نشده . هیچ کس به تو خیره نشده !
حتی نمی توانستم به خودم دروغ قانع کننده ای بگویم ، باید مطمئن میشدم .
وقتی برای سبز شدن یکی از سه چراغ راهنمایی شهر منتظر بودم ، زیر چشمی به سمت راست نگاه کردم.
به درون مینی ون او ، خانم وِبِر تمام تنه اش را به سمت من چرخاند . چشمانش با چشمانم تلاقی پیدا کرد و من خودم
را عقب کشاندم ، از این که چرا نگاه خیره اش را از من برنداشته بود و شرمنده به نظر نمی رسید حیرت زده بودم .
هنوز خیره شدن به مردم بی ادبی محسوب می شد ، مگر غیر از این بود؟ بیشتر از این به من مربوط نبود؟
بعد من به یاد آوردم که این پنجره ها رنگ خیلی تیره ای داشتند که شاید او حتی نمی دانست که من اینجا هستم ،
چه برسد به آنکه نگاهش را قطع کند . سعی کردم خودم را دلداری دهم . در حقیقت او به من خیره نشده بود ، بلکه به
ماشین خیره شده بود .
ماشین من…آه !
به سمت چپ نگاهی انداختم و نالیدم . دو عابرپیاده در پیاده رو خشکشان زده بود ، وقتی به ماشینم خیره بودند شانس
شان را برای عبور از خیابان از دست دادند . پشت آنها ، آقای مارشال مثل احمق ها از پشت شیشه ی مغازه ی کوچک
یادگاری فروشی اش به ماشین نگاه می کرد . حداقل هنوز بینی اش را به شیشه ی مغازه نچسبانده بود .
چراغ سبز شد و به خاطر عجله ام برای فرار ، با حالتی بدون فکر پایم را رو پدال گاز فشار دادم . در حالت عادی پدال
گاز را برای حرکت کردن کامیون باستانی ام فشار میدهم .
موتور ماشین مثل یک پلنگ شکاری غرید ، ماشین به سرعت به جلو پرید طوری که بدنم به صندلی چرم سیاهم
کوبیده شد و شکمم به ستون فقراتم چسبید .
« آخ » : هنگامی که کورمال کورمال دنبال ترمز می گشتم نفس زنان گفتم
سرم را نگه داشتم ، من فقط ضربه ی ملایمی به پدال زدم . با این وجود ماشین با چرخشی ناگهانی ایستاد .
من نمیتوانستم دیدن اطرافم را در واکنش این عملم تحمل کنم . اگر قبلاً شکی در این بود که چه کسی این ماشین را
می راند ، اکنون دیگر این شک وجود نداشت . با پنجه ی کفشم به آرامی پدال گاز را به اندازه ی یک و نیم میلی متر
هل دادم و ماشین دوباره به جلو پرتاب شد .
موفق شدم که به جایی که می خواستم برسم ، پمپ بنزین .

رمان سپیده دم
منبع:http://www.forum.98ia.com/